ایا میدانستید مرینت دختر گمشده ناتالی است؟
ایا میدانستید ادرین را از پرورشگاه اوردن؟
ایا میدانستید جولکا خواهر نینو است؟
ایا میدانستید جرمی قبلا چاق بوده؟
ایا میدانستید توماس قبلا لاغر بوده؟
آیا میدانستید مرینت کچل است؟
ایا میدانستید میراکلس خیلی بده
آیا میدانستید میراکلس شیطان پرستی است؟
ایا میدانستید من همه این هارا از خودم در اورده ام؟
ایا میدونستید وقتی نظر بدید من خوشحال میشم؟
این هانا(هلنا)
اینم دنیز
نکته:شببیه هاتسو میکو هستن و ایراد نگیرین

عاشق این عکسم
ممنونم لاله جونکه منو حذف نکردی
بجه ها ببخشید نبودم
سلام بچه ها
حالا سراغ تئوری بریم
اون قسمت میراکلسو یادتونه تازه با بانیکس آشنا شدیم همون موقع کت از بانیکس سوال کرد یعنی با دستاش علامت داد😐🖐❤
یعنی تو آینده عشق لیدی باگ به منو دوست داره اون موقع بانیکس دستاشو این ورو اونور کرد بعد آخرش یه دستش طرفکت و اون یکی دستش طرف لیدی بعد جرمی نیخواد مارو گیج کنه یعنی که بعد مدت ها به هم میرسن
اون جا تو قسمت کت بلنس دیدین که رز تکشاخشو داد به الکس الکس گفت وقتی به هم برسن میدمش بعد وقتی داشت تقریباً دنیا تموم میشد
تکشاخ تو دستش ناپدید شد اینم یه نکته ی گیج کنندس یعنی تا اون موقع به هم نرسیدن ولی همون تئوری قبل که گفتم یعنی شاید بانیکس به آینده رفته و دیده
تابعد بای😑
به علت نظر های توهین آمیز نظر هابسته میشود
جاوگر گفت :من جادوگر مرلیا هستم
وقتی ما میخواستیم برم بیرون جادوگر درو ناپدید کرد
ما باهم داد زدیم :کمممممککککککککککک
جادوگر مرلیا گفت ساکت باشین دخترا من اذیتتون نمیکنم
جادوگر مرلیا گفت :نترسین من کمکتون میکنم
من گفتم : چطوری؟
گفت : حالا شما خسته این بیاین اینجا بشینین
ما نشستیم
جادوگر مرلیا گفت : بیاین این لیمو نادو بگیرین بخورین حالتون جا بیاد
من گفتم :ببخشید خانوم جادوگر مرلیا ما اجازه نداریم از غریبه ها نویشیدنی یا چیزای دیگه بگیریم
زهرا با صدای معمولی گفت: بله خانوم دوستم راست میگه
حنانه گفت : خانوم درست میگه
جادوگر مرلیا گفت: نه نترسین هیچی نیست گفتیم باشه
که به زور گرفتیم خوردیم
زهرا گفت :طعمش خیلی خوبه
حنانه گفت :آره بوشم عالیه
منم گفتم :توش سمّم نیست
خوردیم بعد یهو خوابمون گرفت
زهرا گفت :بچه ها من خوابم میاد شما...
وقتی میخواست ادامه ی حرفشو بگه خوابید و ماهم همین طور
باصدای بوق ماشین بیدار شدیم
زهرا همچین دادی زد انگار چی شده
زهرا : گفت چته بوق میزنی دیوونه هستی
حنانه گفت تو کی هستی بعد چشماشو مالید و گفت یا خدا یه گوریل پشت فرمونه
بعد نگاه کردن گفت به نظرتون آشنا نمی یاد
ماگفتیم : آره خیلی
نگار بادیگارد ادرینه
حنانه گفت : چقدر تبریز فرق کرده
من گفتم راست میگی هااااا برج ایفلم گذاشتن از جامون پاشدیم رفتیم دور برو گشتیم
زهرا گفت: عهههه گاری و خود اندره رو گذاشتن
من گفتم :عههه بچه ها اونجا قنادی شبیه به دوپن چنگه
ما انگلیسی بلد بودیم
مارفتیم داخل با سرو روی کثیف
سابین مادر مرینت گفت: ای وای بچه ها چی شده
ماگفتیم :گم شدیم
تام هم پدر مرینت گفت : آدرس خونتونو بلدین ما برسونمتون
گفتم : نه مرسی خونمو خیلیی دوره
حنانه گفت :آره
زهرا با صدای معمولی گفت : خیلی دوره بابا
تام گفت : شما ادرس بدین حالا گفتین باشه
باهم گفتیم :ایران ، تبریز ...............
