تا درو باز کردم دیدم ادرین اونجا نشسته درجا خشکم زد اصلا یه حس عجیبی داشتم نمیدونم چی حسی بود قلبم تند تند میزد اونم داشت نگاهم میکرد.یک هو به خودم اومدم اوه اصلا یه جوری بودم نمیدونستم چه کاری باید بکنم ( پ.ن: عشقه بدبخت نمیفهمی 😐)

سریع رفتم اتاقشو تمیز کنم هی نگاش میکردم اونم نگام میکرد.

از زبون ادرین :

میگفتن یه خدمتکار جدید اومده میخواستم ببینم کیه از خدا میخواستم مثل اون دخترا نباشه خودشو بچسبونه به من. یه دفعه اومد از در تو تویه لحظه دیدنش مکث کردم قلب من تند میزد یه حال عجیبی داشتم (پ.ن: توهم رسوایی😑) بهش زل زده بودم نمیتونستم چشم از روش بردارم .

اتاقمو تمیز کرد داشت میرفت . اینقدر بی خود بودم که میخواستم همراهش بیام بیرون . یهو اومدم به خودم اون رفت هنوزم حس عجیبی بهش داشتم . 

از زبون مرینت :

کارم تموم شد . داشتم بهش فکر میکردم . نمیدونم چرا. رفتم اتاقم تایه دوش بگیرم . حموم تموم شد. لباسامو پوشیدم . یکی در زد ........

 

 

بقیه اش پارت بعد😌

امیدوارم خوشتون اومده باشه

بچه ها خیلی زحمت کشیدم تروخدا کامنت بدییید پلیییز 

واگرنه من اینجوری میشم

پارت های بعد رو تو موضوعات رمان عشق یا نفرت ببینید 

گود بااااای 

 

 


برچسب‌ها: رمان عشق یا نفرت❤💔

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ | 23:45 | نویسنده : ♥️Ĝįŕĺ♥️ |