#از زبان راوی#

     بالاخره زمان غروب خورشید هم سر رسید و مارینت و آدرین ماندند با

هزار و یک حرف ناگفته! حرف هایی که در دل هرکدامشان هزار و یک راز نهفته

است و هزار تفسیر در هر جمله از گفتار آنان!

     در این هنگام در دل مارینت دوپنگ چنگ آشوبی برپا بود. نگرانی هایی

که از آینده ای نامعلوم سرچشمه می گرفت. خودش اقرار کنان در دلش 

فریاد می زد که من تنهاترین تنهای جهانم!

     و در طرفی دیگر آدرین را با دلی پر از احساس عشق و محبت می بینیم

که در پی کمی اخطلاط با مارینت است. و با خود تصمیم دارد که حرف های

دلش را برای مارینت بازگو کند! کسی که می تواند به دل رنجیده اش

آرامش دهد!

     اما چشمتان روز بد نبیند! در آن طرف داستان ؛ نقشه های شوم

گابریل آگراست را داریم که به دنبال دست یابی به معجزه گر های

این دو ابر قهرمان می باشد. تا بتواند زن در کما رفته خود را زنده کند!

                                #از زبان مارینت دوپنگ چنگ#

      از طرفی خوشحال بودم! چرا که گابریل آگراست، بهترین طراح مد

مرا در یک مهمانی دعوت کرده بود! آرزویی که این پنج سالی می شود

که خواب آن را می بینم و اکنون زمان به وقوع پیوستن آن رسیده است!

     و از طرفی اضطراب داشتم که مبادا ارباب شرارت شروع به کشیدن 

نقشه های شومی علیه من کند.همان نقشه هایی که بار ها و بار ها

کشیده بود. و من و پیشی با متانت تمام آنها را خراب کرده بودیم!

اما اینبار شانسش بیشتر است! و احتمال شکست من هم بالاتر!

     اما چند دقیقه بعد از فرود آمدنم در اتاق که نتیجه اش در آمدن فیلمم

بود، متوجه حضور آدرین در اتاقم شدم! همان کسی که همیشه با نگاه های

خود مرا دیوانه وار از کنترل خارج می کرد.

     آدرین با لبخندی که با تمام لبخند هایی که تاکنون زده بود فرق داشت 

مرا نظاره می کرد. و من همانند لبو سرخ می شدم. هرچه که آدرین

بیشتر مرا نظاره می نمود، من هم بیشتر به لبو شبیه می شدم.

     تا اینکه بالاخره شروع به حرف زدن کرد. از من خواست که در پارک

هنگام غروب خورشید کمی اخطلاط کنیم! از حرف زدنش متانت می بارید

اما سعی می کردم وقار خود را جلوی این بچه که مرا با نامه مسخره اش،

مسخره کرده بود حفظ کنم!!

                                    #از زبان آدرین#

     ایول! بهترین موقعیت برای اثبات خودم بود! لیدی باگ همیشه

روی هویت خودش خیلی حساس بود و الان هم که مهم ترین رازش

در تلویزیون در حال پخش است بهترین موقیت برای این است که 

خودم را به او نشان دهم!

     و اینکه او قبلا مرا بسیار دوست می داشته! پس الان هم باید

همینگونه باشد! او که نتوانسته در عرض دو ساعت مرا به فراموشی

 بسپارد!

     همین بود که از او خواستم که به پارک برویم! تا موقیت مناسب

و رمانتیکی برای من بوجود آید! تا احساساتم را بازگو کنم!

-آدرین: مرینت، حالت خوبه؟

-مارینت: آره خوبم. چرا اینو ازم می پرسی مگه برات مهمه؟ ها؟

-آدرین:تو از دست من ناراحتی مارینت؟

-مارینت: چرا چیزی رو که خودت اونو می دونی از من می پرسی؟

-آدرین: واقعا نمی دونم! لطفا خودت بهم بگو.

-مارینت: آخه اصلا فکر نمی کردم پسری به مهربونی تو اهل این کارا باشه.

