لطفاً یکی با فیلم توضیح بده چطور عکس بیاریم. امتحان می کنم نمی شه
من فاطمه هستم.
9 سالم هست.
تولدم 13اردیبهشت هست.
اخلاق های خوب: مهربانی ، ازخودگذشتگی،صداقت.
اخلاق های بد : ظاهر خشن و بی ادب
بگم که من ظاهر خشن و بی ادبی دارم ولی قلبم خیلی مهربونه و این مهربونی بیشتر تا بدجنسی در من حضور داره. آدم زود رنجی هستم و از درس خواندن کمی متنفرم و ترجیح می دهم وقتم را با بازی کردن پر کنم. ورزش مورد علاقه ی من فوتبال هست و تا حالا با پدرم خیلی بازی کردم و حدود 8 تا از 20 تا بازی را بردم.
سلام یک کانال عالی از میراکس که دو روز هست درست شده و عالی کار می کنه می خوام معرفی کنم.
این کانال در روبیکا هستش.اگه روبیکا ندارید متاسفانه نمی تونید عضو بشید.به هر حال اگه دارید اعضو بشید.خدایی تو این دو روزی که عضو بودم عالی بوده.
اینم لینکش👇
https://rubika.ir/hsusnamk . اگه براتون لینک باز نمیشه در روبیکا در جستجو بزنید 👇
بهترین کانال لیدی باگ ( پر از فیلم + عکس+ داستان + گیف). این اسم کانال هست. حتما عضو بشید.
گفتم:(( وایی باورم نمیشه، خدایا من آخرم موفق شدم،من آخر دوتا معجزه گر رو بدست آوردم، دیدی لایلا، ناتالی ما آخر موفق شدیم، لایلا، ناتالی نقشمون گرفت آخر، ممنون، ممنون از هردوتاتون، وای من آخر به آرزوم رسیدم، با این دو معجزه آسا میتونم امیلی رو برگردونم....)) هنوز حرفم تموم نشده بود که لایلا گفت:(( آقای اگرست پس خواست و آرزوی من چی؟!)) گفتم:((بله، درسته خواست تو چی بود؟)) لایلا گفت:(( نابود شدن مرینت دوپن چنگ.))گفتم:(( آههه، البته.هم تو به عشقت میرسی هم من.))بقیه داستان از زبان ناتالی. بعد از مدت ها لبخند رو توی صورت گابریل دیدم،خیلی خوش حالم که آخر به هدفش رسید، اون واقعا حقش بود. رفتم تو فکر اون روزایی که سعی میکرد اون دو معجزه آسا رو هر جوری شده به چنگ بیاره. بعد که از فکر اومدم بیرون لایلا داشت میگفت:(( آقای اگرست، آقای اگرست حالتون خوبه؟))و دیدم که گابریل افتاده رو زمین. بقیه داستان از زبان مرینت.من بعد از اینکه اون آکوما رو دیدم که داشت میومد سمتمون دیگه هیچی نفهمیدم، بعد که به حال خودم برگشتم یه آکوما رو دیدم که شرارتش خنثی شده و داره پرواز میکنه، تو گیجی بودم که آدرین گفت:((مرینت، تو میدونی چه اتفاقی افتاده؟)) گفتم:((آدرین، فکر کنم ما شرور شده بودیم.)) آدرین گفت:((وایی حلقه ام.))آدرین به دستش نگاه کرد و گفت:((من حلقه ام تو دستمه تو چی؟))گفتم:((منم گوشوارمو دارم.))گفت:((پس چی شده که این پروانه شرارتش خنثی شده با توجه به اینکه معجزه گرمون پیشمونه.))گفتم:((سوال منم همینه.))من و کت نوایر رفتیم جایی که هیشکی اونجا نبود و تغییر شکل دادیم و آدرین گفت:((وایی انقدر این قضیه برامون یه معما شده که شرط پدرمو یادمون رفته.))گفتم:(( آره.))آدرین خیلی خیلی ناراحت بود، نشست روی زمین منم نشستم، برای اینکه دلداریش بدم سرمو گذاشتم رو شونه اش و بقلش کردم و چشمام رو بستم اونم سرش رو گذاشت روسرم و هردومون خوابیدیم.یهو گوشی آدرین زنگ خورد و دوتامون از خواب پریدیم.آدرین جواب داد. نمیدونم کی بود و یا چه خبری رو به آدرین میگفت ولی هر چی بود آدرین رو بهم ریخت، تلفن آدرین که تموم شد، گفتم:((چی شده آدرین؟))