چنگی به کولم زدم و راهی تبغه پایین شدم ،مامان با دیدنم تعجب کرد و لبخند شد و گفت صبح بخیر خانوم خانوما ،خودش خوب میدونس از این مدل حرف زدنش متنفرم با همون لبخندش جلو اومد و با دیدن روژم اخمی کرد و گفت :اهای چرا روژ مشکی رنگ زدی؟چه وضعشه انگشت شصتشو روی لبام کشید که دردم گرفت و خودمو عقب کشیدم ،اخمی کردم و گفتم به تو چه مامان که چشماش گرد شده بود گفت دختره چش سفید ،اعصابم داغون بود و مامانم هی داشت بدترش میکرد ازجلوش رد شدم و نونی که تو تستر بود رو دراوردم و روش نوتلا چپوندم و نون رو لای دندونام گرفتم و زدم بیرون راه مدرسه رو پیش گرفته بودم که دستی از پشت رو شونم نشست با ترس پریدم و پشتم رو نگاه کردم ،با دیدنش نفسمو از سر اسودگی بیرون دادم لیلی بود که خیلی شنگول داشت نگام میکرد بعد سلام و احوال پرسی کوتاهی بهم نزدیک شد و گفت خوب گوش کن ببین چی بهت میگم مارینت،رنگ چشمات تغیری نکرده؟

تعجب کردم اخه اون از کجا میدونست اخمی از سر گیجی بهش انداختم و مبهوت نگاهش کردم با دقت نگاهش رو توی چشمام انداخت و دستش سمت چشمم رفت و لنزو دراورد سبزی چشمم خیلی پر رنگ تر شده بود لیلی اخم کرد و گفت :شاید ب نظرت مسخره بیاد اما یک نفر رو میشناسم که تو کار احظار و طلسم و ایناست ،باید بریم پیشش .منم چی باید میگفتم واقعا ترسیده بودم میترسیدم اون پسر برگرده میترسیدم بلایی سرم بیاره لیلی که سکوتم رو دید منو به سمت خودش کشید و اروم بغلم کرد و گفت تا وقتی من اینجام نباید بترسی باشه دختر؟من همیشه پیشت میمونم ،برای اولین بار حس کردم ی حامی توی زندگیم پیدا کردم 

*****************

در چوبی و قدیمی ی خونه رو حل داد و رر با صدای غیژ باز شد ،هردومون وارد شدیم لیلی صدا کرد ،خانووممم اینجایید؟خااانوممم ،کمی بعد یک زن با موهای مشکی که یک دستش سفید بود با چشمای ابی بنفش یاقوتی نمایان شد و گفت باز چی شده لیلیان اینجارو رو سرت گذاشتی ،لیلی خنده ای کرد و بعد دوباره جدی شد و گفت اورسلا سان ،کت نوار برگشته با این حرفش خانومه هینی کشید و گفت این دختر..؟ لیلیان سرشو تکون داد و گفت تا الان فقط یک چشمش رنگ عوض کرده. .وسط حرفش پریدم و گفتم ،ی نماد هم روی دستم افتاده خانومه که اسمش اورسلا بود گفت برید ی گربه نر سیاه بکشید و بیارید ،شوکه شدم و گفتم بکشیممم؟لیلی نگران نگاهی بهم انداخت و ادامه دادم من نمیتونم..

با لیلیان از اون خرابه بیرون زدیم نیم ساعت دیگه مدرسه شروع میشد و ما خیلی دور بودیم تو گرم حرف زدن بودم و لیلی مدام برام از کت نوار میگفت و پسری که پیشم اومده بود و همش میگفت که خطرناکه و مراقب باش چیزی جلوم پرید که جیغییی کشیدم و با کیفم بهش ضربه زدم که پرت شد لیلی همینطور مات و مبهوت به جلو نگاه میکرد رد نگاهشو گرفتم و ی گربه سیاه بزرگ دیدم که اندازش مثل ی سگ میبود ،از شانس خوبمون نر هم بود لیلی خوشحال شد و گفت دیدی !میتونیم اینو  اورسلا ببریم دوتایی بلندش کردیم و راهی که اومده بودیم رو برگشتیم...

***♡♡♡♡♡♡♧♧♧♧♧♤♤♤♤♤♤♤◇◇◇◇◇◇

 

تموومممم یعدی 10 تا و اینکه حتمی بدی و خوبی و اشکالات رمانمو بگید 

جانه~♡



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ | 22:26 | نویسنده : ⭐cat noir⭐ |