مرینت
وارد کلاس شدیم ...اومدیم روی صندلی های ردیف جلو بشینیم دانشجو های پشت سری اومدن جامون رفتیم ته کلاس بشینیم دانشجوهای جلویی اومدن روی جاهامون .....هر طرف میرفتیم فورا جامون رو اشغال میکردن با ایینکه کلی صندلی خالی داخل کلاس بود .....مایا دیگه قرمز شده بود ...اگه ولش میکردیم میرفت دانشجو هارو به رگبار میبست..
....پوف کلافه ای کشیدم .....برگشتم که گروه هیولا ها رو کنار در دیدم (دنیل ،سرتاچ ،ادام)دنیل به در تکیه داده بود اخم داشت ولی چشماش میخندید شیطنت خاصی توی چشماش لونه کرده بود سرتاچ هم با شرارت نگاهمون میکرد و اما ادام دستاش توی جیبش بودن و خونسرد با یه پوزخند گوشه ی لبش نگاهمون میکرد ........مایا عصبی غرید 
مایا-کار ،کاره خوده پلیدشوه نگاه اون بزمچه چطوری نگام میکنه
و به سرتاچ اشاره کرد 
ویولت-من با مایا موافقم نگاهشون کن اخه ...،ضایعست کار خودشونه ...بعد مگه امیلیا نگفت اینا به بچه های دانشگاه بگن بمیر میمیرن ....
مری-اوهوم ...،کار خودشونه ....ما هم میدونیم چیکار کنیم 
رفتیم سمت همون دخترای عشوه ای (جی اف هیولا ها)اسم اولیشون سوفیا بود دومی الوییا سومی هم ابی گیل ...کیف سوفیا  رو انداختم وسط سالن 
مایا و ویولت هم به تبعیت از من همینکار رو کردن وقتی هم که رفتن کیفاشون رو بردارن نشستیم روی صندلی هاشون .....اومدن حمله کنن سمتمون که هیولا ها گرفتنشون دنیل خونسرد گفت
دنیل-حیف نیست بخطر ۶ دختر جیغ جیغو سر درد بگیریم؟
بعدشم اون افاده ای هارو انداختن گوشه اونام یه چشم غره اساسی بهمون هدی عدادن  هیولا ها هم رفتن روی صندلی های ته کلاس 
نقششون فقط این بود که مارو حرص بدن حتی اون دخترا هم واسشون مهم نبودن
نشستیم با مایا و ویولت شروع کردیم به فحش دادنشون


پایان
نظرتون؟


برچسب‌ها: داستان, رمان عشق مخملی

تاريخ : شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰ | 16:48 | نویسنده : 🛸Eliche🛸 |