از زبان من ( لارا  : 

به دنیای میراکلس امدم 

اما چرا من .....

داشتم با خودم حرف میزدم که به یک نفر برخورد کردم ....

موهای ابی چشما ابی ..‌

چشمایی مانند اقیانوس 

و موهایی مانند دریا 

بلند شدم و فهمیدم کی بود اره لوکا 

لوکا : سلام .. ببخشید ... راستی اولین باره میبینمت 

من : اممم سلام اره من لارا هستم 

لوکا : منم لوکا هستم 

 

و از ان جا دور شدم .....‌

و یه لحظه یاد مادربزرگم افتادم .... 

×۱۰ سال پیش × 

مادربزرگ : لارا دخترم 

من : بله مادلبزرلگ 

مادربزرگ : حر وقت احساس کردی تنهایی و هیچکس پیشت نیست به گیره یه مویی که من بهت دادم نگاه کن ... من مطمئنم که انرژی درون تو روح گیره رو بیدار میکنه 

من : باشه مادلبزلگ 

 

× زمان حال×

لارا : 

به یاد تک تک حرف های مادربزرگم افتادم و یه تعوری چیدم که ممکنه معجزه گر بیستم که گم شده باشههههه ... نه امکان... یعنی من یه ... یه معجزه گر دارم 👁👁👁👁👁 

حالا باید چیکار کنم 

گزینه های من : 

۱. معجزه گر رو بردارم و کت رو مال خودم کنم 

۲ . معجزه گر رو به مرینت بدم 

۳ . هیچ کاری نکنم 

با این که گزینه ۱ رو دوست داشتم اما هنوز دو دل بودم ( جیگر : روانی )

گیره ی مو رو در اوردم و با معصومیت کامل بهش نگاه کردم .....( گیره مو شبیه قطرات کریستال برف هست ❄❄❄❄) 

یه هو نور های صورتی و بلوند و بنفش ایجاد شد .....

صدا های بدی داخل سرم میومد ....

نمی تونستم خودم رو کنترل کنم ::: 

احساس میکردم چشمام کامل یه رنگ شده و اون رنگ رنگ صورتی بود ،،،، احساس قدرت میکردم ... احساس شرارت ... احساس خاص بودن ،،، 

که یه کوامی ناز پرید بیرون 

یه کوامی شبیه به قناری یا طوطی یا...

کوامی : سلام من طاطو هستم ^^ 

من : اره تو کوامی منی 

طاطو : پس خانم الیزابت کجان ؟؟ ( مادربزرگم )

من : تو کوامی منی و 

طاطو : اما تو نباید یه کوامی رو مجبور کنی که ....

به چشمای غمگین و ناراحت طاطو نگاه کردم و فهمیدم که من مثل گابریل اگرست بی رحم نیستم ......

من : ازادی اما میری پیش دوستات 

طاطو : هویاااااهویاااااهو 

من : بریم 

یه کلاه و شال گردن بستم مرینت من رو نشناسه و رفتم خونه مری 

من : سلام من یه فرد ناشناسم و میدونم نگهبان میراکلسی و من یه معجزه گر اوردم که معجزه گر ۲۰ هست قدرتش خیلی زیاده حتی از معجزه گر های دیگه فقط از معجزه گر گربه و کفشدوزک کمتره 

مرینت هیچ چیزی نمی تونست بگه البته درکش میکنم 

دستش رو باز کردم گیره مو رو گذاشتم داخل دستش و بهش پشت کردم و گفتم : این معجزه گر یادگار مامان بزرگم بوده 

 

 

و رفتم .........

شب بود ..... یه خونه گرفتم و داشتم کنار برج ایفل قدم میزدم که کت رو دیدم ...

 

کت : سلام بانوی جوان

من : @_________@ 

کت : اهای 

من :@___________@  

و حدود ۳ ساعت بعد 

کت : ببخشید بانوی جوان من الان وقتم تموم مبشه و شما سه ساعته به من زل زدید 

من : بببببخشید 

کت : اسمت چی هست ؟ 

من : لارا 

کت : خداحافظ لارا 

من :🖑🖑🖑🖑 

 

از کت خداحافظی کردم که ناگهان به یک دختر خوردم که اون هم به زمین خورد ،،،،،،،، 

من : خیلی معذرت میخوام 

اون : اشکال نداره 

من : سلام من لارا هستم 

اون : من جسیکا هستم 

 

و من و جسیکا هم رو خیلی ضایع نگاه کردیم و پریدیم بغل هم 

جسیکا : دختر نفهمیدی چی شد من امدم داخل میراکلس 

من : منم 

جسیکا : واییی باهم امدیم 

من : اره 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ | 12:1 | نویسنده : 🍭chloe🍭 |