مرینت :
اسم اصلی :مارینت
ابر قهرمان :لیدی باگ
رنگ مورد علاقه :صورتی
متولد :چین
🌌🤩🦄🐰🐇🐤🦚🐞🐞🐞⚘🌹🎆🎇✨🎏🎎🎊🎀🔮🧸
ادرین
اسم اصلی :ندارد چون اسمش همان ادرین است
ابر قهرمان :کت نوار
رنگ مورد علاقه :سبز
متولد :نیویورک
🐈🐱🦚🦜🐞🌱🤑😼🥑🎍🎈⚽️🥉🥈🥇🏅🌍🌎🌏🗼🗽
نادیا شاماک
اسم اصلی :همان نادیا
ابرقهرمان :نیست
رنگ مورد علاقه :زرشکی
متولد :فرانسه
🌍🌎🌎🌏🌐🗼🗼😎🦄🦓🐹♦️🎀🎁🎉🎊🎑🎑🎑🎑🎏
الیا
اسم اصلی :دانیا
ابر قهرمان :روباه قرمز
رنگ مورد علاقه:نارنجی
متولد :امریکا
✨🧨🎆🎈🎏🎎🎍🎋🎊🎉🎄🎑🧧🎀🎁🎗🎟🎫💟💜💜
جولیکا
اسم اصلی همان جولیکا
ابر قهرمان :پلنگ
رنگ مورد علاقه :بنفش
متولد :پاریس
💜💜💙💙🖤🖤🧡🧡💛💛💚💚❤❤❣❣💖💖💝💝💓
کاگامی
اسم اصلی :ندارد همان کاگامی
ابر قهرمان :اژدها
رنگ مورد علاقه سرمه ای
متولد :ژاپن
💘🧧💎💬💟💅🧘♀️🧘♀️🧝♀️🧚♀️🏞🏛⛩⛩💈🛸🛸🛸🛸🛸🛸
لایلا
اسم اصلی :لانیا
ابر قهرمان :ابر قهرمان نیست چون یه ابر دورغ گو هست 
رنگ مورد علاقه :نارنجی
متولد :امریکا
🏤🌐🏢🏞🏣🏡🏢🏭🏜🌋🏡🛍🛍👒👑👑🦄🐩🐕🐶🦊
رز
اسم اصلی :لیزا
ابرقهرمان :خوک
رنگ مورد علاقه :صورتی
متولد :امریکا
🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐰🐰
کلویی
اسم اصلی :لیانا
ابر قهرمان:زنبور ملکه
رنگ مورد علاقه:زرد
متولد :کالیفونیا
🦚🦚🐞🐞🐞🐞🐝🐝🐝🐝🐱🐱🐱🐱🐢🐢🐢🐢🦊🦊🦊🐅
نینو
اسم اصلی :همان نینو
ابر قهرمان :لاک پشت
رنگ مورد علاقه:ابی
متولد :انگلیس
🐹🐹🐹🦄🦄🦄🦄🐶🐶🐶🐕🐕🐕🐩🐩🐩🦚🦚🦚🐝🐱
میلن
اسم اصلی:ماریانا
ابرقهرمان :نیست
رنگ مورد علاقه:همه ی رنگ ها
متولد :کالیفورنیا
🐹🐹🦄🦄🦄🦄🐢🐢🐞🐞🐅🐅🐅🦊🦊🐰🐰🐭🐭🐕🐩
یه سوال میاید چت
خب ببینم میاید بخواطر من اخه تقصیر من نیست حوصلم سر رفته ندارم 
اگه بخواید بحرفیم میدونید کجا دیگه
انتخاب کن
مرغ 🍗
ماکارونی 🍝
ساندویچ 🍔
سیب زمینی 🍟
میگو 🍤
برنج 🍲
تاکو 🍣
و الان شهر یا کشور مورد علاقتو
پاریس 🗼
استانبول 🌉
نیویورک 🗽
کالیفورنیا 🌆
چین 🏯
ژاپن ⛲
و کارتون مورد علاقت
ماجراجویی در پاریس 🐞🐱
ویلابی ها
باب اسفنجی 🐬🐬
کارمن سندیگو
پری دریایی
سیندرلا
13 آرزو
کورالین
السا
و بعد شیرینی و بستنی مورد علاقتو انتخاب کن
بستنی وانیلی 🍦
فالوده 🍧
بستنی فالوده 🍨
شکلات 🍫
دونات 🍩
شیرینی 🍪
پاستیل 🍚
کیک 🍰
کیک خیس 🎂
برو ادامه
ادامه مطلب
سلام میخوام خودمو برای اخرین بار معرفی کنم تا منو دیگه بشناسد
نام:نادیا
سن:۱۳
الان دیگه منو بشناسید ❤❤
سلام اول اگه بخواید بدونید وبلاگمون چطوریه باید اینو بدونید که عالیه
و مدیر وب هم خیلی مهربونه ❤❤
و اینکه همه ی نویسنده گان هم مهربونن ❤
و حتما باید داستان هارو ببینید خیلی خوبن هر روز هم چیزای خوشگلی تو وب میذارن و عکس هم همینطور
اصلا فکر نکنید وبلاگ ما بده اصلنم بد نیست عالیه 😙
خب اگه از وبمون خوشتون اومد به دوستانتونم بگید شاید اونا هم از این وبلاگمون خوششون بیاد 😘
خب میدونید من که عاشق وب شدم 😍😍
خب دوستون دارم
حتما بیاید به نظرات مرینت اونجا منتظرتونه ❤❤
مرینت:منتظرتونم بیاین ازم سوال بپرسین
دوستون دارم
منو دوست دارید
همین الان تو نظرات بگید
من که همتون رو دوست دارم 😗😗😙😙
یکی از این ها را انتخاب کن
🍡
🍦
🍩
🎂
🍥
🍫
الان هم از اینها رو
🗼
🏠
🌃
🚲
🎡
و یکی از این ها
🌂
🎀
💞
👛
👜