آدرین با صدای لرزان گفت:((پدرم حالش بد شده.)) من و آدرین سریع به بیمارستان رفتیم، آدرین خیلی ناراحت بود، من هر چی سعی کردم که حالش رو خوب کنم فایده ای نداشت، بعد از ۱۰ دقیقه دکتر اومد و گفت:((جای نگرانی نیس، فقط یه سکته خفیف کرده.)) ناتالی گفت:(( حالا حالشون چطوره؟))دکتر گفت:((فعلا بهشون آرام بخش زدیم، فردا میتونن مرخص شن.))آدرین خیلی ناراحت بود، درسته که تو عصبانیت میخواست پدرشو بکشه ولی قلبا پدرشو دوست داره و اون هر چی باشه پدرشه. من سریع دستشو گرفتمو بردمش بیرون بیمارستان و گفتم:(( آدرین، درسته که سکته کردن پدرت ناراحت کننده اس ولی یه جورایی هم خوبه دیگه،اگه پدرت سکته نکرده بود. معجزه آسامون رو به چنگ میورد و ما باید از موقعیت استفاده کنیم و بریم اون اون فیلمو تو گوشیش پاک کنیم نه؟))آدرین یه لبخندی زد و من گفتم:(( هورا آخر خندوندمت.)) و با هم خندیدم. آدرین رفت خونه اش و گوشی پدرشو پیدا کرد و اون فیلمو پاک کرد. فردای اون روز گابریل مرخص شد. بقیه داستان از زبان گابریل. بعد از اینکه مرخص شدم از بیمارستان، رفتم خونه و ۱ ساعت استراحت کردم ، بعد از اینکه استراحت کردم یادم افتاد به اینکه اون دو معجزه آسا رو از دست دادم و حسابی ناراحت شدم. ولی بازم میتونستم اونا رو بندازم تو دام خودم برای همین باید اون فیلمو برای مرینت میفرستادم،رفتم تو گوشیم که پیداش و بفرستم.باورم نمیشه اون فیلم نبود ،بلند داد زدم و گفتم:(( نهههه!))بقیه داستان از زبان مرینت. تیکی گفت:(( مرینت، آدرین بعد از اینکه پدرش مرخص شد، هنوز ناراحت بود، من فکر کردم برای پدرش ناراحته.))گفتم:(( هنوز براش باور اینکه پدرش هاک ماثه سخته برای این ناراحته.)) تیکی گفت:((مرینت تو باید یه کاری کنی که خوش حال شه.)) گفتم:(( آخه، چیکار کنم؟))تیکی گفت:((فکر کن،میفهمی.)) یکم فکر کردم و گفتم:(( فهمیدم، وایی مرسی تیکی مرسی.)) سریع رفتم تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم جایی که قش کردم و اونجا رو با شمع و پر پر گل تزئین کردم و زنگ زدم به آدرین و به یه بهانه گفتم بیاد اینجا.آدرین اومد و تا این شمع ها و گل های پر پر شده رو دید گفت:(( وایییی خدای من، چقدر اینجا قشنگه، مرسی مرینت اینجا رو خیلی قشنگ تزئین کردی مرسی.)) گفتم:((آدرین خیلی دوست دارم.)) آدرین گفت:((من دوست ندارم، عاشقتم.)) من و آدرین آروم آروم به هم نزدیک شدیم و همو بوسیدیم. و رفتیم از آندره، بستنی گرفتیم و خوردیم، بعد برگشتیم همونجا وکلی با هم حرف زدیم، بعد دیر وقت شد و برگشتیم به خونه. بقیه داستان از زبان آدرین.رو تختم خوابیدم و گفتم:(( وایی پلگ بهترین شب عمرم بود امشب،باورت میشه با مرینت بستنی خوردیم، همو بوسیدیم و کلی با هم حرف زدیم و از همه مهم تر مرینت منو سوپرایز کرد و بهم گفت دوسم داره.)) پلگ گفت:((امشب بدترین شب عمرم بود، یه شب بدون پنیر فقط و فقط بدون پنیر.)) همینجوری که تو فکر امشب بودم خوابم برد. وقتی صبح بیدار شدم، پلگ نبود و خیلی دونبالش گشتم ولی نبود تا اینکه متوجه شدم که حلقه ام تو دستم نیست دیدم پنجره اتاقم بسته اس و سیستم امنیتی خونه روشنه، تا اینکه چشمم به نامه ای خورد که توش توشته شده بود: شاید من نتونم مرینتو ازت دور کنم ولی قطعا میتونم که تو رو از مرینت دور کنم.
