در حسرت آغوش او پارت دوم🌠

منو ببخش بابایی ... الانه که بی بی شروع کنه به کندن موی سرت .. البته منظورم همون چهار تا شیویده ... بی بی قبلا همه رو کنده باید دیگه بری یه صفایی به خودت بدی و مو بکاری ..

نیم ساعت بعد حوله صورتیم رو دورم پیچیدم و رفتم سمت کمدم که لباس بردارم .آب همین جوری از موهام رو زمین می چکید ... بعد از این که لباس پوشیدم جلوی آینه نشستم و سعی کردم یه حالت مظلومانه به چهره ام بدم و گرنه بابا منو از وسط نصف می کرد . باید دلشو به رحم میاوردم معمولا بدست آوردن دل بابام کار سختی نبود .. به چهره خودم خیره شدم .. صورت گردم با ابروهای پیوندی بلند ، چشمای مشکیم و مژه های سیاه و بلندم . بینی ام متناسب بود و لبم کوچک . موهام تا زیر کتفم رسیده بود ... روی هم رفته بد نبودم امید داشتم که از ترشیدگی نجات پیدا کنم ... 23 سالم شده بود باید دست می جنباندم .. شوهر خوب پیدا کردن مثل رد کردن هفت خان رستم شده دیگه !

صدای موبایلم بلند شد . روی تختم داشت خودشو پاره می کرد . این دیگه کی بود ؟

با نگاه کردن به صفحه ی گوشی به حماقت خودم خندیدم .. خوب معلوم بود کیه دیگه . خروس بی محل همیشگی...

گفتم : « بله ؟»

صدای شاد آلیا در گوشم پیچید :« السلام علیک و رحمــــــــــــــــت ا... ، خواب تشریف داشتیـن؟... زنگ زدم بگم بخواب من بیدارت نمی کنم . »

خندیدم و گفتم : « این دفعه بیدار بودم نتو نستی به هدف پلیدت برسی .»

« همچین میگه هدف پلید یکی ندونه فکر می کنه من می خواستم چی کار کنم ، اذیت کردن یه دختر تنبل که جزئ هدف های پلید نیست ... از تو بعیده که زودتر از ساعت 10 بیدار بشی . راستشو بگو چی شد که بیدار شدی ؟ »

« دختر چقدر حرف میزنی ! یه نفس بکش ! میترسم یه روز وسط حرفات یادت بره نفس بکشی و سقط شی . »

« تو نمی خواد نگران من باشی . جواب منو بده »

« بی بی یه چیز تو مایه های کار تو رو انجام داد . منتها با دز بالا . »

« من عاشق این مادربزرگتم . میدونم که یه روز تو رو آدم می کنه »

« 23 سال نتونست ...فکر نکنم دیگه بتونه . »

« این نشون میده که تو چقدر از آدمیت به دوری !»

« دست شما درد نکنه ! خجالت نکش اگه چیز دیگه ای هم می خوای بگو . »

« از کی خجالت بکشم ؟؟؟ از تو ؟ می بینم که اول صبح شوخ تشریف داری و جوک سال میگی . راستشو بگو چیزی مصرف کردی ؟»

« تو همین جوری به من انگ بچسبون ...ببین بالاخره خدا یه روز میزنه نصفت می کنه و دل من خنک میشه !»

« خدا منو خیلی دوست داره ! ولی اگه من پادر میونی کنم شاید راضی بشه تو رو نصف کنه . »

«نمی خواد خودتو تو زحمت بندازی بی بی منو نصف می کنه . الان که می خوام برم پایین یه چیزی بخورم منو مثل مرده میشوره . »

« نه ؟.... برو عزیزم برو ... من مزاحم کار بی بی جونت نمی شم .» و خندید .

« باشه .. پس بعدا می بینمت . »

« خداحافظ . »

گوشی را روی تخت انداختم ... و به سمت سرنوشت شومم قدم گذاشتم . ... ادامه دارد..

گلا منتظر پارت بعد باشید که خیلی حساسه«آدری ژون وارد میشه»😈

دوستتون دارم🌠

راستی من پارت هایی که منحرفانه بود شما به بزرگی خودتون ببخشید 😅

نظررررررر فراموششششش نشههههه 🙏

راستی ممنون از نظرات خوشگلتون واسه پارت یک😘

 

 



تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۳۹۹ | 11:35 | نویسنده : 🍦atana🍦 |