مرینت نشسته بود و داشت درس میخوند که درشون زنگ زد
دینگ دینگ 🔔🔔
مادر مرینت رفت در رو باز کنه
دید دختر عمه ی مرینت از چین اومده
مرینت اومد پایین تا ببینه کی اومده دید دختر عمه و عمش اومده
مرینت:پارمیدا تو اومدی 
مادر مرینت:مرینت عزیزم به پارمیدا نمیخای اتاقتو نشون بدی 
شب بود مرینت و پارمیدا باهم میخوابیدن
فردا
بعد از صبحونه پارمیدا و مرینت باهم به مدرسه رفتن
الیا :مرینت این کیه اسمش چیه 
مرینت:دختر عممه اسمش پارمیدا هست 
🎒بعد مدرسه 🎒
مرینت در اتاقش بود و داشت به دختر کفش دوزکی تبدیل میشد که پارمیدا به اتاقش اومد
مرینت:تیکی دختر کفشدوزکی اماده 🐞🐞🐞
پارمیدا:
مرینت تو تو
مرینت :پارمیدا نه لطفا
پارمیدا :نترس به کسی نمیگم ولی چرا به مامانت نمیگفتی 
مرینت:ببین پارمیدا فکر کن این صحنرو ندیدی لطفا 
پارمیدا:باشه مرینت جونم باشه 
مرینت:خب باید برم دنیارو نجات بدم 
پارمیدا: مرینت جونم اگه به کمک منم احتیاج داشتی خبر میدی دیگه 
مرینت:باشه باشه باید دیگه برم
مرینت زود پیش استاد فو رفت به اون همه چیز رو گفت
استاد فو بهش گفت
استادفو :مرینت من اون موجزه گری که گفته بودم رو پیدا کردی 
مرینت :اره استاد فو 
استاد فو :خوبه میتونی با اون میتونی چیکار کنی 
مرینت:اون جادویی هست میتونم باهاش هر کاری کنم
استادفو:خوبه با اون میتونی زمان رو به عقب برگردونی و دیگه میدونی
که اون داره میاد بالا و وقتی اون میاد بالا تو نباید تبدیل به لیدی باگ بشی
مرینت:باشه استاد 
مرینت به عقبه زمان برگشت و از همان جا که داشت تبدیل به لیدی باگ میشد برگشت و به خودش اجازه نداد تبدیل به لیدی باگ بشه
و بعد ان روز فردا
مرینت به یه جا رفت که پارمیدا به اونجا نیاد چون الان که فهمیده بود
که اون گوشواره ها به عقب زمان یا به اینده میره میخواست بدونه تو اینده با ادرین ازدواج میکنه یا لوکا 
مرینت به اینده رفت و دید داره با ادرین ازدواج میکنه 
نظر بدید اگه هم کم بود منو ببخشید دفعه ی بعد زیاد مینویسم لطفا نظر بدید 
.: Weblog Themes By Pichak :.
