یکی در زد رفتم درو باز کردم لایلا بود.خیلی خوشحال شدم اون بهترین دوستم بود. با شوق گفتم بیا تو بشین.رفتم قهوه اوردم.لایلا گفت :خب مرینت خانم چه خبرا کاخ اگراست چطوره بهت خوش میگذره؟

گفتم : فقط یه روز اومدم اینجا زیاد اشنایی ندارم فقط .... 

لایلا گفت : فقط چی ؟ بگو بگوووو 

گفتم : خب ..... پسر اقای اگرست رو که میشناسی یه حس عجیبی بهش داشتم نمیدونم چه حسی بود واسه همین خواستم یکم راهنماییم کنی.

لایلا گفت: خب چه جور حسی داری ؟

من گفتم: خب یه جور حسی 

گفت: خب دانشمند چجور حسی از رو هوا که نمیتونم بگم .

گفتم : قلبم تند تند میزنه خشکم میزنه و کنترلم رو از دست میدم میخوام همش نگاه کنم و...

با خوشحالی رفت تو فکر گفت: دیوونه این حسی که تو داری حس عشقه.

چیییی ؟؟!!! عشققققققق!!!؟دست پاچه شدم قهوه هارو ریختم زمین .

لایلا با تعجب گفت:اومدی اینجارو تمیز کنی یا بیشتر کثیف .؟

از زبون لایلا:

مرینت اون حسی رو که داشت برام تعریف کرد . وای اینقدر خوشحال شده بودم که نگو تو دلم گفتم بلاخره مرینت خانم ما هم عاشق شد اما نباید......


این پارت هم تمامید

تو پارت بعد دو تا  شخصیت جدید میاد که تو میراکلس خوبن اما تو رمان نقش منفی​​​​​​ 

کامنت ها زیاد بشن

گود بااااااای


برچسب‌ها: رمان عشق یا نفرت❤💔

تاريخ : جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ | 18:34 | نویسنده : ♥️Ĝįŕĺ♥️ |