رمان عشق مخملی «پارت یکم»
مرینت
مری-مامان اون جوراب من کوو
سابین-بیا تو یخچاله
مری-چیییییی؟
سابین -چرا عربده میکشی دختر گوشم جر خورد......نمیدونم الان تو یخچال دیدمش
مرینت-باشتاب رفتم در یخچالو باز کردم و دیدم بعلههههههه.......دیروز که داشتم به تبلیغ جدید ادرینو اینکه چقد توی اون تبلیغ جذاب شده فک میکردم اشتباهی اینو گذاشتم.....یه لحظه اگه این اینجاس پس ساندویچم کجاس خب الان این ایجا جای ساندویچع پس ساندویچ اونجا جای جورابه ....خوبه یه لحظه ؟چییی؟؟.
با شتاب رفتم و تو ی کمدمو نگاه کردم و با یک عدد ساندویچ گندیده روبرو شدم
پوفففف.........یه لحظه نگاهم به ساعت خورد و............وایییی باز من دیر کردم .....زودی کولمو برداشتم و از مامان بابا خدا حافظی کردم و گونه ی بابا رو بوسیدم
نه اینکه فک کنین مامانو دوس ندارم نه ها مامانم رو چشم چپم بابامم رو چشم راستم
ولی چشم راست به قلب نزدیک تره ......خخخخخخخ
توی ذهنم با خودم دگیر بودم که خوردم به یه ستون و روی لباسم قهوه ای شد فک کنم یه چیزی مث قهوه ریختت روش
مرینت-اخخخخ
سرمو گرفتم بالا ......عه اینکه یتون نیست یک پسر بسی جذاب هس
وایی دوساعه زل زدم بهش چقد من جدیدن هیز شدم
پسره--حالتون خوبه
مری-عه ..نه خوبم ....یعنی اره بدم ....یعتی ..تتت پپپ.
پسره تک خنده جذابی کرد و گفت
پسره-فهمیدم نیازی نیس چیزی بگی ......من لوکا هستم و شما ؟
مری-م.م.م.م..مرینت
لوکا -خوشبختم ..م.م.م.م.مرینت
لبخند دست پاچه ای زدم و گفتم
مری-امم.....مرینت تنها ..یعنی یه مممم...نه یعنی یه م
لوکا-خوبه ....بابت لباستون ازتون معذرت میخوام
مری-عه عه ..مممشکلی نست...یعنی نیست ...بعدم نیشمو تا ته باز کردم
لوکا -اگه میشه یه بار باهم قرار بزاریم و من جبران کنم
مری-حتما
لوکا -شمارمو بنویسید ............09(چیه نکنه انتظار دارین شماره لوکا رو به شما هم بدم؟)
لوکا-به امید دیدار .....و رفت
مری-با نیش باز به رفتنش زل میزدم ....من تا حالا جز ادرین با کسی حرف میزدم لکنت زبون نمیگرفتم ......عجیبه .....خدایا دیرم شد ....خانوم بوستیه راهم نمیدههههه
لباسم. رو با دستمال تمیز کردم و
بدو بدو دوییدم طرف مدرسه و در کلاس رو باز کردم
خانوم بوستیه با دیدن من درس رو متوقف کرد منم تند تند بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم
مری-منداشتم میومدم خوردم به ستون .....عه نه یعنی لوکا ....عه یا همون پسره بعد لباسم کثیف شد ....اون شما ره شو داد گف جبران کنیم بعد رف .....من نف
خانوم بوستیه صحبتم رو قطع کرد و با لبخند مهربونی گفت
خانوم بوستیه-اشکالی نداره عزیزم برو بشید سرجات تا درس رو شروع کنیم
چشمی گفتم تا خواستم بشینم کلویی برام زیر پایی گرف میخواستم بخورم زمین که ادرین از پشت لباسم رو گرفت و من از لباس اویزون شدم .....تف تو این شانس حالا نمیشد مث بقیه رمانا بغلم میکردی ؟
حرصی دندون قروچه ای کردم و گفتم
مری-ولم کن
ادری-اگه ولت کنم که میوفتی
کلافه گفتم
مری-خب یجوری ولم کن که نیفتم
ادرین صافم کرد و بعدش لباسم. رو ول کرد
منم بدون کوچیک ترین توجهی نشستم سرجام و برای کلویی پشت چشمی نازک کردم که
جوابمو با یه چشم غره توپ داد
ادرین هم دستی به پشت سرش کشید لبخندی زد و نشست سر جاش و خانوم بوستیه درس رو
شروع کرد
الیا گفت
الیا-افرین دختر جلوش مث همیشه هول نشدی
لبخندی زدم به روش که دوباره گفت
الیا-چی شد دختر ؟.......لوکا کیه؟
مری-بعد برات تعریف میکنم
پایان پارت اول
امیدوارم خوشتون بیاد
چطور بود؟
.: Weblog Themes By Pichak :.
