خیلی خوشحال بودم یهو یه خانم گفت:داری چکار میکنی برو وسایلتو جمع کن. نیم ساعت دیگه میان.
وای اصلا حواسم نبود! اصلا وقت ندارم! بدو بدو رفتم تمام وسایلمو جمع کنم. چقدر به هم ریختن این وسایلام. رفتم جمع کنم وسیله هامو وسط وسیله هام عکس مامان بابام رو پیدا کردم. میخواست گریم بگیره بابام وقتی 3 سال داشتم به دلیل بیماریش فوت شد. مادرمم چون نمیتونست منو نگهداری کنه منو گذاشت پرورشگاه و شهردار منو اورد اینجا من از بچه گی تو هتل کار کردم و بزرگ شدم واقعا دلم برای اینجا تنگ میشه. وای دیرم شد سریع وسایلمو جمع کردم رفتم پایین اونا از قبل منتظر من بودن. وای چقدر مگه من دیر کردم! اوه خدای من خیلی ماشینشون مدل بالا بود.
حتی شهردار هم همچین ماشینی نداشت. یهو کلویی منو هول داد رفت کنار ماشین یهو عصبانی شد.
شنیدم داد میزد: مسخرست واقعا مسخرست. شما چطور ادرین رو نیاوردین هااا.؟
ادرین دیگه کی بود؟ برام سوال شده بود.
کلویی اومد طرفم و گفت:......
خب اینم پارت 2 
تروخدا کامنت بدیین
حتما نظرتون راجب این رمان بگین 

باباااااای

برچسبها: رمان عشق یا نفرت❤💔
.: Weblog Themes By Pichak :.
