صبح شده بود نگاهی به ساعت انداختم اوه نه انگار صبح نشده بود ظهر شده بود. متنفرم از وقتایی خواب میوفتم. رفتم پایین هتل کلویی اونجا وایساده بود اون یه دختری بود که همیشه کمکم میکرد اما همیشه تند و خشن بود. گفتم:اوه خانم بورژوا کاری داشتین؟. گفت: نه اصلا. و سریع رفت. اسم من مرینت بود من خدمتکار هتل اقای بورژوا بودم. هتل شهردار پاریس واقعا باشکوه بود اما شنیده بودم کاخ اقای اگراست
خیلی بهتره. یکی گفت:مرینت اقای بورژوا کارت دارن. یعنی شهردار بامن چکار داره؟ رفتم دفترش
گفت:مرینت تو دیگه باید ازینجا بری اقای اگراست گفتن به یک خدمتکار نیاز دارن من هم میخوام تورو بفرستم اونجا. دل تو دلم نبود اخه شنیده بودم اونجا خیلی بزرگ و باشکوه.
از زبان کلویی:
رفتم پشت در دفتر بابام ببینم با اون دختر خدمتکار چکار داره. شنیدم که بابام گفت باید بره کاخ اقای اگراست یعنی اون میره پیش ادرین جونم؟ نکنه ادرین عاشق مرینت شه. نکنه عاشق هم شن! یهو سر عقل اومدم این چه فکری دارم میکنم مگه میشه ادرین جونم عاشق یه دختر خدمتکار شه خیلی خندم گرفته بود داشتم می ترکیدم قه قهه زنان رفتم اتاقم.
از زبان مرینت:
خیلی خوشحال بودم اخه خدمتکارا توی کاخ اگراست یه اتاق بزرگ و قشنگ داشتن. با شور و شوق کار میکردم........
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه

ترو خدا نظر بدییین
پارت 2 رو بعدا میزارم شما کامنت بزارین فقط من زود جواب میدم لطفااا
برچسبها: رمان عشق یا نفرت❤💔
.: Weblog Themes By Pichak :.
