با دستای سرد بابام بیدار شدم

❤یا خدا چرا انقدر سردی بابا🥶

💙پاشو مرینت دیرت شد🤦🏻

❤ای واااای آره😨

با عجله سمت آشپزخونه رفتم🏃‍♀️

💜صبح بخیر خوابالو خانم😏

❤تو دیگه گیر نده مامان🥲

💜باشه بیا بشین صبحانت رو بخور و بدو که آلیا ۲ ساعته دم در منتظرته بنده خدا🤭

❤اااای واااای مامان چرا نگفتی بیاد تو؟🤦🏻‍♀️

💜گفتم بهش خودش گفت اینجا راحت ترم🤷🏻‍♀️

❤باشه بازم ممنون بابت صبحونه😋

💜نوش جونت خدافظ قشنگ مامان🙂👋🏻

❤خدافظ مامان خدافظ بابا👋🏻😘

🧡سلام😑

❤سیلام😬

🧡یکم دیر تر میومدی😐

❤ببخشید دیگه حالا بدو بریم که استاد نابودمون میکنه🤲🏻😂

🧡🏃🏽‍♀️

❤🏃🏻‍♀️

تا رسیدیم دم مدرسه کلویی به همراه سابرینا که داشت با آدرین حرف می‌زد رو دیدیم و کلویی فورا چشمش به من افتاد و پوزخند مسخره ای روی لب هاش نقش بست آدرین هم روش رو به سمت من و آلیا برگردوند و خندید🥲😂(توبه کن)

 

❤شک ندارم یه زنگ رد شده🥲

🧡انقدر که دیر نرسیدیم😐🤦🏻‍♀️

❤موافقم🤷🏻‍♀️😂

🧡بیا نترس بابا🚶🏽‍♀️

پشت سر آلیا شروع به حرکت کردم و به کلویی که رسیدیم

💛ترو خدا از فردا دیر تر بیاین😏

🖤شانس آووردین معلم مریض بود😅🤲🏻

❤آها😂

🧡(توی دلش:چشه این؟!)😐

💛(اینم توی دلش:وات دِ هِل)😐

🖤😐😂

❤😐😅

🧡اگه خنده هات بند اومد بیا یه چیز اشک آور بهت بگم امروز امتحان داریم🥲💔

❤😂😂😐😭😭

🖤چقدر زود مودش تقیر کرد😐😂😂

{میدونم حال نداری بخونی ولی لاقل یه لایکی یه کامنتی چیزی😂}

[خب خب تموم شد امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید]

 

دوستتون دارم خیییییییلی زیااااد😍

خنده هم بهت خیییییییلی میااااد❤


برچسب‌ها: میراکلس, رمان‌گدایی‌عشق🫀🥀, پارت 1

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۰ | 0:10 | نویسنده : 🎶لیدی فاطمه🎶 |