مرینت 

اخر بروز مایا رو برگردوندیم خوابگاه مگه برمیگشت؟
اخرش کشون کشون از اون مرکز خرید کشیدیمش بیرون
من که همون دم در ولو شدم ......مایا ویولتم با شیرپاک کن ارایششون رو پاک میکردن............هعی خدا چه بزک دوزکی میکنن


::::::::::::::::::::::::
سه سال چهار سال دقیقا نمیدونم چقدر بعد
مرینت 
مری-مایاااااااااا

مایا-کوفت ....زهر هلاهل ....بصبر خو دارم ارایش میکنم

مری-خدایا......استاد راهمون نمیده هاااا

ویولت-مری جأن ارام باش روز اول دانشگاهمونه مثلا 

مری-خو منم دارم همینو میگم دیر میرسیمممم

مایا-دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدنه 

مری-بخاطر اینکه دانشگاه قبلی رو سوزوندیم اخراجمون کردن ...این یکی هم با کلی پاچه خواری راهمون دادن 

مایا-اونا لیاقتمونو نداشتن 
ویولت -بریم 
مایا -بریم 
تیپشونو نگاه کردم مایا کتونی های صورتی با شلوار زاپ صورتی پر رنگ تیشرت لش صورتی کم رنگ موناشم طبق معمولی دورش .
.....ویولت هم دامن بلند تاروی مچ پا لجنی با بولیز مخمل سفید کفش داشته بلند سفید موهاش دم اسبی ...
خودمم که سر همی لی ابی نیم تنه کوتاه سفید ...کفشای آل استار سفید با جورابای تا به تا ابی سفید که از پاچه شلوارم دیده میشد موهامم که ابی تیره با کلاه سفید .به به چه جیگرر

مایا-مورد پسند واقع شدیم 
نیشمو شل مردم و گفتم
-نه
بعدم رفتم بیرون و پریدم داخل ماشین تا اونا اومدم زود حرکت کردیم سمت دانشگاه جدیدمون
از روزی که اومدم تورنتو چهار سالی میگذره همش مامان بابا میان پیشم ...با مایا و ویولت خیلی صمیمی شدم با هم دیگه پولامو نو جمع کردیم و یه خونه ماشین نقلی خریدیم.....کنار این دوتا من طعم ارامشو چشیدم و مدیونشونم


پایان
 


برچسب‌ها: داستان, رمان عشق مخملی

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 11:58 | نویسنده : 🛸Eliche🛸 |