از ترس نمیدونست چکار کنه و چ کاری انجام بده با سختی سعی کرد لب هاش رو از هم جدا کنه اما هیچ صدایی ازشون خارج نمیشد بدنش ب لرزش افتاده بود و نمیتونست چشم از موجود رو ب روش بر داره اون موجود تی یک سری حرکات عحیب گردنش رو میچرخوند و ب مارینت نگاه میکرد و باعث مور مور شدن و ترسیدن بیشتر مارینت میشد ،انگار از ترس مارینت خوشحال بود و سعی داشت بدتر و بدترش بکنه دستش رو جلو اورد و تا نزدیکیه صورت ماری نگه داشت چیزی نمونده بود که دختر از ترسش بی هوش بشه ،دست های بلند و استخونی و سیاه رنگی که پوشیده از مو بودند و ناخون های بلندی داشتند بهش نزدیک شدند و دور گلوش رو محکم گرفتن ،اون موجود میخواست ماری رو خفه کنه و تا همین الانش هم موفق بود با صدای تیز و سریعی حرکت دستها متوقف شد و جیغ دو رگه ای بلند شد که مربوط ب همون موجود بود ،دست های استخونیش از ارنج قطع شده بودند و همینطور که دور گردن ماری پیچیده شده بودند ازش اویزون بودند ،ماری ب فرشته ی یک نجاتش خیره شده بود اون همون گربه ی سیاه پوش و چشم سبزی بود که چند وقت پیش ملاقات کرده بود ،جسه ی موجود حالت گل مانند گرفت و ب درون زمین رفت ،گربه ی سیاه پوش قدمی ب سمت ماری بداشت و پوزخندی ب چهره ی بغض الود و ترسونش زد اما در کمال تعحب اون رو در اغوش کشید *اول کاری ماریکتیش کردم ودف*همونطور که مارینت رو در اغوشش نگه داشته بود مشغول نوازش موهای لختش شد و ب راحتی ماری رو روی دست هاش نگه داشت و سمت تخت حرکت کرد و ماری رو سر جاش قرار داد
_اون چی بود؟
_نیاز نیست راجبش نگران باشی دیگه نمیاد
_اون میخواست من رو بکشه
_خب که چی دلیلی نمیشه بهت بگم
_تو خود تو کی هستی؟
_من...
ن دیگه بعدی 10 تا کامنت تا ندید هم نمیدم، اصلا هم کم نبود
.: Weblog Themes By Pichak :.
