"شخصیت لارا در داستان خودمم ""

 

بیوگرافی 

خودم 

نام : لارا 

سن : در داستان ۱۴ ( سن واقعیم یه چیزی دیگس )

اخلاقیات : عاشق موسیقی و خوانندگی ، مهربون ، از دروغ گو ها بدم میاد ، سنگدل به جای خودش ، 

نام  : مرینت 

سن : ۱۴ 

اخلاقیات : میدونید دیگه 

 

نام : ادرین 

سن :۱۴ 

اخلاقیات : میدوتید دیگه 

 

نام : فلورا 

سن : ۱۴ 

اخلاقیات : احساساتی ، عاشق موسیقی ، عاشق رنگ ابی ، 

 

و همین و  بقیه شخصیت های میراکلس 


پارت ۱ : 

از زبان لارا ( خودم )

از مدرسه امدم ....به فکر پارت بعد داستانام بودم که ..... داخل اتاق رفتم 

لامپ اتاقم خاموش بود ...

بلند گفتم : اَه کاش داخل انیمشن میراکلس بودم /:.... 

تا میخواستم لامپ رو روشن کنم یه رعد و برق بزرگیی از کلید امد بیرون ....

 و بعد اتاق با صدای بلندی گفت : میخوای داخل میراکلس باشی ... این خواسته چندان خوب نیست ....

و با رعد و برق های عظیمی  من رو بیهوش کرد ......

 

 

چندی بعد (البته زیادی بعد نه ها مثلا ۱ ساعت بعد ) 

 

لارا ( خودم )

 

به سختی چشمام رو باز کردم ، 

از لای چشمام نگاه کردم که مرینت رو دیدم 

برای خودم گفتم : 

من مردم یا خوابم .، امممم شاید خوابم چون من تو خوابام با مری حرف میزنم ، امممم اره خوابم 

که مرینت گفت : تو هم مثل من فکر ها تو بلند میگی ....

گفتم : چیییی من کجاممم 

مرینت : من داشتم از مدرسه بر میگشتم که تو رو بیهوش کنار مغازه بابام دیدم ..

گفتم : من ...کنار شیرینی فروشی تام دوپن .... اونم کی ... من ... من ....

مرینت : اره 

من : اممم 

مرینت : اسمت چیه ؟؟ 

من : من لارا 

مرینت : اها 

من : با فریاد : ایینه کو؟؟؟؟ 

مرینت : روی میز 

من : 

رفتم خودمو داخل ایینه دیدم که یه دختر رو دیدم دقیق شبیه شخصیت های میراکلس ، قدم اندازه مرینت بود و چشمای ابی و 

این شکلی بودم 👆👆 

 

بعد بلند گفتمممم : نه میراکلسی شدممم 

 

از خونه مرینت زدم بیرون و به همه جا نگاه کردم 

اینجا که دنیای میراکلس هست 👁👁 

به سمت برج ایفل رفتم و خورشید داشت طلوع میکرد ، 

یه گربه دیدم ،،،،، یعنی چیزه یه گربه بزرگ یا شاید هم کت ...

اره کت بود .....

بعد زیر زبون گفتم : یه پیشی تنها بدون بانوش 

توان دیدن کت رو نداشتم ...

و تماممممممممممم

 

 

پارت اول بود برا همین کم 

البت که ازمایشی هست 

پارت های بعد خیلی جالبه 

کامنت بدید ببینم میخواید یا نه 

تامام 

اگه میخواید بگید ادامه بده نمیخواد بگید نده چون ....

چون ....

چون ... 

نظرات بالای ۷ تا بود ادامه میدم 

تمام 

 

میدونم قانونم خشک هست اما بعضی از نویسنده ها درک میکنن داستان بی نظر انگیزه نداره 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ | 13:29 | نویسنده : 🍭chloe🍭 |