
پارت هشتم (رمان عشق مخملی )
مرینت
بدون چتر زیر بارون خیس قدم بر میداشتم به حال خودم اشک میریختم زجه هام دل سنگو اب میکرد خوبه حداقل این بارون اشکامو پوشش میده
عشق یه کلمه سه حرفیه ولی توش چندین کلمه نهفته است
ع به معنای علاقه
ش به معنای شدید
ق به معنای قلبی
کنار هم بزاریدشون میشه علاقه شدید قلبی ................
هه......ادرین نه تنها قلب بلکه روح منم کشت من صدای شکستن غرورمو شنیدم و صدای شکستن قلبمو نشنیدم چون قلبم نشکست پودر شد
بارون میبارید و مستانه به صورتم شلاق میزد نمیدونستم خیسی صورتم اشکه یا بارون
بغض توی گلوم مث تیغ موند کم کم میبرید و منو عذاب میداد
با بغص شروع کردم به زمزمه
باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
ان دل دیوانه ات کو ؟
روز های کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو ؟
یادت اید روز باران
گردش یک روز دیرین
پس چه شد دیگر کجا رفت ؟
خاطرات خوب شیرین
باز باران بی ترانه
بی هوای عاشقانه
بی نوای عارفانه
در سکوت ظالمانه
خسته از مکر زمانه
عطر باران مست مستم میکند
فارغ از غم خود پرستم میکند
نم نم باران اسیرم میکند
یاد ایام قدیمم میکند
یاد دورانی که دلها پاک بود
چشم ها گویای عشقی ناب بود
عشق ها بوی غم اغوشی نداشت
قول ها رنگ فراموشی نداشت
دست ها هر روز در دستی نبود
قلب ها اهوی هر دشتی نبود
عهد ها ساده ولی با ریشه بود
عاشقان را کوه کندن پیشه بود
شعرم تموم شد رسیدم به خونه ...هه....خونه؟
دیگه مثل قبل برام نیست ....نیست؟
اشک هایم را با دست پس زدم و وارد خانه شدم
مادر سلامی کرد
و من با سلامی که خودم شنیدم راهی اتاقم شدم
هه...شوکه شدنشان را حتی میشد از رنگ نگاهشان فهمید
شاید انها تنها دارایی من هستند......شاید
خودم را بر روی تخت انداختم
دلم خوابی میخواست که دگر در ان بلند شدن نباشه
خوابی که مرا به اوج ببره
دلم مستی صادقانه ای میخواهد
دلم اغوش یک بیگانه را میخواد
ایا خوهان زیادی هستم
دلم خونست و خون
خودم رو روی تخت و زیر پتو خزیدم
و به این اندیشیدم چقدر من بدبختم
هه......حتی دوستانم که ادعای رفاقتشان اسمان را پاره میکرد جویای احوالم نشدند
چشم هایم را بستم و در عالم بیخبری فرو رفتم.....
::::::::::
پایان پارت هشتم
::::::::::
نظرتون؟
برچسبها: داستان, رمان عشق مخملی
.: Weblog Themes By Pichak :.
