آنچه گذشت...
زفتم گوشه ای و مشغول دیدم اون طرح شدم
بهش زل زدم که نور عجیبی توی چشمم خورد
آههه .... دوباره این کابوس چرا؟؟؟؟؟؟
از اون اتفاق 3 سال و نیم گذشته ولی من هنوز کابوس میبینم
مگه اون آتش سوزی چی بود؟؟؟؟
مرینت: مریجین .. مری جین ... دخترهِی خوابالو !!!
مرینت داشت صدام میزد ولی من درگیر اون طرح بودم متوجه نشدم تا اینکه
مرینت در و باز کرد
بلافاصله آستین لباسم رو پایین کشیدم
مرینت : عو تو بیدای و من سه ساعته دارم صدات میزنم
-ببخشید مرینت درگیر بودم
-خب باشه ولی حالا بیا ناهار بخور
از زبان وجی جان
+واو از کی تاحالا شدم وجی جان
-وجی آبرو مون رو نبر میخوام برم یه لیوان آب بخورم دوقیقه داستان روبهت میسپارم گند نزنی به داستان
+باشه رو خیالت راحت
خب همگی ناهار خود را درآرامش کامل خوردند
تمام شهر پاریس آخرین ناهاری را که در آرامش میتوانستد بخورن خوردن
-اهم ... وجی این چرت وپرت ها چیه مینویسی
خب دیگه همه چی تحت کنترل است
از زبان آدرینا
آه یه روز تکراری دیگه
تغییر مال روز های قبل بود
ناتالی از پشت در اتاق : آدرینا کلاس شمشیر زنی فراموش نشه
آدرینا : دارم آماده میشم
مثل گذشته رفتم و برگشتم بدون هیچ تغییر خاصی
بعد از اون کمی بازی کردم
و مثل همیشه با آدرین تمرین پیانو رو انجام دادم
مثل بقیه روز ها به پایان رسید
فردای آن روز از زبان راوی
آدرینا و آدرین
و
مرینت و مری جین
ازخواب بلند شدن
اززبان مرینت
سابین:مرینت زود باش مدرسه دیرت میشه
{مرینت=& مری جین=% سابین=@}
&: باشه مامان
.
.
.
.
%:سلام مرینت
@: سلام
& سلام
مرینت: وای خدای من مطمئنم که امسال هم با کلویی تو یع کلاسیم
سابین : دخترم امسال یع سال جدیده امید وار باش
مری جین : مامان درست میگه
مرینت : باز تو خوبی 4 سال ه که با کلویی هستی من چی از پیش دبستانی تا حالا، واقعا خوش شانسم
مریی جین :اهه بسه دیگه صبحانه تو بخور داره دیرمون میشع
مرینت : باششه
بعد از اون رفتم آماده شدم بریم
وقتی رفتیم بابا بهمون یه جمعبه ماکارون داد
تشکر کردیم و رفتیم
توی راه منتظر موندیدم که چراغ سبز بشه
که دیدم یع پیرمرده داره با ماشین تصادف میکنه
سریع اون رو به این طرف کشوندم
انقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم جعبه ماکارون ها رو به مری جین بدم هیچی دیگه ماکارون ها ریخت 😳
پیرمرده «همون استاد فو خودمون» : ممنونم ازتون خانم جوان، ببخشید باعث شدم شیرینی هاتون بریز ه
مری جین : نه بابا خواهر من به این چیزا عادت کرده😅
که یهو استاد فو کپ کرد 😳
ما ها رفتیم به سمت مدرسه
🤖
از زبان راوی
دوخواهر به سمت مدرسه حرکت کردند
ویز : استاد شما چیزی حس نکردید
+ چرا.!!! الهه ی ماه
_درسته استاد.... الهه شب ولی شما میخواید معجزه گر کفشدوزک رو به خواهر لیدی باگ بدید
+بله......... و بهتره الان بریم که هولدری برای معجزه گر گربه پیدا کنیم
-چشم استاد😞
🤖
نیم ساعت قبل در خانه آگراست
از زبان آدرینا
🥱هاهو🥱از خواب بیدار شدم کار های همیشگی رو انجام دادم از اتاق رفتم بیرون رفتم همون لحظه آدرین هم بیرون اومد
اتاق هامون جلوی هم بود
ناتالی وایساده بود
ناتالی : آقای آگراست میل دارن صبحونه رو باشما میل کنن
من و آدرین هر جفت مون شوکه شدیم 😳
ولی من پیشی گرفتم و گفتم
آدرینا : واو پدر میل دارن صبحانه رو با میل کنن
حتما از طرف من از ایشون تشکر کنین چون ایشون خیلی کار دارن!!!!
آدرین یع نگاهی انداخت بهم که انگار میگفت بس کن
رفتیم سر میز نشستیم
پدر خیلی مضطرب و آشوب به نظر می اومد
(گابریل = $ آدرین =¥ آدرینا =¢)
$من دیروز به حرف های شما فکر کردم و فهمیدم حق با شماست من زیاده روی کردم ولی هر کاری کردم به خاطر حفاظت از شما بوده
راستش فکر می کردم که این دنیا خیلی خطرناکه که هست ولی شما ها باید با اون کنار بیاید
من بازم از شما ها محافظت می کنم تا آسیبی بهتون نرسه
(وجی/ من = زاچ.... خودت به این موضوع رسیدی، آفرین گلم 🤷🏻♀️)
¢ پدر یعنی منظورتون اینه اجازه می دید از خونه بیرون بریم
$بله اما فقط با محافظ
¥ممنون پدر🙂
من داشتم با این حرفا از خوشحالی سکته می کردم
رفتم آماده شدم
سوار ماشین شدیم و رفتیم
🤖
از زبان راوی
خب برگردیم زمان حال
استاد فو رفت سمت مدرسه
اون سمت ایستاد تا کسی اون رو نبینه
آدرین و آدرینا از ماشین پیاده شدن
ناتالی سفارش کرد که جای دیگه ای نرن
ماشین اون ها رفت
آدرینا = 👱🏻♀️ آدرین ببین اون سمت مغازه نوشت افزار هست بیا بریم
👱🏻♂️=آدرین : ولی مگه ناتالی....
