از زبون مرینت: 

رفته بودم‌ یه قدمی بزنم نمی دونم دلم واسه چی گرفته !

به گوشیم نگا کردم 7 تماس بی پاسخ داشتم 3 تاش الیا بود 2 تاش مامانم و 2تاشم بابام 

بارون نم نم می بارید 

هرچی زمان میگذشت بارون شدید ترو شدید و شید تر میشد سرم درد میکرد

وقتز بارون شدید شد رفتم برج ایفل روی صندلی نشستم سرم خیلی شدید درد می کرد 

پیشونیم داغ بود ولی جدی نگرفتمش 

وقتی میخواستم پاشم سرم گیج رفت و افتادم زمین یه کم دیگه به خودم اومدم

انگار همچی داشت کم رنگ تر وکم دنگ تر میشد 

به الیا زنگ زدم

از زبون الیا:

دیدم موبایلم زنگ میزنه  به به چه عجب مری خانوم بود بر داشتم گفتم سلام دختر چطوری 

(مرینت🐞 و علامت الیا🦊)

🐞: الیا زود بیا به برج ایفل

🦊 در دل خودش: لحنش یه جوریه ادمو نگران میکنه 

🦊:باشه باشه الان میام 

🐞: بیا زو........ تالاپ

🦊:چی !چی شد الو الو !!!!

ترسیده بودم نمی دونستم چی کار کنم به نینو  زنگ زدم گفتم زود بیااااا

ادامه از زبون مرینت:

همه جاکم رنگ ترو کم رنگ تر می شد و...............

بچه هااااااا

ببخشید اگه کمه امروز از خونه ی بهترین دوستم حنانه اومدم یه کمی هم دلم تنگ شده  براش 

شاید پارت 2 هم امروز انتشار بدم

امید وارم خوشتون بیاد

اگه نیاد سعی میکنم درست کنم که خوشتون بیاد



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 21:42 | نویسنده : 🧀مولتی موس🧀 |