در حسرت آغوش تو ✨
پارت سوم 💞
در اتاقم را به آرامی باز کردم و سرم را به آرامی بیرون بردم ... هیچ خبری نبود .. هیچ صداییم نمی آمد ... ( فکر کنم بی بی تا الان سر از تن بابا جدا کرده ...) پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم . صدای بی بی از سالن پذیرایی می آمد .. خداجون کمکم کن ...وارد سالن شدم ، بابا پشت میز ناهار خوری 24 نفره سالن نشسته بود و صبحانه می خورد . بی بی هم روی صندلی کناری بابا نشسته بود و داشت با بابا حرف میزد . صداش آروم بود و چیز زیادی متوجه نمی شدم اما شک نداشتم که داشت چغلی منو می کرد ...
آروم گفتم :« سلام بابا »
پدرم سرش را بالا آورد و لبخند زد . می خواست جواب سلاممو بده که بی بی شروع کرد :
« من دلم می خواد بدونم تو این خونه نقش چیو دارم ؟ یه بوته ؟ ناسلامتی منم کنار پدرت نشستم و یه سلامی هم به من بکنی گناه نمی شه . » بعد زیر لب با خود ادامه داد :« بیا این همه زحمت بکش ... دختره رو بزرگ کن آخر سر می خواد یه سلام بکنه انگار می خواد جون بده . اونم از دماغ »
« بی بی تو رو خدا ... بزار دو دقیقه بگذره بعد شروع کن ... بخدا گناه دارم انقدر بهم سرکوفت نزن تو که می دونی چقدر دوستت دارم . چرا آخه این حرفارو می زنی ؟»
گونه های بی بی گل انداخت . اما گفت : « فکر نکن اگه زبون بریزی چیز می شم . از این خبرا نیست . »
بابا گفت :« مامان تو رو خدا انقدر بهش گیر نده ! تعجب می کنم که تا حالا از دستت دیوونه نشده . »
« بله ؟؟؟؟؟ مثل این که سرت به تنت زیادی کرده ! بایدم از دخترت دفاع کنی هر چی باشه لنگه خودته ! منه بیچاره رو این وسط غریب گیر آوردید . »
بابا خندید و گفت :« بیا دخترم .. بیا بشین کنارم . یه چیزی بخور ! رنگ و روت چرا انقدر پریده ؟»
با خوشحالی صندلی کنار بابا رو اشغال کردم و برای این که از ترکش های بی بی در امان باشم خودم را پشت پدرم قایم کردم .
« شنیدی دخترت امروز چه دسته گلی به آب داده ؟ »
با التماس به بی بی خیره شدم . اگه می گفت بیچاره می شدم ...
« مگه میشه متوجه نشد ؟ با اون داد و فریادی که شما اول صبحی راه انداخته بودی فکر کنم تا شعاع سه کیلومتری خونمون همه فهمیدند چه خبر شده ! » پس بابام می دونست .. خیالم راحت شد ...
« احسان یه چیزی بهش بگو ... انقدر لی لی به لالاش گذاشتی لوس شده ! »
پدرم در حالی که از پشت میز بلند میشد ، گفت :« مری من اصلا هم لوس نیست . »
گونه بی بی را بوسید و گفت :« دیگه دیرم شده ... راننده خیلی وقته منتظره . »
بعد سمت من برگشت . من را در آغوش گرفت و موهایم را بوسید و در گوشم گفت :« بی بی رو اذیت نکن .. هر چی میگه گوش کن. باشه ؟ »
به آرامی سرم را تکان دادم . دوباره موهایم را بوسید و رفت .
روبه بی بی کردم و گفتم :« بی بی منو ببخش ... سرم خیلی درد می کرد اصلا حواسم به لباسم نبود . باور کن نمی خواستم اذیتت کنم . به آرامی دستانم را دور گردن او حلقه کردم و گفتم : « می بخشی ؟ »
دستانم را در دستش گرفت و گفت :« عزیزم من به خاطر خودت انقدر سخت گیری می کنم . میدونی که چقدر رو تو حساسم ! اگه اون خواهرت لختم بره بیرون برام مهم نیست ولی تو یه چیزه دیگه ای ! »
گونه اش را بوسیدم و گفتم :« داشتی زیر آب منو پیش بابا می زدی ؟»
اخم کرد و گفت :« این چه حرفیه ؟ اصلا من بلدم زیر آب کسی رو بزنم ؟»
( تو این کار که استادی بی بی )
« نه . البته که نه ولی اگه زیر آب منو نمیزدی راجع به چی داشتی با بابام حرف میزدی ؟ اونم آروم آروم ؟؟؟»
« مثل این که قراره یکی خر شه بیاد خواستگاری خواهرت »
« چه خوب !!!!!! بی بی تو چرا این طوری در مورد کاگامی حرف میزنی ؟! گناه داره بخدا !»
