اومد طرفم و گفت:ببین مرینت اگه فکر کردی ادرین عاشق تو میشه کور خوندی اونع عشق یه دختر فقیر و خدمتکار نمیشه اون ازت متنفر میشه مطمعن باش. و با عصبانیت هولم داد و رفت. چرا داشت چرت و پرت میگفت؟ ادرین دیگه کیه؟ ولش کن شاید حالش خوب نبود من اصلا نمیدونم ادرین کیه. سوار ماشین شدم دیدم کلویی با عصبانیت به من نگاه میکنه و پاهاشو میکوبونه زمین مشت میزنه به پنجره. اصلا نمیدونستم فازش چیه. رسیدیم به کاخ. باشکوهی کاخ بی نقص بود اصلا باورم نمیشد. ازونی فکر میکردم بهتر بود. توی عظمتش گم بودم. 

یه اقا گفت: بیا اتاقت اینجاس . با شوق رفتم . اتاقم رو بهم نشون داد. یعنی این اتاق یک خدمتکار؟

باورم نمیشد. اقا گفت:سریع وسایلتو بچین بعدش باید بری اتاق پسر اقای اگر است رو تمیز کنی . گفتم چشم حتما اقا. حالا فهمیدم حتما ادرین همونه همونی که کلویی دربارش چرت و پرت میگفت البته شاید میخواست دم اخری یه چیزی گفته باشع. 

وااای من چقدر سر به هوام خیلی زود کارام یادم میره. خب باید چکارم میکردمم باید اتاق ادرین میچیندم بعد اتاق خودمو تمیز میکردم یا اتاق خودمو میچیندم بعد اتاق  ادرین تمیز میکردم اهه ولش کن دومی سریع وسایلمو چیندم خیلی خسته شدم. نا نداشتم برم اونجارو تمیز کنم بهتره یکم استراحت کنم بعد برم. رفتم رو تخت دراز کشیدم تا ربع ساعت بخوابم انقدر خسته بودم تا چشامو رو هم گذاشتم خوابم برد اونقدر خوابم عمیق بود که صدای بمب هم نمیتونست منو بیدار کنه. 

بعد بیدار شدم خستگیم تموم شد. به ساعت نگاه کردم. وااای ربع ساعتم شده بود 2 ساعت. سریع لباسای یونی فرممو پوشیدم رفتم اتاق ادرین تا اونجا رو تمیز کنم تا درو باز کردم..... 

 

 

خب برای امروز بسه

امیدوارم خوشتون اومده باشه

فردا پارت 4 رو میدم

نظر نشه فراموش برق اضافی خاموش

ببینید چه نویسنده اثری دارید قدر نمیدونید

بابااااای

 


برچسب‌ها: رمان عشق یا نفرت❤💔

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ | 19:14 | نویسنده : ♥️Ĝįŕĺ♥️ |