-آدرین: کدوم کارا؟ من که کار خاصی نکردم...

مارینت یک نامه از کیفش خارج کرد و به دستم داد و گفت:

-مارینت: پس این چیه؟ ها؟ فکر کردی قلبم مسافر خونست؟

نامه را که دیدم همان جا خشکم زد. این نامه ای بود که می خواستم

به کاگامی بدهم اما انگار به اشتباه به دست مارینت افتاده بود.

-مارینت: تو با این نامه من رو مسخره کردی و هرگز قابل بخشش نیست.

-آدرین: نه مارینت... چیزه... من!... خب راستش... این اشتباهی به دستت رسیده.

-مارینت: حالا آخر تو با من چیکار داری؟

-آدرین: می خوام بهت بگم که عاشقتم.

-مارینت: خجالت بکش. نامه کاگامی که به نظر این رو نمی گه!

     می دانستم تنها راهی که او مرا ببخشد این است که بداند من

همان کت نوار هستم. زیرا در این هنگام او دیگر مرا درک خواهد کرد.

     و دلیل وجود این نامه رد کردن من توسط لیدی باگ خواهد بود!

-آدرین: خب راستش مارینت من چون؛ تو منو دوست نداشتی مجبور شدم...

-مارینت: منظورت چیه؟

-آدرین: تو همیشه منو رد می کردی و من مجبور شدم این نامه رو بنویسم.

-مارینت: من کی تو رو رد کردم؟

-آدرین: اون زمانی که من کت نوار بودم و تو لیدی باگ بودی!

می توانستم مارینت را درک کنم! نمی توانست باور کند که من

همان پیشی کوچولوی خودش هستم! همان کسی که بخاطر اینکه

معشوقش آدرین بود، آدرین را رد می کرد!!!!

-مارینت: یعنی تو از اول عاشقم بودی؟

-آدرین: معلومه که آره!

-مارینت: پس یعنی ما همدیگه رو دوست داشتیم بدون اینکه بدونیم!

-آدرین: یعنی منو می بخشی؟

-مارینت: نه اول تو منو بخاطر رد کردنت ببخش.

-آدرین: من تو رو خیلی وقت پیش بخشیدم!

-مارینت:افتخار می دید؟

-آدرین: این چه حرفیه! معلومه که آره!

      بعد یک ماچ ده ثانیه ای از هم کردیم! لپاش خیلی خوشمزه بود و 

واقعا آدم دوست داشت تا ابد با این حالت داخل قاب سرنوشت باقی بماند!

                              #از زبان مارینت#

     باورم نمی شد که کشف هویت می تواند اینچنین عالی تمام شود!

اگر می دانستم که کشف هویت مرا به آدرین می رساند حتما خیلی وقت

پیش هویت خود را لو داده بودم! 

     و این بار یک بوسه واقعی! حرف نداشت! معرکه بود! لذت بخش ترین

کاری که می توانست انجام شود تا مرا از این رو به آن رو کند توجه آدرین بود!

     اما من کلی کار داشتم! باید طراحی های مهمانی بزرگ فردا را قبل از

ساعت ده شب به اتمام می رساندم. چرا که فردا اولین روز سال تحصیلی بود

و من هنوز هم مثل گذشته دوست نداشتم مثل همیشه دیر به مدرسه برسم.

     هرچه که بود با خوبی و خوشی به اتمام رسید و من هم خوشحال و شادان

خودم را به منزل رساندم! و بعد خوردن شامی که پدر و مادرم با مشارکت یکدیگر

آن را پخته بودند شروع به طراحی کردم. طرح هایم فوق العاده شده بود!

چراکه قرار بود این لباس ها را من و آدرین با هم بپوشیم و در مجلس رقص

باهم باشیم.

  چندی گذشت و من مشغول کار بودم که صدای پدرم مرا به خود آورد!

-تامی: مارینت! دیگه طراحی بسه ها!!! بیا با بابات بازی کن!

-مارینت: نه پدر من حوصله بازی ویدیویی ندارم! این شاید تنها شانس من باشه!