خب حالا برید ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
و ادامه ی داس تانم رو ساعت ٣ مینویسم
مرینت درحال خیاطی بود که مادرش صداش زد
مادر مرینت: مرینت دخترم بیا پایین مهمون داری
مرینت : کیه
مادرمرینت : بیا خودت میبینی
مرینت : باشه
تیکی : شاید یه مهمون خاصه 
مرینت رفت پایین تا ببین کیه و دید ادرین اومده و پشتشم یه چیزی قایم کرده
مرینت :ادرین تویی چرا نمیای بالا تو اتاقم 
مرینت دست ادرینو گرفت و برد بالا تو اتاقش با این حالی که داشت از خجالت آب میشد
ادرین : مرینت تو خوبی 
مرینت: اره خوبم چرا پرسیدی 
ادرین : خوب چون خیلی سرخ شده بودی 
مرینت : نه حالم عالیه
مرینت وقتی تو اتاقش بود یهو کسی از پشت چشماشو بست و گفت
مرینت همینجوری چشماتو بسته نگه دار و بعد بهش گفت باز کن
مرینت چشماشو باز کرد و دید تو دست ادرین یه بسته شکلات قلبی
و گل روز هست 
مرینت: وای چه گل و شکلات خوبین برای منن 
ادرین : معلومه که برای تو هستن
مرینت: ممنونم ادرین
مرینت ادرین را بغل کرد و ازش تشکر کرد
☀فردا صبح ☀
تیکی : مرینت پاشو اگه پا نشی مدرست دیر میشه
مرینت: تیکی الانه که پاشم فقط پنج ثانیه لطفا
مادرمرینت: مرینت پاشو بیا بدو
مرینت : باشه مامان بذار ببینم ساعت چنده وای ساعت ١٠ صبح 
مرینت رفت مدرسه
🏫بعد مدرسه🏫
مرینت به خونه برگشت و یکم خیاطی کرد
خب اینم داستان من امید وارم خوشتون بیاد تا داستان بعد خدا نگه دار
مرینت در اتاقش بود که ویز پشت پنجره بود و به او گفت مرینت یک
نامه از طرف استاد فو برایت اورده ام مرینت گفت اون نامه را به من
بده تا بخونمش مرینت در حال خوندن آن نامه مرینت یک گوشواره های
جدید پیدا کردهام یعنی پیدا نکرده ام تو باید آنها را پیدا کنید چون آنها هم یک معجزه گر های جدید هستند
مرینت : ویز این را به استاد فو بگو چون من اون موجزه گر رو پیدا میکنم
مرینت : و بعد مرینت گفت تیکی بیا ما به مدرسه برویم مدرسه من کم کم داره دیر میشه
و بعد تیکی و مرینت به مدرسه رفتن
الیا: مرینت مثل همیشه دیر اومدی 
مرینت :خب الیا چیکار کنم تو طرافیک موندم
🎀بعد کلاس🎀
مرینت در اتاقش بود که دید صدای الیا و روز و جولیکا و میلن میاد رفت پایین دید درست شنیده مرینت اونهارو به اتاقش برد
الیا: مرینت من و دخترا اومدیم پیشت چون میخوایم با تو بریم پارک نظرت چیه 
مرینت :معلومه میام اصلا چرا نیام 
مرینت و دخترا باهم رفتن پارک و در را ه بستنی خوردن و هاک ماث یک نفر دیگه رو شرور کرد
اون شروره ذهن همرو میخوند و بد ترین کابوس ادم رو جلوی چشماش ظاهر میکرد
مرینت این رو فهمید و تبدیل به لیدی باگ شد
آدرین هم کت نوار تبدیل شد
بعد از شکست دادن شرور
کت : تیم خوبی بودیم مگه نه لیدی
لیدی : اره کت 
پایان نظر بدید اگه خوشتون اومده بای
کلویی در اتاقش بود و سابرینا هم شرور شده بود و به اتاق کلویی رفت تا اونو بترسونه
سابرینا : کلویییی اومدم ببرمت 
کلویی:نه من جایی نمیام و میخوای باهات کجا بیام 
سابرینا : میبرمت به مرگ 
کلویی:مرگ ما همموم یه روز میمیریم خب 
سابرینا :تو چه خلی چرا نمی ترسی 