از زبون مرینت
منو آدرین چند سالی میشه ڪہ با هم ازدواج ڪردیم منو اون واقعا همدیگـہ رو از تـہ دل دوس داریم هر روز با دیدن یه ابرشرور تبدیل به لیدی باگ و ڪت نوار و میشیم و با همدیگہ پاریس رو از دست ابر شرور ها و آدم های بی گناهے ڪه شرور شدن رو از دست شرارت نجات میدیم این شده ڪار هر روزمون ⭐⭐⭐
نمیدونم چرا اما از وقتے استاد فو دیگہ نگہبان میراڪلس ها نیست خیلے ناراحتم☔☔
(اشتباه نڪنید نگہبان میراڪلس ها مرینت نیس اون یہ پسره جوون بہ نام جیمز واتسون هست)
بنظرم جای جعبہ ی میراڪلس ها پیش اون امن نیس بنظرم فقد استاد فو لیاقت نگہبان بودن جعبہ ی میراڪلس ها رو داشت نہ ڪس دیگہ ای من حتےٰ اونو نمیشناسم نمیدونم اون ڪیہ اصن😪
بگذریم بریم سر اصل مطلب💔 منو آدرین زوج خوبے هستیم ولے......ولے بابای آدرین با من مشڪل داره و من هیچ وقت نمیتونم با اون ملاقات ڪنم یا ببینمش اون دلش میخواس آدرین با لایلا ازدواج ڪنہ و حتےٰ یہ بار با فیلیڪس برای خواستگاری از من بہ خونہ مون اومده بودن اون لحظہ بدجور جا خوردم آخہ فیلیڪس با من مشڪل داشت و میدونستم اگہ باهاش ازدواج ڪنم هر روز قراره ڪتڪ بخورم بہ همین دلیل جواب رد بہ فیلیڪس دادم موقع رفتن اون خیلے هم خوشحال بود اصن لیاقت منو نداشت😌
همین الان منو آدرین روی ڪاناپہ نشستیم و داریم فیلم مےبینیم😊 آدرین واقعا منو دوس داره چون وسطای فیلم...........
وسطای فیلم منو آدرین بہ هم خیره شدیم چون... تو فیلمہ دختره و پسره داشتن لبای همو میبوسیدن
از زبون آدرین
منم دوس داشتم لبای مرینتو ببوسم بخاطر همین محڪم لبامو چسبوندم رو لباش و میبوسیدم اونم همین ڪارو میڪرد تا اینڪہ فیلم قط شد و گزارش رسید ڪہ ارباب شرارت داره لیدی باگ و ڪت نوار یعنے ما رو بہ مبارزه مے طلبہ نگاهے به مرینت انداختم و.........
بلافاصلہ رفتیم تو اتاق و تبدیل شدیم و بہ سوی برج ایفل حرڪت ڪردیم😜
وقتے رسیدیم..........
از زبون مرینت
وقتے رسیدیم یه نگاه اینجوری←😏 به ارباب شرارت ڪردم و شروع ڪردم بہ حرف زدن ڪه متوجه شدم یه اتفاقے برای ڪت نوار افتاده بود 😧😕
مث اینڪه موقعے که من داشتم حرف میزدم اون در حال جنگ با یه گل غول پیڪر بوده ڪہ گل هه با یڪے از ساقہ هاش محڪم زده توی شڪم ڪت نوار😱😱😱
ڪہ یعنے اون............
