دوباره وارد شدیم اورسلا با لبخندی که انگار داشت میگفت قسمت بود نگاهمون میکرد گفت ،فکر میکردم دلت نمیاد گربه رو بکشی با این حرفش کمی ناراحت شدم اما اگه از خودم دفاع نمیکردم گربه ه جفت چشممامو دراورده بود جدی بهش نگاه کردم و گفتم پرید جلوم..گربه میخواستی اینم از گربه
اورسلا جلو اومد و گربه رو وسط حیاط قدیمیه خونه رها کرد تند تند دور شد و ب داخل خونه رفت و با چند دست چاقو و قیچی و کیسه برگشت! با احتیاط شکم گربه رو چاک زد که باعث شد حالم بد بشه و حس کنم محتویات معدم داره ب سمت دهانم حجوم میاره ب سرعت از خونه بیرون زدم و کنار درخت ب نفس نفس افتادم لیلی با بطری اب نگران ب سمتم اومد و دستی ب پشتم کشید بطری رو دستم داد تنها چیزی که از دهنم بیرون میومد خون بود و موجب وحشتم میشد لیلی نگاه نگرانشو بهم انداخت و لب هاشو باز کرد و گفت:بیماری ای چیزی داری؟سرمو ب نشونه ی منفی ب چپ و راست تکون دادم اورسلا از خونه بیرون اومد و با دیدن وضعم اخمی کرد کیسه ای که محتویات سفید و قرمز رنگی رو درون خودش داشت رو ب سمتم گرفت و گفت که چیزی مثل طلسم،اسپل یا دعا میمونه و برای محافظت از خودمه ازم خواست که اونو توی ی گردنبندی چیزی بریزم و همیشه با خودم حمل کنم کیسه رو ازش گرفتم و توی جیبم انداختم لیلی دست اورسلا رو گرفت و مقداری ازم فاصله گرفت رر گوشش چیزایی رو پچ پچ کرد که قادر ب شنیدنش نبودم ،حالم گرفته بود و احساس خفگی داشتم لیلی که حالا حرفاش تموم شده بود ب سمتم اومد و باهم مسیر خونه رو درپیش گرفتیم
**********************
چرخی روی پاشنه ی پا زدم و نفسم رو اه مانند بیرون فرستادم ب شدت خسته بودم و تک تک سلول های بدنم نیاز ب خواب رو فریاد میکشیدن با صورت خودم رو روی بالشت پرت کردم مدت زمان زیادی نگذشته بود که ب خواب فرو رفتم
لیلیان:پشت سرته
مارینت:منظورت چیه؟
لیلی:بالای سرته
مارینت:لیلی چی میگی؟
لیلی :رو ب روت..
موجود سیاه و گربه شکلی که ب شدت وحشتناک بود و جسه ی عجیبی داشت سرش رو خم کرده بود و جلوی سرم نگه داشته بود و نگام میکرد ،از ترس نمیتونستم تکون بخورم با سختی لبهام که انگار ب هم دوخته شده بودند رو از هم باز کردم و ناله ای نامفهوم که حتی خودم قادر ب فهمیدنش نبودم رو از بین لبهام خارج کردم دلم میخواست گریه کنم یا فریاد بکشم و کمک بخوام ولی نمیتونستم نا خوداگاه لباهام از هم باز شدن و با گفتن Jesus christ بسته شدن و موجود رو ب روم و اون مکان نا اشنایی که توش بودم از بین رفت چشمام رو باز کردم و با نفس نفس دستی ب صورت خیس از عرقم کشیدم خدارو شکر فقط ی خواب بود..
نگاهیی ب ساعت انداختم 5 و 40 دقیقه رو نشون میداد با دست و پای لرزون ب سمت تبغه ی پایین رفتم و وارد اشپزخونه شدم و لیوان اب توی یخچال رو سر کشیدم دستی ب گردنم کشیدم که با درد گرفتن و تیر کشیدنش مواجه شدم با دو ب اتاقم برگشتم گوشیم رو برداشتم و عکسی از گردنم گرفتم تا مشکلش رو ببینم جای گاز بود..ن هر گازی گازی با دوندونایی مشابه ب موجود سیاه رنگ توی خوابم بغض کردم چه بلایی داشت سرم میومد؟
***********
دو روز از اون خواب لعنتی میگذره و خوشبختانه اتفاق خواصی نیوفتاده الان ساعت 6 و نیم عصره و من دارم تکالیفم رو انجام میدم و مدام سعی دارم اتفاقات اخیر رو فراموش کنم همینطور که تو فکر بودم یا صدای برخورد و شکستن چیزی توی بالکن مواجه شدم سر بلند کردم و ب سمت در بالکن رفتم دست لرزونم رو سمت دستگیره بردم و اروم چرخوندمش نگاهی ب گلدون شکسته ی جلوی پام انداختم سرم رو بلند کردم و نگاهم ب نگاه چشم های قرمزی افتاد که توی خواب دیدم
to be continued. .♤
.: Weblog Themes By Pichak :.