« دلت واسه من بسوزه نه اون خواهر هفت خطت . »
گله کنان گفتم :« بی بی ؟!!!!!!!!! »
« بی بی و مرض ، مگه دروغ می گم ؟؟ »
« بی بی، چون اون دوست پسر داره دلیل نمی شه که هفت خط باشه . »
« وای ... کی حالا می خواد به این حالی کنه ؟؟ ، می دونی اون چند تا دوست پسر داره ؟ »
با سردرگمی گفتم : « خب ... یه دونه دیگه »
بی بی منفجر شد ..« د ِ نه دیگه ... اگه یه دونه داشت که من این جوری آتیش نمی گرفتم . یه دونه موردی نداره » همین که چشمش به نگاه مشتاق من افتاد ، گفت « از خیالات بیا بیرون برای تو مورد داره . »
« اما این انصاف نیست . »
« معلومه که انصاف نیست .. مگه این انصافه که تو هر روز صبح با این بیلچه غلام به جون اعصاب من بیفتی و شخمش بزنی ؟ ... پس نتیجه می گیریم دنیا اصلا منصفانه نیست ...
الانم بشین پشت میز، صبحانتو بخور من برم به کارام برسم . »
بی بی رفت و بد از چند لحظه ناتالی با سینی صبحانه از آشپزخانه خارج شد .
« سلام خانم ، صبح بخیر »
لبخندی به او زدم و گفتم :« صبح شما هم بخیر »
« خواهرم هنوز بیدار نشده ؟»
« ام ... بیدارن ولی پایین نیومدن صبحانشونو براشون بردم تو اتاقشون اونجا سرو کنند .. »
« ممنون »
لبـــــــــخندی روبه من زد و رفت .
از وقتـــــــی بی بی کاگامی رو با دوست پسرش تو خیابون دیده بود باهاش لج کرده بود ....می دونستم پیازداغ ماجرا رو زیاد کرده ، از همون موقع بود که حساسیت بی بی رو ی من بیشتر شد ، من که همیشه به این سخت گیری ها عادت داشتم پس یه level بالاتر زیاد برام فرقی نمی کرد . باید برم یه سر به پریسا بزنم ببینم چی کار می کنه ؟؟؟ حتما واسه خواستگارش هیجان داره ...
اصلا نفهمیدم چی خوردم از بس داشتم فکر می کردم حواسم نبود که کی صبحانه ام تموم شد .
پشت در اتاق پریسا ایستادم و در زدم .
« بیا تو مری » وارد اتاق شدم و گفتم :
« نمی دونستم تو پشت در اتاقت رو هم می تونی ببینی !!! »
از روی تختش بلند شد و دستش را دور گردنم حلقه کرد و گونه ام را بوسید و گفت « مری مسئله ساده است ... تو تنها کسی هستی که قبل از این که بیای تو در میزنی و اجازه می گیری ! »
خندیدم و گفتم :« بجز خدمتکارا »
« آره اونا هم در میزنن ولی اگه چاره داشتن در نمی زدن تازه شم مدل در زدن تو یه مدل خاصه »
روی تختش نشستم و گفتم : « حالا اینا رو ولش کن ... برام از خواستگارت بگو ... اصلا کی قراره بیان ؟؟ »
با تعجب گفت :« تو هم می دونی ؟»
اخم کردم و گفتم :« ناسلامتی من خواهرتم ، باید بدونم دیگه »
« می دونم ببخشید ... تو درست میگی . »
با تعجب به سرخ شدن ناگهانی گونه های او نگاه کردم او از این عادت ها نداشت و معمولا خجالت نمی کشید . الان دیگه گونه هاش لبو شده بود .
« چرا این طوری بهم نگاه می کنی ؟ مگه تا حالا ندیدی کسی خجالت بکشه ؟ »
« راستش.. خجالت کشیدن اصلا بهت نمیاد ... ماجرا رو بگو منو جون به سر کردی .»
کنارم روی تخت نشست و دستم را در دستش گرفت و با مکثی طولانی گفت :« کلویی رو که یادته ؟ همونی که چند دفعه اومد خونمون ! » سرم را به علامت تایید تکان دادم . « برادر اون از من خوشش اومده و منم .. دوستش دارم .»
چشماش از شدت هیجان می درخشید .
« برای جمعه شب قراره بیان ، وای مری من خیلی استرس دارم .. نمی دونم باید چی کار کنم . »
« انگار این خواهرم نیست که کنار من نشسته ، تو هیچ وقت خجالت نمی کشیدی .. نه به این شدت ... استرسم نمی گرفتی »
« مری تو متوجه نیستی ... من باید کاری کنم که پدر و مادر اون منو بپسندن . »
« اونا تو رو می پسندن .. نمی خواد نگران این موضوع باشی .. میگم ... به نظرت زود نیست که ازدواج کنی؟؟؟؟»
« شاید ... ولی من دیگه نمی تونم دوری از اونو تحمل کنم »
« عشق و عاشقی خیلی خوبه ؟؟؟ »
با هیجان مرا در آغوش گرفت و گفت :« خیلی مری.. خیلی ... تا تجربه اش نکنی نمی فهمی
چی میگم . »
« حالا اسم این داماد خوشبخت که تو می خوای بد بختش کنی ، چیه ؟»
« آدرین»
داشتم با کامپیوترم سر و کله می زدم .. طبق معمول هنگ کرده بود .. مرده شور ترکیبتو ببره ، به درد لای جرز دیوار هم نمی خوری .. خاموشش کردم ... به تراس رفتم و و به باغ اطراف خونه نگاه کردم .. صدای آهنگ گوشیم باعث شد به اتاقم برگردم .. آلیا بود ( طبق معمول )
« بله ؟ »
« سلام مرینت جونم ! خوفی ؟»
به لحن بچگانه اش با صدای بلند خندیدم ..
