اون اسمش لوکا بود.
صدای در اومد فهمیدم خاله اومده.رفتم بیرون دیدم خاله با مامان داره حرف میزنه.لوکا هم کنارش بود.سریع دویدم سمت لوکا.بهش سلام کردم و گفتم بیاد اتاقم.با بی محلی منو هول داد و رفت اتاقم.
(وجی: چه پررو میخواد بره اتاقش هولشم میده/وجی جان شد تو شکوفه نزنی به داستان؟/نخیر/خدا نگم چکارت کنه وجی)
از زبان لوکا:
داشتم میرفتم خونه خاله . از پسرش یعنی ادرین متنفر بودم.همه وقتمو میزاشتم تا اونو عذاب بدم.کینه ای که ازش داشتم هیچوقت از یادم نمیره پسره ی عوضی.رسیدیم خونه اونا.مادرم رفت پیش خاله منم رفتم پیشش.یهو دیدم ادرین از اتاقش اومد بیرون گفت: سلام لوکا چطوره باهم بریم اتاق؟ . با بی محلی هولش دادم و رفتم اتاقش . نشستم رو صندلی برام ابمیوه اورد . ادرین: خوش اومدی لوکا حتما تو راه مسافرت خسته شدی برات ابمیوه اوردم خسته گیتو در کنی .میدونی چیه؟ دیروز یه دختر خدمتکار اومد به امارت و بعدش که مشغول بودم یهو اومد که اتاقمو تمیز کنه . تو همون لحظه یهو یه حس عجیب و غریب اومد تو جونم یه حسی بود . انگار میخوام همش دنبالش برم همش خیره ام بهش وقتی بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه . میخواستم بگم که اگه میدونی اسم این حس چیه کمکم کنی.ممنونت میشم.
( وجی : هیچکدومشونم که اسم این حس کوفتیو نمیدونن کله گنجیشکا/عشق: اقااا من چه گناهی کردم اومدم بین این دوتا جاهل من نمیخوام بین این دوتا خل ایجاد بشم به کی بگممم/من: به عمه من بگو
)
چی؟ اون عاشق شده؟(با حالت خنده شیطانی) اوه.هیچوقت این فرصت گیرم نمیاد. بهترین فرصت برای عذاب دادن ادرین.وای امروز بهترین روز عمرمه.
......
تمومید فرزندم
ببخشید کوتاه بید
بعدی=6کامنت
اصلا من خیلی ارزون میدم
دیگه هیچ نویسنده ای مثل من گیرتون نمیاد برید خدارو شک کنید دیگه
خو دیگه بابای گایز
چقدر من ایموجی
رو دوست دارم
نظر های مبارک را در کامنت ها بگویید با تچکر
برچسبها: رمان عشق یا نفرت❤💔
.: Weblog Themes By Pichak :.
