_من...ی انسانم که طلسم شده فقط و فقط همین

_خب این ربطش ب من چیه این اتفاقات چرا داره میوفته؟

_تو..خوب گوش کن چون فقط سوالات کمی رو جواب میدم و دیگه توضیحاتم رو تکرار نمیکنم فهمیدی؟

_*سر تکون دادن*اوهوم

_جز این دنیایی که الان توش هستیم دنیا ی دیگه ای وجود داره که بین شیاطین و فرشته ها تقصیم میشده، این وسط قوی ترینه فرشته ها الهه ی زنی بود که قدرت طلسم خوش شانسی رو داشت و همه ی بهشت و جهنم از ابهتش خبر دار بودن اسمش اگه درست یادم باشه الکسا بود *گایز این در اصل الکساندرایته من حوصلم نمیشه کامل بنویسم مختصر و مفید میشه الکسا* از اون طرف که میشه سمت جهنم الهه ی بدشانسی و قدرتمند مردی بود که حکم رانی میکرد و همه ازش خوف داشتند ،عمر الهه ها زیاده اما در انتها پایان داره پس هر دو نیاز ب انتخواب جانشینی برای خودشون دارن و سر انتخواب جانشین ب اختلاف شدیدی برخوردن ،تهدید ها و جنگ های مختلفی ب وجود اومد الهه ی بزرگ الکسا با تمام قدرت ب جنگ پایان داد و ساکنان و شیاطین جهنم رو زمین گیر کرد قدرت زیادی رو از دست داده بود و باید قدرتش رو پا بر جا نگه میداشت کاری جز گذاشتن قدرتش در وجود پاک یک نوزاد تازه متولد شده نداشت، پادشاه شیاطین پتا برای انتقام همین کارو کرد و قسم خورد که جانشینش قدرت عظیم الکساندرایت رو از بین میبره و بعد از بین رفت هر دو سرزمین ب صلح رسیدند و همه چیز تموم شد ،و ماهم میرسیم ب الان که باید بگم تو جانشین الکسانداریت لعنتی ای و منم جانشین لعنتی تره پتا 

_خب پس...الان میخوای من رو نابود کنی درسته؟ 

گربه ی سیاه پوش دستی ب موهاش کشید و اخمی کرد و چشم های براقش رو بست ،بعد از گذشت ثانیه ها لب زد:

_من نفرین شدم چون این قدرت خودش نفرینه و تو تنها درمانشی

_خب این یعنی چی؟

_یعنی باید عاشق...عاح خدای من ببین ب کجاها رسیدم ،یعنی باید عاشقم باشی و عاشقت بشم تا با قدرت عشق این نفرین های لعنتی از بین برن زمان من کمه و الان بخشی از وجود توهم گرفتار نفرین من شده خب من همون پسریم که داخل مدرسه دیدی *برگشتن ب حالت عادی* فعلا بیا برای شروع تظاهر کنیم

_لابد اونم داخل مدرسه

_دقیقا کافیه فقط تظاهر کنی که عاشق و معشوقیم یکم باهم مو وقت میگذرونیم شاید درست بشه

_این امکان نداره من همچین کاری بکنم

_جدا؟پس ب من مربوط نیست اگه اون هیولاهه برگشت..

_قبوله قبوله 

الان مطمئن بودم که از خجالت سرخ شده بودم الان باید برای نجات جون خودم و این پسر تظاهر میکردم و وقتم رو باهاش میگذروندم ،پسری که حتی نمیشناسم این ی شروع و اتفاق دیوونه کننده و عجییه



تاريخ : سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰ | 20:20 | نویسنده : ⭐cat noir⭐ |