« چه خوبه که دوستی مثل من داری ! اگه من نبودم تا حالا از غصه هفت تا کفن پوسونده بودی . »
گفتم :« البته خانم خودشیفته ، حق با شماست !!! چه خوب شد زنگ زدی هیچ کس نبود که باهاش حرف بزنم داشتم دیوونه می شدم . »
« چرا ؟؟ پس بقیه کجان ؟! »
تازه یادم اومد که به آلیا نگفتم قراره خواستگار بیاد ، همین موضوع باعث شد که تقریبا با جیغ بگویم :
« آلیا دیدی چی شد ؟ یادم رفت بهت بگم قراره خواستگار بیاد . »
« دختره ی دیوونه چرا جیغ می زنی ؟ پرده ی گوشم به باد فنا رفت ....قراره خواستگار بیاد ؟ واسه تو ؟... کدوم احمقی می خواد خودشو به عذاب دو دنیا محکوم کنه ؟ »
« نخیر ، قراره برای کاگامی بیان ، نمیزاری حرف بزنم که ... »
« اه .. امیدوار شده بودم .. حیف شد .. اما غصه نخور اول و آخرش زن داداش خودمی !»
« ایش... لازم نکرده از کیسه خلیفه ببخشی . »
« خیلی هم دلت بخواد .. کی حاضره خودشو بدبخت کنه ؟ »
« چرا بدبخت ؟ خوشبخت ترین مرد روی زمین میشه ! »
« تو که راست میگی ! .... انقدر حرف زدی یادم رفت واسه چی زنگ زده بودم ،بلند شو بیا خونمون کارت دارم . »
« دمت گرم .. الان راه می افتم . »
« یه ذره شخصیت نداری که ! همیشه آویزونی !!!!»
« دیوونه شدی آلیا ؟ مگه همین الان نگفتی بیام خونتون ؟»
« من گفتم ولی تو یه ذره باید افه بیای بعدا قبول کنی . »
« خدا شفات بده آلیا .»
« تو رو بیشتر . زود بلند شو بیا »
« اومدم »
کاگامی پدر خدمتکارا رو دراورده بود ... می خواست خونه واسه شب جمعه برق بزنه ... منم که ازاین کارها متنفر .. یه دقیقه هم از این خونه دور باشم غنیمته ! خداجون دستت درد نکنه که واسم ردیفش کردی .
***
روی تخت آلیا لم دادم و همان طور که خیارم را می جویدم گفتم :
« حالا این کارت چی بود که منو به خاطرش اینجا کشیدی و وقت منو گرفتی ؟ »
« اوه ، اوه گفتم افه بیا ولی نه دیگه انقدر خرکی ....»
شالم را از روی سرم برداشتم و مچاله کردم و به سمتش پرتاب کردم . جاخالی داد و گفت :
« می دونی وقتی عصبانی میشی چقدر چشات خوشگل میشی ؟ »
« خودتی »
در اتاق آلیا با شدت هر چه تمام تر باز شد و مرد جوانی وارد اتاق شد . از وحشت خشکم زد و توانایی هرگونه عکس العملی از من گرفته شد . همان طور روی تخت نشسته بودم با دهان باز به او نگاه می کردم .
نسرین گفت : « باز سرتو مثل گاو حسن قلی پایین انداختی اومدی تو اتاق من ؟ » با دست به من اشاره کرد و گفت :« من به کارات عادت دارم ولی این بیچاره آنفاکتوس کرد ... نگاه کن دهنش هنوز باز مونده » با این حرف آلیا به خود آمدم و سعی کردم دهانم را ببندم . مرد جوان که گویی تازه متوجه من شده بود سرش را پایین انداخت و خطاب به من گفت : « معذرت می خوام » لحظه ای زیر زیرکی نگاهم کرد و بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت ... ادامه دارد
این پارتو واستون طولانی کردم خیلی عشقای من😘
امیدوارم نهایت لذتو ببرید 😊
لطفا این رمان رو به دوستان و آشنایان خودتون معرفی کنید🌹
دوستون دارم اندازه ی دنیا😍
نظررررررر فراموششششش نشههههه 🙏
چون جای حساسی کات شد نظر خوب میخوام
.: Weblog Themes By Pichak :.