-تامی: اما مگه تو نمی خوای شیرینی پز بشی؟؟؟؟؟

-خانم چنگ: اه! بس کن دیگه تو ام، بذار کارشو بکنه دیگه!

     چقدر خوب است که مادرم مرا درک می کند. در همین تفکرات بودم که

به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم ساعت نه تمام است!

     در حالی که طرح هایم را به اتمام رسانده بودم. خیلی لذت بخش بود

که یک ساعت  وقت اضافه داشتم اما آخر چرا بیشنهاد پدرم را رد کردم!

کمی از گفته ام پشیمان شدم. پس تصمیم گرفتم که بخوابم! 

     مسواکی زدم و بر روی تخت دراز کشیدم! اما اصلا خوابم نمی برد!

ولی در اصل خودم نمی خواستم بخوابم! می خواستم بیدار بمانم تا

اگر خدای ناکرده هاکماث حمله کرد از خودم دفاع کنم! البته در این هنگام

خودم را با تفکر داشتن همستر و جزیره ای که تنها من و آدرین در آن

میوه بخوریم امانم نمی داد!

      شعری را با خودم زمزمه می کردم!

 

دوشم از سر رفت خواب می گذشت    با غم دل چون دگر شب های من

 

تیک تاکی ساعت آوردم به خود                وز سخن شد ناصح گویای من

 

با زبان عقربک می گفت عمر                    می روم بشنو صدای پای من

 

روز اگر سرگرم خواب غفلتی                   در دل شب گوش کن آوای من

 

ای ندانسته بهای عمر خویش                       نیستت آخر چرا پروای من

 

ناگهان آید به پایان دور عمر                   وای من ای وای من ای وای من

 

                          (دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی) 

 

                                      #از زبان راوی#

      خب دوستای گلم! فردا صبح مارینت پا شد رفت مدرسه! حالا اون

چیزی که قراره توی مدرسه رخ بده رو کاری نداشته باشید که بعدا مفصلا

به اون رسیدگی می کنم!

     وقتی مرینت از مدرسه برگشت لباس های کفشدوزک و گربه رو دوخت 

و اون ها رو به عمارت آگراست برد و به ناتالی تحویل داد!

                               #از زبان گابریل آگراست#

     همه چیز در حال طی کردن مسیر پیشبینی شده ای بود که من 

آن را پیشبینی کرده بودم. و حالا فاز دوم نقشه بود که باید به مرحله

اجرا می رسید! همین بود که لایلا را دعوت کرده بودم تا با هم کار آن

دو موجود و بچه مزاحم را یکسره کنیم!

-گابریل: سلام لایلا آماده ای؟

-لایلا: تا زمانی که شما سر قرارتون باشید منم سر قرارم هستم!

-گابریل: خوبه! آدرین به پرپرنده حساسیت داره! لباسش هم دست منه!

-لایلا: یعنی می خواید من داخل لباس آدرین پر بریزم؟

-گابریل: معلومه که نه! این کار رو ناتالی انجام می ده!

-لایلا: پس من باید چیکار کنم؟

-گابریل: تو باید به وولپینا تبدیل بشی و توهم ایجاد کنی. تا جایی که احساسات مارینت نهایت بدبختی رو نشون بده!

-لایلا: باید آکوماتیز بشم. درسته؟

-گابریل: بله!

-لایلا: بعد چکار کنم؟

-گابریل: وقتی که نشون بدی همه دوستاش ترکش کردن و همه مسخرش می کنن همه چیز درست خواهد شد!!!

__________________________________________

خوشتون اومد؟ امیدوارم اومده باشه

چون زیاد نظر دادید این پارت طولانی بود!

و برای بعدی هم هجده نظر می خوام! به کمتر راضی نمی شم!

و اینکه شما زود نظر دادید، منم زود پارت گذاشتم!

و اینکه قسمتای بعدی خیلی قشنگ تر می شن!

اول نظر بدید بعد منتظر ادامه بمونید

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ | 0:2 | نویسنده : ⭐cat noir⭐ |