که مرینت ..‌ اون....


داشت به دست کت نوار خفه می شددددددد

(به جان شما حس عاشقانه نی)

کاترینا: هویی کت توار ولش کن

منم همین حرفو تکرار کردم اما کت دست بردار نبود مرینت کاملا بنفش شده بود 

کاترینا با چشای خون گرفته کت نوار رو هل داد که مرینت از دستش افتاد(شکو: عروسکه؟)

کت نوار غرید : به تو چهههه می خوام بکشمش دیگه زجرش نمی دم!چیز بدیه؟

منم وارد بحث شدم و گفتم: حق تداری  بهش دست بزنی 

(ادرینتی ها: هوراااااااااااااااااا)

کت: هه اون مال منه پس هر کاری که بخوام میکنم 

ادرین: خفه شو عوضی اون یه انسانه

کت: مهم نیست 

لونا شنلش را مرتب کرد و در چشمان کت زل زد : کت.. چه خبره؟ اون کیه؟

کت نفسش رو بیرون داد و گفت : هیچکس  بیا بریم 

 کاترینا دستمو فشرد منم همینطور(هق)

مرینت با دهن باز به من نگاه کرد و غمش ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ هزار برابر شد نمد چرا؟(چون تو خری)

کاترینا: ادر..ین من .. می رم سوپ درست کنم تو مواظب مرینت باش^^

من: باشه

کاترینا تو اشپزخونه محو شد و من موندم مرینت...

از زبان مرینت

ادرین رو یه صندلی کنار شومینه نشسته بود و خوابش برده بود (محبتش تو حلق ستی/=)

کاتریناهم خونه نبود انگاری

اگه کت یه بار اومده اینجا پس بازم میاد ولی چرا ادرین به کت گفت اون انسانه؟

اوه ولش کن دلم برای مامان و بابام تنگ شده بود 

لباسم پاره پاره شده بود هیچ کس حتی فک نمی کرد که منم به لباس نیاز دارم:/ 

اروم  از تخت پایین اومدم  تا پام زمین رو لمس کرد کل بدنم تیر کشید هوا

به شدت سرد شده بود زمینم یخ بسته بود 

پتو رو دور خودم پیچیدم و سعی کردم بدون سر و صدا راه برم اما با هر قدم  بدنم بی حس می شد 

درد غیر قابل تحملی داشتم

دستام حرکت نداشتن

قلبم تیر میکشید سرم داشت میترکید 

گلوم م سوخت

در رو هل دادم که با صدای جیری باز شد

بیرون حتی از داخلم سردتر بود

 

 بی اختیار اشک می ریختم 

اینجا کجاست ؟

گناه من چیه؟

چرا نمی میمرم ؟

با یاد اوری دردایی که میکشم لرزیدم پتو رو بیشتر رو خودم پیچیدم 

قدم هام تندتر شده بود یه دری که زیبایش منو محو خودش  کرد

با فشار دادن دستم رو در در باز شد یه باغی که هیچ نشونی از برف و سرما توش وجود نداشتن  با گذاشتن پام داخل باغ زخمام محو شد دردی رو حس نمی کردم لباسم یه لباس بلند و پف پفی تبدیل شد نفس عمیقی کشیدم 

یه خونه بزرگ اونجا بود یه عمارت ...

سربازا به سمتم اومدن تعظیم کردن و گفتن: پرنسس خوشحالیم که حالتون خوبه....


داستان داره جالب میشه🙃

گذشته چیه؟

 چرا مامان کتنوار  گفت دوپن ها رو بکش؟

۱۳ نظر



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۹ | 9:0 | نویسنده : ☆𝑓𝑎𝑡𝑖𝑚𝑎☆ |