((شهر افسانه ای پارت اول))
یکی بود یکی نبود در شهری بسیار بزرگ و زیبا تمام شخصیت های کارتونی وجود داشتند و اسیر طلسم جادوگر شده بودند منظور از شخصیت های کارتونی برای مثال سیندرلا سفید برفی هانسل و گرتل پینوکیو و...... بود.
در این شهر جادوگری بزرگ زندگی میکرد که قدرت آن میتوانست قلب یک انسان را بیرون بکشد وتبدیل به خاکستر کندش
نام رمان جادوگر«روژینا»بود.
او پدر و مادرش را کشته بود و قدرتی بی نهایت بزرگ و زیاد در دستان خودش داشت و این شهر را طلسم کرده بود.

مرینت و آدرین هم در خانه بزرگی زندگی می کردند و وقتی شنیدند که شهر افسانه ای واقعیت دارد و طلسم شده است خواستند تا دست به کار شوند اما جغد دانا به آنها هشدار داد که اگر در آن شهر بروند دیگر هرگز از آن شهر افسانه ای بیرون نمی آیند تا وقتی که طلسم شکسته شود و آن ها آزاد می شوند البته فقط نه آن ها بلکه تمامی شهروندان شهر افسانه ای هم آزاد می شوند
جادوگر وقتی فهمید مرینت و آدرین به شهر افسانه ای آمدهاند گفت:«ها ها ها ها
باید یه خوش آمدگویی گرم و عالی به شهروند های جدید بگویم
جادوگر به زیر زمین قصر تاریک خود رفت و یک کلوچه برداشت و آن کلوچه را آغشته به سم کرد و افرادش به طرف دروازه رفتند
دوستان عزیزم امیدوارم تا اینجا مشتاق خواندن ادامه این داستان هیجانی شده باشید برای همین در ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه امروز صبح شما را دعوت می کنم به ادامه این پارت تا با هم ببینیم در ادامه چه بلایی سر مرینت و آدرین می آید

پس شما را به خدای بزرگ میسپارم تا ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه خدانگهدار

.: Weblog Themes By Pichak :.
