مرینت:اه الیا من دیگه نمی تونم عاشق ادرین باشم هرکاری می کنم نمی تونم احساسم رو بهش بگم

الیا:مرینت تو سعی خودتو بکن حتما می تونی بگی

مرینت:من می خوام برم با لوکا صحبت کنم اون می تونه منو اروم کنه(وجی:خب لوکانتی هستی مث داداشت)

راوی:مرینت رفت پیش لوکا

ادرین اومد پیش الیا و گفت:سلام نینو کجاس

الیا:اون خیلی وقته رفته کار مهمی داری؟

ادرین:بله نینو می خواست تکالیف عقب موندمو بهم بده

الیا:راستی اومد خونه شما سریع برگرد خونه 

مرینت:سلام لوکا 

لوکا:سلام مرینت خوبی

مرینت:بله راستی یه چیزی می خوام بهت بگم

لوکا:بگو

مرینت:من بی خیال عشقم به ادرین شدم

لوکا:منظورت چیه

مرینت:یعنی می خوام بیام با تو رابطه داشته باشم

لوکا:این که خیلی عالیه مری جونم(‌‌‌وجی:لوکانت اخ جون)

ادرین رفت و نینو اومد اما همه چیزو تحویل ناتالی داده بود و گابریل یک نفر را شرور کرده بود و داشت او را کنترل می کرد

مرینت بر گشت و به الیا همه چیز رو تعریف کرد

الیا:دیوونه شدی دختر

مرینت:نه ولی الان عاشق لوکا شدم

الیا:الان می فهمم واقعا دیوونه شدی ادرین خیلی بهتر بود

مرینت:نه خیر لوکا خیلی بهتره و به عشق من اینجوری نگو

الیا:..



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 18:9 | نویسنده : ⚜تیکی⚜ |