👱🏻♀️آدرین تو چرا خوشت میاد زندانی باشی بگو دیگع
👱🏻♂️نه اصلا خوشم نمیاد بیا بریم
رفتن اون سمت خیابون هنوز وارد نوشت افزار نشدن
یع ماشین صدای بوقش بلند میشع آدرینا دید که داره به یع دختر با موهای نارنجی برخورد میکنه داد میزنه
👱🏻♀️مواظب باش
و سریع به سمت اون میدوه و اون رو کنار میکشه هر دو روی زمین می افتن
همون حین آدرین سریع به این سمت میاد
👱🏻♂️حالت خوب ع آدرینا
👱🏻♀️من حالم خوبع
آدرین خیلی سریم میبینه که یع نفر روی زمین افتاده
و خیلی سریع اون رو بلند میکنع
و عصا رو به دستش میده
(دوستان منحرف نشین همون استاد فو خودمونه)
فو :ممنونم پسر جوان
آدرین هم به نشانه احتام خم میشه🙏🏻
و میره سمت خواهرش 👱🏻♀️
👱🏻♂️ خوبی تو؟؟؟
👱🏻♀️آره من خوبم
دختر جون باید مراقب خودت باشی داشتی تصادف میکردی
👩🏻🦰ممنونم از لطفتون 🙏🏻
👱🏻♀️خب حالا اسمت چیع
👩🏻🦰 من آلیا سزار هستم
اسم شما چیع
👱🏻♀️منم آدرین آگرست هستم
👩🏻🦰 ههعع واقعا گفتم چرا انقدر قیافه ات آشناس
👱🏻♀️بهتر نیست وارد مدرسه بشیم
👩🏻🦰 چرا
وارد مدرسه شدن
🤖
از زبان آدرینا
با آلیا آشنا شدم خیلی خوب شد
داشتیم وارد مدرسه میشدیم
که سر و کله کلویی پیدا شد
خیلی زود وارد کلاس شدیم معلم خواست که من و آدرین بیرون بایستیم تا معرفی مون کنه
کلویی یع ذوق خاصی کرده بود که ما اومدیم منم اهمیتی ندادم
داخل کلاس شد
🤖
از زبان راوی
کلویی داخل کلاس شد و سمت مرینت
کلویی :این جا جای منه
(بچه ها فکر کنم این تیکه رو از حفظ هستید پس نمی نویسم)
.
.
کلویی : چه طورع بری کنار اون دختر دهاتی ببشینی
مری جین که تا حالا صبر کرده بود کاسه صبرش لبریز شد
مری جین =👩🏻 آهای کلویی تو حق نداری با خواهر من این طوری حرف بزنی
🧛🏻♀️=کلویی : چراااع
آلیا :👩🏻🦰هی تو کی تو تو رو ملکه تایین جا ها کرده
سابرینا : کلویی دختر شهردار پاریس ه اون هر کاری که بخواد میتونه بکنه
👩🏻🦰 هرکی می خواد باشه تو مدرسه همه در یک حد هستن
خانم بوستیه: بچه ها آروم باشید
آلیا دست مرینت رو کشید و گفت 👩🏻🦰 بیا دختر
و تو اون لحظه کل ماکارون ها ریخت به جز یکی
مرینت و آلیا نشستن
مرینت ماکارون رو نصف میکنه و میگه...
👧🏻 اسم من مرینت ع
👩🏻🦰اسم منم آلیا س
خانم بوستیه :خب اکثرا با من آشنا هستین برای کسایی که من رو نمیشناسن من خانم بوستیه هستم و معلم اکثر درس های شما
امسال دو تا دانش آموز جدید داریم آدرینا و آدرین آگرست که بعضی ها میشناسین شون
کلویی : البته ما با هم دوست های خیلی خیلی صمیمی هستیم
آدرینا، آدرین بیاین داخل
آدرینا و آدرین وارد کلاس شدن
👱🏻♀️سلام
👱🏻♂️سلام
خانم بوستیه : آدرین تو می تونی کنار نینو بشینی آدرینا متاسفم میتونی تنها بشینی؟؟؟
👱🏻♀️بله خانم بوستیه
مرینت خیلی آروم در گوش آلیا میگه 👧🏻 قیافه این دوتا خیلی آشناس
👩🏻🦰اونا مدل معروف برند اگراست ن
👧🏻آها ولی فکر کنم هر کی هس جزو دسته کلویی باشه
👩🏻🦰پسره رو نمی دونم ولی دختره من رو از خطر مرگ نجات داد
.
.
در اون سمت ماجرا
ایوان: کیییییم اههه
خانم بوستیه=👩🏻🏫چی شده
کیم :خانم ما کاری نکردیم فقط حقیقت رو گفتیم
ایوان : تو کاری نکردی😠
👩🏻🏫 ایوان سریع برو دفتر مدیر
❤️
🧡
💛
💚
💙
💜
🖤
🤖
این پارت هم تموم شد
.: Weblog Themes By Pichak :.
