❤️که وارد اتاقی شدیم....
همینطور داشتم اتاق رو انالیز میکردم که با صدای اون دختره بهش خیره شدم...
🧡سلام اسم من الیاست اسم تو چیه😊
❤️لب خنده محوی زدم و گفتم من مرینتم....سر یکی از تخت ها رفتم و روش نشستم که الیا اومد کنارم نشست..
🧡مرینت....میتونم یک سوالی ازت بپرسم
❤️بهش خیره شدم که ادامه داد...
🧡تو برای چی اینجایی؟
❤️سرم رو پایین انداختم که قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ...
نمیدونم چرا ولی حس خوبی نسبت به این دختر داشتم ....
انگار میتونستم بهش اعتماد کنم پس نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به گفتن...
❤️تقریبا 13 سالن بود که فهمیدیم پدرم قماربازه...
سر این موضوع مادرم با پدرم دعواشون افتاد و باعث شد مادرم ناراحتی قلبی بگیره....
یک سال از اون موضوع گذشت که حال مادرم بد شد...
با امبولانس اون رو به بیمارستان منتقل کردیم ...
دکتر بعد از برسی اوضاع مادرم گفت وعضش خیلی وخیمه و باید عمل بشه...
ولی ما هزینه عمل مادرم رو نداشتیم برای همین من رفتم سرکار....
3 ما شیفت وایستادم تا بتونم هزینه عمل مادر رو جور کنم بعد از 3 ماه تونستم پول کافی برای عمل مادرم جمع کنم...
بعد پر کردن چند تا فرم قرار شد مادرم رو عمل کنن..
اون روز مادرم رو عمل کردن و عملش موفقیت آمیز
بود...
اون رو به بخش منتقل کردن و بعد از چند روز چشماش رو باز کرد...خیلی خوشحال بودم...
یک هفته از بهوش اومدن مادرم می گذشت و قرار بود اون روز مرخصش کنن..
من با همون مقدار پولی که داشتم رفتم تا برای مادرم گوشت بگیرم...
ولی...ولی و..وقتی برگشتم مادرم مرده بود...
با دستم اشک هام رو پاک کردم و به الیا که  متعجب بهم خیره شده بود نگاه کردم...سرم رو پایین انداختم و ادامه دادم..
بعد از مرگ مادرم چند جا شروع به کار کردم تا بتونم خرج خودمون رو در دربیام...
ولی هرچیزی که بدست میوردم پدرم سر قمار هاش از دست میداد...
وقتی من پول کمی میوردم منو با کمربند میزد...3 سال همینطور گذشت تا دیشب..
وقتی رسیدم خونه صدای دعوای چند نفر میومد خواستم از اونجا برم که...
🚫🚫🚫کپی ممنوع🚫🚫🚫🚫



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۹ | 10:17 | نویسنده : ☕Molti mouse☕ |