لایلا : اما نباید خواهرم یعنی الیا بفهمه اخه اون دشمن خونی مرینت هست . باید تا میتونم جلوی دهنمو بگیرم و لو ندم . رفتم دستشویی از خوشحالی ابی به صورتم زدم . دیگه باید میرفتم از مرینت خداحافظی کردم و اومدم بیرون .اما مرینت همچنان دست پاچه بود .به سمت خونه حرکت کردم.توی راهم الیا رو دیدم اون خواهرم بود.

اما من از دستش عصبانی بودم چون اون دشمن سخت مرینت بود و هرکاری میکرد تا اون بدبخت بشه .

وجی: چقدر الیا اونجا بدجنس بوده🙄

فاطی: میشه شکوفه نزنی تو رمان

ادامه:

سعی کردم بی اهمیت از کنارش رد بشم . با اون پوزخند شیطانیش گفت:دوست خدمتکارت چطوره.

و قهقه زنان نگاهم میکرد

تا جایی سعی کردم بهش اهمیت ندادم . عصبانی بودم .با خشم از کنارش رد شدم . و رفتم.

از زبان ادرین:

امروز پسرخالم میخواست بیاد. اون هیچوقت باهام خوب نبود. از بچه گی ارزوم این  بود  که به من حتی یک دقیقه اهمیت بده.اون دو سال از من بزرگتر بود . اسمش.....


خب خب این پارت هم به سر رسید

حدس میزنید پسرخالش کیست؟(راهنمایی:به ارواح جدم فیلیکس نیس)

خییب سایونارااا​​​​​


برچسب‌ها: رمان عشق یا نفرت❤💔

تاريخ : دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 18:18 | نویسنده : ♥️Ĝįŕĺ♥️ |