♡عشق مافیا...p?♡ + توضیحات

۱۲ سال قبل:      (وقتی مدی ۲ سالش بود)

هاکماث:من اون میراکلس ها رو باید بگیرم

من:این موقع هم ابر قهرمان زمان خودشو داره

خلاصه کنم بهتره ۱۲ سال قبل گابریل برا یه کار دیگه معجزه ها رو میخواست اون موقع هم امیلی کمکش میکرد خب یکی رو شرور میکنه یه اتفاقایی میوفته (نمیدونم چجوری توصیح بدم به خاطر همین) که مدی آسیب خیلیییی جدی میگیره و نهایتش باید تا ۱۳ سالگی توی خونه بمونه ولی بعد از اون یه نکته دیگه هم گفت که فقط ناتالی شنید(نمیگم 😛)

امیلی و گابریل هم چون خودشون رو مقصر میدونن قول میدن تا وقتی مدی ۱۳ ساله بشه معجزه گر هاشون رو کنار بذارن ولی بعد از اون نمیتونستن توی چشاش (مدی) نگاه کنن عذاب وجدان میگرفتن اینطور شد که مدی تنهاموند آدرین همیشه کلاس داشت (من کلا میراکلس رو عوض کردم🤣)

ولی شبا میومد پیش مدی🙂اونم برا ۵ دقیقه🥺

(وجی:اکنون که پس از قرن ها سخن می‌گویم بسیار خرسندم & من: 😐حرفتو بگو😠 & وجی: یه سوال داشتم. چرا آدرین برا ۵ دقیقه میاد؟&من: خب خسته س دیگه کل روز توی کلاسه کلاس مدرسه نه ها کلاس خصوصی با معلم خصوصی😎)

این شد که بچم(مدی) ۱۳ سال تنها موند🥺

ناتالی هم بعضی وقتا بهش سر میزد.

اونم به خاطر گفتن:قبل از خواب تمرین پیانو و زبان چینی و ژاپنی یادت نره.

ولی ناتالی هم دلش برا مدی می سوخت 🥺

گابریل و امیلی هم شبا دیر می‌خوابیدن امیلی هم فقط میرفت به آدرین یه نگاه بندازه پیشونیش رو بوس میکرد و میرفت(فرق دختر و پسر🥺) و مدی هم پشت در اتاق آدرین می ایستاد و نگاه میکرد و گریه🥺

^^ آرزوی منم این بود🥺(^^ مدی هس یادتون که نرفته🧐) بعد زود میرفت اتاقش. روی تختش دراز میکشید و گریه میکرد یه عالمه توی اتاقش عروسک داشت ولی فقط یکیش رو دوست داشت یه عروسک خرسی سفید با یه قلب قرمز خوشگل توی دستاش شبا باهاش حرف میزد😶

که یه شب ناتالی داشت رد میشد که صدای مدی رو شنید:

^^حس میکنم منم یه عروسکم که دورم انداختن🥺 کسی بهش نگاه نمیکنه🥺 دوسش نداره🥺 میدونی... فک کنم  بدنم بی حس شده چون امروز که میخواستم مچم رو با مداد بزنم👇🏻 هیچی حس نکردم در حالی که میدیدم از دستم خون میاد

(من:نمیدونستم چجوری توضیح بدم میخواست به خودش آسیب بزنه) من: کات🔉

نکته ی دیگری که فقط ناتالی شنید: اگه بدنش بی حس شد یعنی آسیبی که دیده داره شدید تر میشه😨 اینجا مدی تازههههههه۱۳ سالشه ولی ناتالی هر بار که میخواست آلاینده به گابریل و امیلی بگه میگفتن کار داریم و ....

بالاخره یه روز تونست به امیلی بگه شب هم وقتی با گابریل داشتن طرح رو تموم میکردن گفت :تا کی میخوایم به مدی...

گابریل: به نظرت طرح پانزدهم چجوری بود؟(موضوع رو عوض میکنه🤬)

امی: خواهش میکنم گوش کن تا کی میخوای همینجوری ادامه بدیم؟ اون بچه مونه (تازه یادت اومد؟) اگه همینجوری پیش بریم کی میخوایم باهاش حرف بزنیم؟ بیماریش داره قویتر میشه!

گابی: چی؟ اما... چجوری؟!

امی اینم یکی از شرایطی بود که باید بهش عمل میکردیم!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

و یه روز مدی از در خونه پاشو بیرون میذاره و میره حیاط پشتی(همونجایی که مجسمه امیلی بود الان مجسمه امیلی اونجا نیست.) ولی چون بیماره از هوش میره باید ۱۳ سالگی رو تموم کنه بعد بیرون بره اون شبم امی و گابی در حال رفتن به اتاقشون در اتاق مدی رو باز میبینن و میبینن که توی اتاق نیست همه جای خونه رو میگردن آخر سر حیاط پشتی رو نگاه میکنن

آخخخخخ واقعا دستم شکست🥺 نظر ندی گناهه حرامه🥺 بعدی نظرات ۴ تا نشه نمیدم🤬دلتون برا منم بسوزه🥺 وسط امتحاناتم در واقع هر روز امتحان میدم پرسشه اه 🤬 و یه چالش ریز بیاین اعتراف کنین که هنگام پرسش از یه درس کتب جلوتون بازه یا نه.  من که بازه🤣

فعلا️🚶🏻‍♀️😘



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ | 2:32 | نویسنده : 🧊Alice🧊 |