رسیدیم خونه .....مایا بخاطر کارش که زده بود ماشینارو له کرده بود با لبخند ملیح منو ویولت رو که داشتیم فحش بارشون میکردیم نگاه میکرد ....منم غمبرک گرفته بودم واس عروسکم....اخه خدایا....این حق من نبود.....تازه قسط اخرشم مونده بود...اشکم داشت در میومد که ویولت خسته شد گفت
ویولت _مایا جان احیانا عروسی عمته ؟
مرینت _راس میگه چرا نیشت شله ؟
مایا _عزیزانم زندگی شیرینه ....الکی به اینجور چیزا فکر نکنید
بعدم رفت داخل اتاق مشترکمون .....ویولت با چشای وزغی گفت
ویولت _این همونی بود که دیروز میگفت از این زندگی سگی خسته شدم ؟
مرینت _جنسش خوب بوده
ویولت _جنس کی ؟
مرینت _ساقیش
ویولت شروع کرد به خندیدن .....چشم غره ای بهش رفتم ...رفتم تو اتاق که دیدم مایا داره با تلفن حرف میزنه ..یواشکی گوش دادم
مایا _لوکا ...واقعا خوشحال شدم که اینجا دیدمت دل تو دلم نیست تا تورو با دوستام اشنا کنم
یه دفعه ویولت پرید داخل که مایا تلفنشو قطع کرد
و با لحن مشکوکی گفت
ویولت _دوس پسر داری ...
مایا سر تکون داد که ترسناک و یواش جلو رفت و ادامه داد
ویولت _به چه حقی؟......به چه حقی میخوای زودتر از من شوور کنی
مایا پوکر نگاهش کرد
و برامون توضیح داد..،یه پسری به اسم لوکا بود .،.که اونطوری که مایا میگفت اهل فرانسه بوده ...ولی اون پسر مایا رو مثل یه دوست میدیده....حرصم گرفت...مثل ادرین احمق بود ....همون لحظه گوشی مایا زنگ خورد ....امیلیا بود...گوشی رو گذاشت کنار گوشش و گفت
مایا _سلام....واقعا...باشه....فقط ما یه همراه داریم اونم منیتونه بیاد...خیلی خوبه پس حتما میایم
تلفن رو که قطع کرد گفتم
مرینت_چیشده ؟
مایا _فردا شب تولد دنیله
ویآلت _خب به ما چه
مایا _ببند..گوش کن....اونم قراره توی خونشآن پارتی تولد بگیره ...
مرینت _ما که نمیریم
مایا _ننههههه .....تو روخدا ...تازه لوکا هم میبریم
بلاخره مایا با کلی اسرار راضیمون کرد ...
برچسبها: داستان, رمان عشق مخملی
.: Weblog Themes By Pichak :.