مامانسش گفت : نه بابا
ما گفیتیم راست میگیم نی تونیم ثابت کنیم و فارسی و ترکی حرف زدیم
اونا گفتن پس راست میگین
تام گفت: اونا چیه رو سرتون
گفتیم :مغنه اس
اوناگفتن :چی چی چی
ما گفتیم :ما مسلمانیم به همین خاطر تو مدرسه هامون مغنه سرمون میکنیم
اونا گفتن بیا پیش دخترم
بعد صدا زد دخترم بیا
یهو مرینت جلومون ظاهر شد زهرا زبونش یند اومد حنانه افتاد زمین منم یعنی هممون غش کردیم اونا گفتن چی شد یا خداااا
بعد چند ثانیه به خودمون اومدیم مرینت گفت حالتون خوبه
زهرا که غیر از چی چی چیزی نمیگفت
حنانه چشماش چپ کرده بود و نمی تونست حرف بزنه
منم پاهام راه نمیرفت
بعدتام که انقدر بزرگ بود مارو برد به اتاق مرینت چپ کرده بودیم مات و مبهوم نگا میکریدیم
حالا بریم از دنیای خودمون
مامان با با هامون :بچه ها کجان، نمی دونم نرسیدن، نه
همه جا عکس ما رو دیوار چسبونده بون
بچه های گمشده ............
تا پارت بعد بای
امید وارم خوشتون بیاد
به علت نظر های بد نظر ها بسته می شود
بچه ها اینارو از رو واقعیت ساختم ولی درخت سرو و نمی دونم چی چی برای داستان بود
منو دوستام منتظر بودیم مامان و بابامون مارو ببرن خونمون
رزا: بچه ها به نظرتون دیر نکردن؟؟؟؟
زهرا که بلندگو ی کلاس بود با داد و فریاد می گوید: آره خیلیییییییییییی
رزا:او اوه گوشم کر شد آرو م زهرا
حنانه: زهرا اروم باش کل دنیا صداتو شنیدن او ه اوه
زهرا باصدای اروم میگوید :ببخشید سعیمو میکنم
از مدرسه زنگ زدیم به مامان باباهامون گفتن مایه سرویس میفرستیم بااون میاین ما کار داریم
نگران نباشین سرویس مدرسه اس
رفتیم نشستیم داخل ماشین باهم پچ پچ می کردیم
وقتی رسیدیم یه چیزی توجه مارو جلب کرد
سه تایی مون باهم گفتیم اون جارو نگاااااا
یه درخت سرو بزرگ اونجا بود که اصلا اینجا ها نبود اولین بار بود که دیدیم
حنانه: بچه ها بریم ببینیم چیه
زهرا باصدای بلند میگه:بریممممم
من و حنانه باهم گفتیم :اوه اوه گوشمون کر شد کل جهان صداتو شنیدن بلند گو
لقبش بلند گو بود
رزا یعنی من گفتم : نمی دونم بریم یا نه به نظر خطرناکه
زهرا و حنانه ، این بار زهرا صداش معمولی بود : بیا دیگه ببینیم چیه
من گفتم : باشه بریم
تو کیف مدرسمون آب داشتیم چند تا هله هوله هم داشتیم برای اینکه امروز اردو بود سه تاییمون وسایل اورده بودیم
وسایل های ما برای اردو:
زهرا: بالش و پتو
حنانه زیر انداز و چراغ بزرگ که نمی دونم واسه چی اورده بود خودشم نمی دونست😂
دورشو گشتیم که یه دفعه سه تاییمون یه در دیدیم
زهرا آروم باصدای ترسیده گفت:چی چ چیهههه
حنانه هم ترسیده بود :آ.. ره... آره راراست میگهههههه
من که ترسیده بودم : ب.. بچ.... بچه ه...هااااااا
بریم تو
اونا گفتن: با...باباش.ههه
در کوچیک بود اول حنانه و من بعد زهرا که میخواست بیاد یه دفعه گیر کردیم زهرا مارو کشید جلو
حنانه :و....وا...وای...ای..نجا...اینجا کجاست
زهرا:آ..ر...ه......آره
من :بی...یاین....ببینیم چی ...چیه
یه جادوگر دیدیم که شبیه جادوگر تو کارتون شجاع بود
( اگه کارتونشو دیده باشید می فهمید )
با صدای پیر زنی گفت :به به مسافر داریم
بعد ما گفتیم :خا نوم شما دیگه کی هستین..........
