سلام سلام سلام به دوستان عزیز خودم با یه پارت از داستان های عشق جادویی در خدمتتونم این داستان ۲۸ پارت دارد و داستان جذاب و عالی است.

((پارت اول))

یکی بود یکی نبود.

یه روز سرد و زمستونی مرینت داشت کلوچه و شیر داغ میخورد که یکدفعه تیکی از در اومد و محکم در رو بست و با عجله دوید توی اتاق مرینت و خودش رو ول کرد روی تخت مرینت

+مرینت: تیکی ببینم حالت خوبه چرا درو قفل کردی؟

+تیکی:آه مرینت الان نه

+مرینت: آآآآآم خوووب قصد من فقط کمک کردن به تو بود ولی اگه میخوای باشه تنهات میذارم

+تیکی: باشه ممنونم

ادامه این پارت را در ساعت ۷:۳۰ دقیقه صبح امروز مشاهده مینمایید ببخشید اگه کم بود



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ | 2:51 | نویسنده : 🎶لیدی فاطمه🎶 |