♧عمارتی به رنگ خون...p3♧

نتونستم خودمو کنترل کنم و به سمت بوی خون راه افتادم...رسیدم به..

مرینت...

*از زبان مرینت*

به سمت اتاقم راه افتادم توی راهرو بودم که صدای باز شدن در یکی از اتاقا اومد اولش با خودم فک کردم

اینجا هزار تا اتاق داره شاید یکی از اتاقش خارج شده و ....

ولی بعد حس کردم یکی دنبالمه! حس کردم که یکی درست پشت سرمه!

برگشتم و پشتم رو نگاه کردم ولی کسی نبود! فک کردم شاید توهم بود دوباره پشتم رو نگاه کردم بازم کسی

نبود به راهم ادامه دادم که یه صدایی شنیدم! 

دوباره برگشتم بازم کسی نبود گفتم:

کی اینجاست؟

جوابی نشنیدم ولی بازم صدای عجیبی شنیدم دوباره با صدای بلند تر از قبل گفتم:

کسی اینجاست؟؟؟

ولی بازم جوابی نیومد

عقب عقب رفتم که حس کردم دستای یکی رو شونه هامه!

سرم رو برگردوندم آدرین بود! صاحب عمارت جیغ کشیدم

با یه لبخند گشاد ترسناکی داشت منو نگاه میکرد و چشای قرمزش رو بهم دوخته بود صب کن... یه لحظه....

چشای آدرین سبز بودن!

الان قرمز شدن به لبخند ترسناکش نگاه کردم دو تا از دندوناش بلند شده بودن! توی فیلم ها دیده بودم

خوناشاما شکل دندوناشون اینجوری بود

یعنی آدرین یه خوناشامه؟!!!

ادامه دارد....

محض اطلاع من عادت ندارم پارت طولانی بدم 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹ | 2:5 | نویسنده : 🧊Alice🧊 |