اصلا تو زبونم نمیچرخه...........
اون............
مرده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
ما هم رفتیم و واقعا عجیب بود.فکر می کنید چی عجیب بود؟ بله لایلا روی خونه ی مرینت بود اما مواظب بود مامان و باباش نفهمن و بعد معجزه اساها را گذاشت اما نمی تونست بره پایین.که دختر کفشدوزکی اومد و اون رو برد پایین و بعد گفت: چرا معجزه آساها را روی پشت بوم خونه مرینت گذاشتی ؟ لایلا بر خلاف انتظار همه گفت: چون همه فکر می کنم من بد هستم اما بعضی مواقع که هاکماث قبلی بود فقط این طور میشدم وگرنه نمی خوام به کسی آسیب برسونم و دوستانم را اذیت کنم. و همون موقع با گریه رفت .کفشدوزک و بقیه هم معجزه آسایی که با معجزه آساشون ترکیب کردن. را به استاد فو .دادند و رفتند. از اون روز به بعد لایلا با همه مهربون و خوب بود و همه با اون دوست بودن از جمله مرینت.
اینم از کل داستان
استاد فو گفت: بعد از چند ساعت استراحت بیاید پیشمن بدون نقاب هاتون.خیلی تعجب کردیم.اما استاد فو همیشه یک فکر خوب داره.قبل از رفتنمون استاد فو گفت: کلویی و آلیا و نینو هم بیارید.ما هم همینطور که استاد فو گفت عمل کردیم. وقتی همه اومدیم استاد فو گفت: خب حالا هر کی معجزه اسای خودش رو برداره ( منظورش به الیا و نینو و کلویی هست) اون ها هم برداشتند. و بعد استاد فو ادامه داد: حالا با اینکه خطرناکه اما هرکس یک معجزه اسای دیگه هم برداره و با معجزه اسایش ترکیب کنه.ما هم همین کار رو کردیم. و استاد فو گفت: الان به جنگ لایلا یا همون هاکماث جدید برید...............
برچسبها: معجزه آسا
که ناگهان.......دو معجزه آسا بر زمین و کنار لایلا افتاد.صحنه وحشتناکی بود..کفشدوزک تو دلش گفت: لایلا ادم بدجنسی هست.من باید چطور اون دو تا معجزه اسا را بگیرم؟ که همین موقع لایلا گفت: نورا بال های تاریکی....و اون تبدیل به هاکماث شد. و بعد گفت نورا و دوسو با هم ترکیب شید.خیلی وحشت کرده بودم نمی دونستم چیکار کنم.از طلسم خوش شانسیم استفاده کردم اما هیچی برام روشن نمی شد.به گربه سیاه گفتم بیا بریم پیش استاد فو.گربه سیاه هم قبول کرد.وقتی رفتیم پیش استاد فو...........
برچسبها: معجزه آسا
ابر شرور جدیدی انگار به شهرت امده بود.نه انگار دو تا ابر شرور بود.کفشدوزک و گربه سیاه دقیق تر نگاه کردن.......چیزی دیدن که باورشون نمی شد.بله اون ها هاکماث و مایورا بودن.سریع به سراغ اون ها رفتن.
گربه سیاه با مایورا درگیر شد و کفشدوزک با هاکماث. چند دقیقه ای گذشت.......که ناگهان گربه سیاه از اون ور شهر اومد و فریاد زد: کفشدوزک کفشدوزک معجزه اسای مایورا را گرفتم!!!.با این حرف گربه سیاه هاکماث به اون نگاه کرد و کفشدوزک سریع معجزه اسایش را برداشت. هر دو تعجب کرده بودند. باورشون نمی شد که ناتالی و گابریل همون مایورا و هاکماث هستن.کفشدوزک و گربه سیاه بعد از مدتی رفتن که معجزه اسای طاووس و پروانه را به استاد فو بدند که ناگهان....................
خب دیگه اینم از پارت اول داستان
.: Weblog Themes By Pichak :.
