مرینت

با صدای  ```خسته نباشید ```این استاد بد اخلاق که فهمیدیم اسم فامیلیش ```ویلیام جونز``` هست (اه..چه اسم فامیلیییی)از روی صندلی هامون بلند شدیم من که فجیع گشنم بود مایا و ویولت امروز یچی کوفت کرده بودن ولی من بدبخت بی خانمان هیچی نخورده بودم بخاطر همین حمله کردم سمت در تا برم بوفه و یچیزی کوفت بنمایم .....که خوردم به یکی از اون پسرا (همون اولیه) ....سر سری معذرت خواهی کردم و خواستم برم که محکم بازومو کشید و با غضب گفت 
-کجااا؟الان تن کثیفت خورده به کتم ....خودت باید بشوریش 
به دانشجو ها نگاه کردم همشون ترسیده به این غول بی شاخ دم نگاه میکردن 
منم عصبی بهش توپیدم
مری-هویییی......اخوی فک کردی کی هستی هان؟.....
انگشت سبابه ام رو روی عضله هاش کشیدم و گفتم 
مری-این عضله هاتم با کلی امپول دارو هست......پسرک پلاستیکی 
با این حرفم  چشمای یخیش (ابی خیلی روشن که به رنگ یخ میخوره)قرمز شده بود و دود از کلش بلند میشد ....و اونم ن گذاشت نه برداشت یه سیلی محکم زد به گوشم که سرم به چپ متمایل شد ......هنوز تو شوک بودم.....که مایا ویولت عصبی خیز برداشتن سمتش که دوستاش یقه شونو گرفتن و مایا شروع کرد به فحش دادنشون ویولت هم شروع کرد به نفرین
مایا-پسره ی سانسور ....بیییییییییبببببببب(خیلی فوش رکیکی بود )اونم (پسر دومیه)انداختش زمین و لقدی زد تو کتفش از اون ور هم ویولت جفتک میپروند و نفرین میکرد 
ویولت-ولم کن .....پسرک گوسالع....اگه ولم نکنی ایشالله ابولفضل بزنه به کمرت به ۳۱۳قسمت نامساوی تقسیم بشی
پسر سومیه هم دست ویولت رو برد پشتش و پیچوندش که ویولت اخی گفت 
انگار تازه به خودم اومدم و گفتم 
مری-دست کثیفتونو بهشون نزنین 
این پسرک دیوونه هم منو برد به دیوار تکیه داد و اروم توی لاله ی گوشم زمزمه کرد 
-سند مرگتونو امضا زدین 
و رو کرد سمت پسر دومیه که با مایا درگیر بود و گفت -سرتاچ کافیه 
که پسر سومیه مشتی حواله ی ویولت کرد گفت 
-شما برین من اینو ادب میکنم میام 
پسر اولیه -حیف وقتت نیست؟
پسر دومیه (سرتاچ)-وقتتو برای ادمای با ارزش بذار 
اون پسره هم ویولت رو ول کرد و دنبال دوستاش از در کلاس خارج شد و منم فحش رکیک زیر لبی بهش گفتم رفتم دست ویولت و مایا رو گرفتم و گفتم
مری-الاهی بمیرن.....نگاه زدن اش لاشتون کردن 
مایا پوکر گفت 
مایا-ممنون 
ویولت هم زیر لبی فحششون میداد 
دانشجو ها هم که انگار فیلم سینمایی شون تموم شده قصد رفتن کرد فقط چندتایی شون گفتن
-بد کردین باهاشون لج افتادین
داشتیم میرفتیم بوفه که یه چیزی مث گلوله بینمون شلیک شد نگاهش کردم دختر مو نارنجی با صورت کک مکی بود با هیجان گفت 
-وایییی..../شما جلوی هیولا های دانشگاه ایستادید
مایا-هیولاااا؟
دختره گفت _بریم بشینیم براتون بتعریفم.....راستی منم امیلیا هستم 
مایا-خوشبختم....من مایا هستم
ویولت-از اشناییت خوشحال شدم ..../منم ویولتم
مری-امیدوارم دوستای خوبی بشیم......منم مرینتم
امیلیا-همچنین
و رفتیم سر میز نشستیم کیک با قهوه سفارش دادیم کع تا اوردنشون ویولت و مایا عین گرسنگان سومالی بهشون حمله کردن خوبه من هیچی نخوردما 
از امیلیا پرسیدم
مری_خب بگو
کنجکاو به امیلیا نگاه کردیم که شروع کرد به تعریف 
امیلیا-خب این سه تا پسر هیولا های دانشگاه هستنن....پدراشون سرمایه گذارای دانشگاعن خودشونم جذاب ترین پسرای دانشگاه توی این دانشگاه کسی جرعت نمیکنه رو حرفشون حرف بزنه بیشتر رنگ های تیره میپوشن و خیلی سگ اخلاقن باهات لج کنن کارت زاره ....و پولشونم از پارو بالا میره بابای دنیل(پسر اولیه)یکی از بزرگترین کارخونه دار های تورنتو هست و اون دورگه هست از مادر ترک و پدر کانادایی ........بابای سرتاچ هم (پسر دومیه)یکی از بزرگترین تاجر های فرشه اونم  مامان باباش امریکایی هستن و مقیم کانادا هستن و بابای ادام (پسر سومیع )یکی از بهترین هتل دار ها چندین هتل در جای جای کانادا داره اون اونم در اصل کانادایی هست ..........اهان دوست دخترم که هفته ای ۲۰تا عوض میکنن......اگه با کسی لج بشن حتی شده بکشنش یجوری راضی به چیز خوردنش میکنن ...............

 

::::::

خب پایان این پارت امیدوارم خوشتون اومده باشه 

فقط یخورده بزن بزن شد😂

::::::
پایان
نظرتون ؟
 


برچسب‌ها: داستان, رمان عشق مخملی

تاريخ : دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰ | 2:13 | نویسنده : 🛸Eliche🛸 |