کلویی:منو میترسونی الان حسابتو میرسم صبر کن 
سابرینا درحال فرار از دست کلویی
سابرینا:ایوای الان میکشتم کلویی غلت کردم لطفا بسه
سابرینا :بچه ها فهمیدم نباید کلویی رو بترسونید نه میترسه و میکوشتتون 
خب خنده دار بود یانه
برای من خنده دار بود
خب بریم سر داستانمون :بعد مرینت متوجه شد که یکی از ادم های شهر . اکوماتایزد شد بعد مرینت تبدیل به لیدی باگ شد و رفت تا اون کسی که اکوما تایزد شده بود را نجات بده بعد از یک ساعت لیدی باگ گردونه ی خوش شانسی شو به کار انداخت و به دستش یه نخ بزرگ افتاد
کت :لیدی تو میخوای با این چیکار کنی 
لیدی :فکر کنم بدونم
لیدی باگ یک طرف نخ را به چراغ راهنما بست و ان طرف نخ را به کت داد
کت:ام الان فهمیدم نقشت چیه
و بعد لیدی باگ به شروره گفت اگه موجزه گرم میخای باید تقیبم کنی
هاک ماث:نه همش نقشست
شروره:نترس هاک ماث من گیر نمیوفتم
و بعد ا ن شرورتش خنصاشد
لیدی :کت من باید دیگدیگه برم
کت :
و مرینت به خونه برگشت و به تیکی یکم ماکارون داد و درباره ی اون گوشواره ی موجزه گر فکر کنه
🐞بعد از فکر کردن🐞
و بعد تیکی گفت
تیکی:مرینت بیا یکم بریم موزه ی لوق شاید اونجا یکم متوجه چیز هایی بشیم.
مرینت :باشه
و بعد به مو زه ی لوق رسیدن
و بعد از چیز هایی که در انجا دیدن تیکی گفت بیا یه سر هم بریم پارک
من یکم متوجه این شدم 
مرینت :هر تور شده اونو پیدا میکنیم پس بریم
و در پارک مرینت یک جعبه ی موجزه گر ....
ببخشید کم بودو اینجا تموم شد میخواستم پرهیجان باشه
و نظر بدید لطفا
صدای مادر مرینت میومد
مادر مرینت :مرینت بیا صبحانه بخور .
مرینت:الان میام
مرینت بعد از صبحانه خوردن به مدرسه رفت
و در انجا الیا را دید
الیا:مرینت مثل همیشه دیر کردی 
خب حالا بیا بریم کلاس
مرینت :باشه الیا 
بعد از مدرسه
مرینت در اتاقش نشسته بود که ویز برای اینکه به مرینت یک چیزی بگه به اتاقش رفت
و از طرف استاد فو بهش یک نامه برده بود
نامه :مرینت من فهمیدم که یک موجزه گر دیگه هم وجود دارد اون موجزه هم یک گوشواره است و اینو به هیچ کس نباید بگی 
مرینت :ها باور نمیکنم 
ادامه ی نامه :و باید اونو پیدا کنی.
من پیداش میکنم و فکر می کنم تیکی هم به من کمک میکنه
خب داستانه منم تموم شد ببخشید کم بود 
صدای مادرمرینت میومد
مادر مرینت:مرینت بیا صبحانه بخر.
مرینت :الان میام مامان
مرینت بعد از صبحانه خوردن به مدرسه رفت
و در انجا ادرین را دید ادرین به مرینت گفت
ادرین:مرینت چه اتفاقی افتاده بود چرا دیر کردی
مرینت : آم چون یکم تو ترافیک موندم.
الیا:مرینت بیا بریم سر کلاس زنگ زد
مرینت :باشه الیا
بعد از کلاس و مدرسه
مرینت در اتاقش نشسته بود که ویز برای اینکه به مرینت یک چیزی بگه امده بود
مرینت :ویز تویی بیا تو
ویز :مرینت من از طرف استاد فو برات یه نامه اوردم.
مرینت:خب بده
نامه :مرینت یه موجزه گر جدید هست که باید اونو پیدا کنی اون موجزه گر. یک گوشواره است
سلام به همه من نویسنده ی جدیدم و من هم برایتان چیز هایی درمورد میراکلس بنویسم 
.: Weblog Themes By Pichak :.
