به علت نظر های توهین آمیز نظر هابسته میشود
جاوگر گفت :من جادوگر مرلیا هستم
وقتی ما میخواستیم برم بیرون جادوگر درو ناپدید کرد
ما باهم داد زدیم :کمممممککککککککککک
جادوگر مرلیا گفت ساکت باشین دخترا من اذیتتون نمیکنم
جادوگر مرلیا گفت :نترسین من کمکتون میکنم
من گفتم : چطوری؟
گفت : حالا شما خسته این بیاین اینجا بشینین
ما نشستیم
جادوگر مرلیا گفت : بیاین این لیمو نادو بگیرین بخورین حالتون جا بیاد
من گفتم :ببخشید خانوم جادوگر مرلیا ما اجازه نداریم از غریبه ها نویشیدنی یا چیزای دیگه بگیریم
زهرا با صدای معمولی گفت: بله خانوم دوستم راست میگه
حنانه گفت : خانوم درست میگه
جادوگر مرلیا گفت: نه نترسین هیچی نیست گفتیم باشه
که به زور گرفتیم خوردیم
زهرا گفت :طعمش خیلی خوبه
حنانه گفت :آره بوشم عالیه
منم گفتم :توش سمّم نیست
خوردیم بعد یهو خوابمون گرفت
زهرا گفت :بچه ها من خوابم میاد شما...
وقتی میخواست ادامه ی حرفشو بگه خوابید و ماهم همین طور
باصدای بوق ماشین بیدار شدیم
زهرا همچین دادی زد انگار چی شده
زهرا : گفت چته بوق میزنی دیوونه هستی
حنانه گفت تو کی هستی بعد چشماشو مالید و گفت یا خدا یه گوریل پشت فرمونه
بعد نگاه کردن گفت به نظرتون آشنا نمی یاد
ماگفتیم : آره خیلی
نگار بادیگارد ادرینه
حنانه گفت : چقدر تبریز فرق کرده
من گفتم راست میگی هااااا برج ایفلم گذاشتن از جامون پاشدیم رفتیم دور برو گشتیم
زهرا گفت: عهههه گاری و خود اندره رو گذاشتن
من گفتم :عههه بچه ها اونجا قنادی شبیه به دوپن چنگه
ما انگلیسی بلد بودیم
مارفتیم داخل با سرو روی کثیف
سابین مادر مرینت گفت: ای وای بچه ها چی شده
ماگفتیم :گم شدیم
تام هم پدر مرینت گفت : آدرس خونتونو بلدین ما برسونمتون
گفتم : نه مرسی خونمو خیلیی دوره
حنانه گفت :آره
زهرا با صدای معمولی گفت : خیلی دوره بابا
تام گفت : شما ادرس بدین حالا گفتین باشه
باهم گفتیم :ایران ، تبریز ...............
مامانسش گفت : نه بابا
ما گفیتیم راست میگیم نی تونیم ثابت کنیم و فارسی و ترکی حرف زدیم
اونا گفتن پس راست میگین
تام گفت: اونا چیه رو سرتون
گفتیم :مغنه اس
اوناگفتن :چی چی چی
ما گفتیم :ما مسلمانیم به همین خاطر تو مدرسه هامون مغنه سرمون میکنیم
اونا گفتن بیا پیش دخترم
بعد صدا زد دخترم بیا
یهو مرینت جلومون ظاهر شد زهرا زبونش یند اومد حنانه افتاد زمین منم یعنی هممون غش کردیم اونا گفتن چی شد یا خداااا
بعد چند ثانیه به خودمون اومدیم مرینت گفت حالتون خوبه
زهرا که غیر از چی چی چیزی نمیگفت
حنانه چشماش چپ کرده بود و نمی تونست حرف بزنه
منم پاهام راه نمیرفت
بعدتام که انقدر بزرگ بود مارو برد به اتاق مرینت چپ کرده بودیم مات و مبهوم نگا میکریدیم
حالا بریم از دنیای خودمون
مامان با با هامون :بچه ها کجان، نمی دونم نرسیدن، نه
همه جا عکس ما رو دیوار چسبونده بون
بچه های گمشده ............
تا پارت بعد بای
امید وارم خوشتون بیاد
.: Weblog Themes By Pichak :.
