پارت چهاردهم فصل دوم عشق مخملی 

ویولت و مایا همونجا لباساشونو انتخاب کردن....مایا یه پیرهن کوتاه مشکی با چکمه های بلند ...ویولت هم دامن قرمز جیغ..شومیز سفید کفشای پاشته بلند قرمزرر....منم سر گردون هنوز هیچی نگرفته بودمممممم
که نگاهم به یه لباس گره خورد 

ویولت_چیشده خشکت زد؟

مایاخودشو انداخت کنارم و گفت 

مایا_نکنه پسر خوشگلی چیزی دیدی اینجوری خشکت زده ؟

رد نگاهمو تعقیب کردن و با بهت به پیرهن پرنسسی طلایی نگاه میکردن 

ویولت _تو بیای اونجا من شوور پیدا نمیکنم 

مایا_این لباس محشرهههه

رو به فروشنده که دختر جوونی بود گفتم لباسو بیاره که گفت
_اومم..خب این لباس یه برند ایتالیاییه...و مخصوص اندام مانکن های ایتالیاست ..مطمعنین اندازتون میشه 

با تحکم گفتم 
_بله 
رفتم و لباسو پوشیدم در کمال تعجب فیت تنم بود .....جونم مانکن ایتالیایی بودم خبر نداشتم ..خخ
رفتم بیرون دختره که هم کپ کرده بود هم ضایه شده بود ...ولی مایا ویولت انگار که شوهر ایندشونم بهم نگاه میکردن 

مرینت _تموم شدم ...چشای هیزتونو بدزدین 

مایا _بیا من تغیر جنسیت میدم زن خودم شو....گور بابای لوکا 

کفشمو پرت کردم طرفش و به اینه نگاه کردم ....لباس طلایی بلند تا روی مچ پاهام استین نداشت و دوتا بند میخورد قسمت سینه اس حریر بود اما با پارچه نازک طلایی زیرشو پوشونده بود با دامن نسبتا پف دار ....چه جیگری شده بودن منننن......یادم باشه یه اسپند واسه خودم بسوزونم 
همون لباسو با کفشای پاشنه ده سانتی طلایی و کیف طلایی برداشتم ...که بابت لباس پول هنگفتی هم ازم گرفت....کل پسنداز این چندسالم بود ....ولی نمیتونستم از این لباس بگذرم....دروغ چرا این لباسو بیشتر از ادرین دوس دارم .....
یه تاکسی گرفتیمو رفتیم خونه 
********************
فردا شب 

اروم سایه چشم طلایی رنگ رو دور چشمام کشیدم و با سایه سفید دورشو زینت دادم ...مایا و ویولت که ده کیلو مالیده بودن ...خودمم کم ازشون نداشتم ....ولی...رژ قرمز جیغ رو روی لبای قلوه ایم کشیدم و فر موهامو مرتب کردم برگستم سمت دخترا که مایا تا منو دید اشتباه بجای اینکه براش رو ببره سمت گونش کرد تو دهنش 
ویولت _من نمیام ...گمشین خودتون برید 
مایا _منم نمیام 
مرینت _چراااا؟
مایا_کثافت تو زیادی خوشگل کردی متوجهی که ....
مرینت _درد 
رفتیم سمت پالتو هامون و پوشیدیمشون رفتیم بیرون که یه پسر شیک پوش با لیموزین جلوی در خونمون استاد ......و........
دوس دخترشو برد 😐(چیه نکنه فک کردین اومده مارو ببره )
از اون ورم پسر مش عباس با فرغونش اومد و گفت 
_برسونمتون ؟
مرینت _نه ممنون با ماشبن خودمون میریم 
و سوار اتومبیل نقلیمون شدیم و پیش به سوی پارتییی

پایان ....
خب از همین الان بگم مرینت نه به دنیل میرسه نه به ادرین نه به لوکا....الکی دل خوش نکنید😂


برچسب‌ها: داستان, رمان عشق مخملی

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 12:29 | نویسنده : 🛸Eliche🛸 |