بریجت:خوب امشب باید زود بخوابم تا فردا به مدرسه
جدیدم برسم.
فردا صبح❗
تام: بریجت بیدار شو باید به مدرست برسی.
بریجت:ای وای دیرم شد باید برم خدافظ بابا
تام:بریجت یک دقیقه وایسا.
وایسادن❄
+میدونی دخترم متاسفم که نتونستم تورو پیش مادرت نگه دارم
بخاطر اینکه اینجا باید رئیس پلیس باشم.
من نمیتونستم. لطفا بخاطر همین مسئله ناراحت نباش.
و بریجت را بغل میکند.
+دوست دارم دخترم
_منم همین طور بابا
و سریع با دوچرخه به مدرسه جدیدش میرود.
معلم:خوب بچه ها امروز یه دانش آموز جدید داریم میخوای خودتو
به ما معرفی کنی بریجت سوان؟
بریجت:خوب اسم من بریجته و16 سالمه یکم دست و پاچلفتیم.
معلم:هاهاها شوخی بامزه ای بود بریجت حالا برو بشین سر جات
در زنگ غذا خوری
بریجت تنها نشسته بود و داشت غذا میخورد که یک هو دو دختر به او نزدیک میشوند.
رز:سلام من رزم و اینم جولیکاست ما میخوایم باهات دوست بشیم😆.
بریجت:اوه سلام بفرمایید بشینید حتما.
و با آنها دوست میشود.
موقع برگشت ناگهان ماشینی با سرعت میچرخد و نزدیک است
به بریجت بخورد که یک دفعه..........❤
🌹ادامه پارت بعد🌹
.: Weblog Themes By Pichak :.
