❤️سرعتم رو بیشتر کردم میتونستم صدای قدم هاشون که به سرعت به من نزدیک میشد رو بشنوم...
همینطور میدویدم که چشمم به کوچه ای افتاد به امید اینکه بتونم گمشون کنم وارد کوچه شدم...
اما با چیزی که دیدم همه امید هام تا امید شد....
دنبال راهی برای فرار بودم که با صدای ماشه تفنگ سر جام خشکم زد.......
👥دیگه راهی برای فرار نداری خانم کوچولو....
بهتره این آدم دنبال ما بیای...واگرنه برات گرون تموم میشه....
❤️دیگه راهی برای فرار نبود پس به اجبار دنبالشون رفتم.....
سوار ماشین شدم که به سمت مقصدی نامعلوم شروع به حرکت کرد......
_حدودا 30 دقیقه ای تو راه بودیم و من تمام این مدت خیره به بیرون بودم و بیصدا اشک میریختم...
با کشیده شدن بازوم توسطش از ماشین پیاده شدم و وارد اون عمارت بزرگ شدم.....
داخل عمارت واقعا زیبا بود....
همینطور داشتم اطراف رو انالیز میکردم که با صدای قدم های سرم رو به سمتش چرخوندم....
پس این مرد پولدارترین فرد فرانسه بود...
پسر نسبتا بد بلندی بود... موهای طلایی و چشمای سبزی داشت....
از پله ها پایین اومد و درست روبه روی من قرار گرفت و با صدای نسبتا بلندی گفت...
💚تو مسئول نظافت امارت هستی...منو ارباب صدا میکنی و چیزی جز چشم ازت نمیشنوم... فهمیدییی (با داد)
❤️از ترس سرم رو پایین انداختم و با صدای که بیشتر شبیه زمزمه بود چشمی گفتم که با صدای دادش به خودم لرزیدم....
💚نشنیدم چی گفتییییی(با داد)
❤️چ..چ..چشم..ارباب
💚خوبه....الیااااااا
🧡بله ارباب
💚از این به بعد تو و این دختر تو یک اتاق هستید...لباساش رو بهش بده و کارای که باید انجام بده رو بهش بگو.....فردا باید سر کارش باشه.
🧡چشم ارباب.....دنبالم بیا
❤️دنبال اون دختر حرکت کردم که.....
.: Weblog Themes By Pichak :.
