دوستان عزیز داستان عشق سلطنتی تموم شد. نظر بدید

از زبان آدرین:
وای دیرم شد(وی هنوز یه مکان ملاقات نرسیده).اون پیر مرده اینجا چه کار می کنه الان تصادف می کنه باید نجاتش بدم(مستر فو را می گوید). وای نه خدا نگه دار آقا.
از زبان مرینت:
چرا پرنس آدرین نمی رسد. چی اون پیر مرده عصا شو گم کرده(بازم جناب فو)کمکش کردم وای اون پرنس آدرین هست
و پرنس آدرین و پرنسس مرینت به هم دیگر می خورند و از هم عذر خواهی می کنند.
_پرنسس مرینت این گل برای شما
_اوه .ممنون
_شنیدم پاریس یک بستنی فروش داره که خیلی بستنی هاش خوشمزه است.
_بله ، آندره بستنی فروش . باید دو نفری خورد.
_فردا باهم بخوریم
_ حتما
ناگهان

از زبان مرینت:
سلام من مرینتم پرنسس پاریس . من نمی تونم به مدرسه بچه های معمولی برم چون پدرم میگه تو خاصی و باید به مدرسه اشراف زاده ها برم.وقتی به مدرسه رسیدم آیسا رو دیدم (دوست همیشگیم)رسیدیم کلاس به جز من ویک پرنس کسی دیگه از خانواده سلطنتی نبود.
از زبان آدرین:سلام من آدرینم پرنس آمریکا امسال من به مدرسه اشراف زاده های پاریس اومدم چون بهترین دبیرستان اشراف زاده هاست و واقعانم همینطور بود و من با یک پرنسسی آشنا شدم به نام مرینت. اون تنها پرنسس اونجا بود ،زنگ تفریح به اون گفتم میشه فردا کنار برج ایفل باهم قرار بزاریم اونم قبول کرد.
اگه کامنت بزارین من پارت بعدی هم میزارم با حضور :پادشاه پروانه ها (حاکماث)و مستر فو
.: Weblog Themes By Pichak :.
