خب بریم سر داستانمون :بعد مرینت متوجه شد که یکی از ادم های شهر . اکوماتایزد شد بعد مرینت تبدیل به لیدی باگ شد و رفت تا اون کسی که اکوما تایزد شده بود را نجات بده بعد از یک ساعت لیدی باگ  گردونه ی خوش شانسی شو به کار انداخت و به دستش یه نخ بزرگ افتاد 

کت :‌لیدی تو میخوای با این چیکار کنی 

لیدی :‌فکر کنم بدونم 

لیدی باگ یک طرف نخ را به چراغ راهنما بست و ان طرف نخ را به کت داد 

کت:‌ام الان فهمیدم نقشت چیه

و بعد لیدی باگ به شروره گفت اگه موجزه گرم  میخای باید تقیبم کنی

هاک ماث:‌نه همش نقشست

شروره:‌نترس هاک ماث من گیر نمیوفتم

و بعد ا ن شرورتش خنصاشد

لیدی :‌کت من باید دیگدیگه برم

کت :‌

و مرینت به خونه برگشت و به تیکی یکم ماکارون داد و درباره ی اون گوشواره ی موجزه گر فکر کنه 

                     🐞بعد از فکر کردن🐞

 

و بعد تیکی گفت 

تیکی:‌مرینت بیا یکم بریم موزه ی لوق شاید اونجا یکم متوجه چیز هایی بشیم.

مرینت :‌باشه

و بعد به مو زه ی لوق رسیدن

و بعد از چیز هایی که در انجا دیدن تیکی گفت بیا یه سر هم بریم پارک

من یکم متوجه این شدم 

مرینت :‌هر تور شده اونو پیدا میکنیم پس بریم

و در پارک مرینت یک جعبه ی موجزه گر ....

 

 

ببخشید کم بودو اینجا تموم شد میخواستم پرهیجان باشه 

و نظر بدید لطفا  

 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۹ | 20:47 | نویسنده : 🐞ladybug🐞 |