
مرینت
با حرف های امیلیا کلا تو هنگ بودیم و امیلیا با نیش باز نگاهمون میکرد که مایا با لبخند سکته زده ای گفت مایا-گاومون زایید.......
ویولت با لحنی ترسیده بدتر از مایا در ادامه حرفش گفت
ویولت-اونم شیش قلو
منم که اصن به چیز خوردن راضی شده بودم گفتم
مری-خشتکمون رو پرچم میکنن ..
همون موقع گروه هیولا ها رسید و به ما نگاهی کردن که نیشمونو جوری شل کردیم که هر سی و دو تا دندونمون مشخص شد نگاهشون قشنگ زیر نویسش این بود :::::وقتی از دانشگاه شوتتون کردیم بیرون اونموقع نیشتون رو شل کنید:::::بعدشم رفتن میز پشتی ما صندلی هارو کشیدن و لم دادن روشون که سه تا دختر با لباس های فوق زننده و ارایش غلیظ داشتن .......دختر اولی یه شرتک پاره پوره لی کوتاه با تاپ ابی لی مانند تنگ وکوتاه که روش شکل یه قلب سفید بود و کفش های پاشنه بلند ابی پوشیده بود موهاشم که دم اسبی بود...
دختر دومی هم نیم تنه سفید و دامن کوتاه قرمز جیغ کفش های نیم بوت پاشنه دار قرمز با موهای بافته شده
دختر سومی هم که اصن استغفرالله هیچی نمیپوشید بهتر بود یه نیم متر پارچن انداخته بود دورش
ارایشم که نمیشه گفت باید گفت بتونه کاری بس که مالیده بودن
رفتن یمت پسرا و به ترتیب خودشون انداختن روی دنیل ..سرتاچ..ادام...انتظار داشتم بندازنشون اونور ولی ریلکس نشستن
که ویولت گفت
ویولت-اینا کین ؟
امیلیا هم با حرص گفت
امیلیا-معرفی میکنم ....چندش ترین..لوس ترین،..عشوه ای و افاده ای ترین دخترای دانشگاه
مری-دوست دختراشونن؟
مایا-په نه پ برادر زاده هاشونن بهشون میگن....
صداشو کلفت کرد گفت
مایا-عامویی بیاین بپرین بغل عمو
امیلیا-خخخ....ولی در اصل محل سگ بهشون نمیدن فقط برای گذورندون شبشون بدرد میخورد
ویولت-نگووووووو.....زشته دختره ی چش سفید
مایا-متوجه هستید کلاس بعدی شروع شد ؟
مری-_اوه خوب شد گفتی بهتره بریم
و رفتیم سمت کلاسمون .......
پایان
نظرتون؟
برچسبها: داستان, رمان عشق مخملی
.: Weblog Themes By Pichak :.