تا پارت بعدی بای
خب یه کوچولوشو از طهورا جون الهام گرفتم
از زبون مرینت:
رفته بودم یه قدمی بزنم نمی دونم دلم واسه چی گرفته !
به گوشیم نگا کردم 7 تماس بی پاسخ داشتم 3 تاش الیا بود 2 تاش مامانم و 2تاشم بابام
بارون نم نم می بارید
هرچی زمان میگذشت بارون شدید ترو شدید و شید تر میشد سرم درد میکرد
وقتز بارون شدید شد رفتم برج ایفل روی صندلی نشستم سرم خیلی شدید درد می کرد
پیشونیم داغ بود ولی جدی نگرفتمش
وقتی میخواستم پاشم سرم گیج رفت و افتادم زمین یه کم دیگه به خودم اومدم
انگار همچی داشت کم رنگ تر وکم دنگ تر میشد
به الیا زنگ زدم
از زبون الیا:
دیدم موبایلم زنگ میزنه به به چه عجب مری خانوم بود بر داشتم گفتم سلام دختر چطوری
(مرینت🐞 و علامت الیا🦊)
🐞: الیا زود بیا به برج ایفل
🦊 در دل خودش: لحنش یه جوریه ادمو نگران میکنه
🦊:باشه باشه الان میام
🐞: بیا زو........ تالاپ
🦊:چی !چی شد الو الو !!!!
ترسیده بودم نمی دونستم چی کار کنم به نینو زنگ زدم گفتم زود بیااااا
ادامه از زبون مرینت:
همه جاکم رنگ ترو کم رنگ تر می شد و...............
بچه هااااااا
ببخشید اگه کمه امروز از خونه ی بهترین دوستم حنانه اومدم یه کمی هم دلم تنگ شده براش
شاید پارت 2 هم امروز انتشار بدم
امید وارم خوشتون بیاد
اگه نیاد سعی میکنم درست کنم که خوشتون بیاد
ببخشید پاک کردم یه داستان دیگه می خوام بنویسم خودشم طولانی
خب سلام بچه ها امروز یه چالش داریم
خب اگه پیش ادرین بودید چی کار می کردید وچی می گفتید؟
من فقط می زدم لهش میکردم یه سیلی هم می زدم میگفتم بابا تو چرا با این گاگامی میپلکی؟بابا یعنی عقلت کمه نمی فهمی لیدی باگ مرینته
اگه پیش مرینت بودید
منبهش میگفتم کت عمون ادرینه وبرای اینکه ادرینو به دست بیاره کمک میکردم
اگه پیش الکس بودید چی کار میکردید
من فقط میگفتم خیلی باحالی وباهاش دوست میشدم
اگه پیش الیا بودید 
میگفتم وبلاگت عالیه ( ولی ماله لاله جون نمیرسه) وباهاش دوست میشدم
اگه پیش رز و جولکا بودید
من باهاشون این ور اون ور میرفتم
اگه پیش میلن بودید؟
بهش کمک میکردم
اگه پیش لایلا کاگامی بودید
یه مشت می زدم تو صورتشون
اگه پیش پسرا بودید 
هییچی دیگه سام علیک میکردم
ولی واسه ناتائیل و واسه اون یکی فکر کنم اسمش مارکه خب حالا ول کن واسشون کمک می کردم نقاشی بکشم
وواسه مرینت جونم کمک میکردم طراحی کنه
تو قسمت کامنت شما هم بگید
سلام بچه ها من تازه کارم به خاطر همین یکم داستانارو عقب می ندازم
.: Weblog Themes By Pichak :.
