مارینت : تیکی امروز شب هالووین هست 🎃🎃
تیکی : خب باشه اینو میدونم ولی نمیدونم تو شب هالووین چیکار میکنن
مارینت :خب تو هالووین لباس های عجیب و قریب میپوشیم و همه
جارو ترسناک میکنیم و میریم دم دره همسایه و ازشون شکلات میخوایم
ولی اونایی که بزرگ شدن این کار رو نمی کنن 👻👻
تیکی : اهان فهمیدم تو هم میخوای اتاقتو پر از چیزای هالووینی کنی 
مارینت: خب اره این کا رو میکنم
الیا به خونیه مارینت رفت
الیا: مارینت ببین ادرین تو خونشون یه جشن هالووینی برگذار میکنه به
نظرم تو رو هم دعوت کرده
چون ببین این کارت جشنه گفت اینو به
تو بدم
الیا : ببین ساعت ۸ میای یادت بمونه
مارینت : باشه یادم میمونه 
👻 ساعت ٧🎃
مارینت: وای تیکی الان چطور لباسی بپوشم که خوشگل بشم
تیکی:مارینت به نظرم بهتره اون لباسی که الان دوختی رو بپوشی
مارینت اون لباس رو پوشید
مارینت در جشن
مارینت در جشن با ادرین رقصید و داشت اب میشد
الیا:😆😂
بعد جشن
مارینت خیلی خسته شده بود و وقتی به خونه رسید پرید تو تختش و
خوابید
پس فردا
مارینت با مادر بزرگش رفت به مصر
مارینت: وای مادر بزرگ عجب چیزای عجیب و قریبی
مادر بزرگ مارینت میخواست داخل مصررو هم به مارینت نشون بده
ولی نگهبان مصر اجازه نداد و بعد مادربزرگ مارینت با زور رفت داخل
و بعد نگهبان مصر باخود گفت
نگهبان مصر : الان چیکار کنم تنهاکارم این بود دیگه نمی تونم برم پاریس
و بعد نگهبان مصر اکوما تایزد شد
و بعد مارینت تبدیل به لیدی باگ شد
وبعد با محو کننده جنگید و دید دیگه نمیتونه تنها باهاش بجنگه و بعد
گردونه ی خوش شانسی شو به کار انداخت و بعد فهمید که باید به مصر بره
اون دید که تو مصر استاد فو هست از اون یه موجزه گر گرفت و رفت
اون میدونست که باید اون موجزه گر رو به کی بده
لیدی باگ رفت پیش مادر بزرگش بده اون موجزه گر گرگ رو به مادر
بزرگش داد و باهم با محو کننده جنگیدن
بعد از جنگیدن
مارینت و مادر بزرگش به پاریس برگشتن
پایان این قسمت و اگه خوشتون اومد حتما حتما نظر بدید
و اگه کم بود ببخشید
.: Weblog Themes By Pichak :.
