از زبون مرینت

 شب شده بود و من داشتم از ترس به خودم می لرزیدم ازشما چه پنهون خودمو قهویی مایل به زرد کرده بودم

تنها راهی که داشتم این بود که اشهدمو بخونم و الفاتحهو صلوات

 شب شد با ترس چشمام رو روی هم گذاشتم تا به خواب برم

اما انگار نه انگار که شبه و ملت خوابدن-_-

نزدیک ساعت ۴ بود که می خواست خوابم برد ولی دیگه نتونستم خودمو گول بزنم و هق هقم شروع شد  تو یه دفتر خاطراتم نوشته بودم

مرگم خواهد رسید شاید امروز شاید دیرتر شاید حالا ولی فهمیدم مرگ زودتر به سراغم امده...

کم کم به خوابم رفتم

از زبون راویتون فاطی گل

مرینت ارام به خواب رفت او فکر می کرد امشب به ارامش مطلق خواهد رسید اما از اتاق فرمان علامت میدن که باید زجرش بدیم-_-اوکی اوکی حله

چند دقیقه  گذشت و کت نوار ارام از پنجره داخل پرید و به صورت ذلیل گشته مرینت  نگاه کرد  و خنجره طلایی  رنگش را بیرون کشید که یاد یک خاطرا افتادد

فلش بک (خاطره ی کت  نوار)

 کودکی که  سمت مادرش میدوید و  گریه می کرد پسر زیر لب گفت : مامان ..... مامانمو نبرین 

مامان  :: پسرم انتقاممو از همشون بگیر از همه ی مردم بعدش دوپن هااااا

و بنگگگ جنازه ی مادر روی زمین افتاد و پسری که قلبش خورد شد و به جایش به سنگ تبدیل شد 

فلش بک زمان حال

کت نوار سرش را تکان داد تا فکرش ازاد تر شودد

بعد خنجر را سمت قلب مرینت برد اما متصرف شد چون مرینت داشت در خواب گریه می کنه  اما نه اون یه دوپنه باید بمیره اما چرا باید با ارامش بمیره؟

زجرش میدممممم (شکو : هورااااااااااااااااااااا)

مرینت رو بلند کرد و گفت خداحافظی بازندگی اروم دوپن چنگ ها 

و الانم شروع میشه 

از پنجره بیرون پرید و به سمت جنگل دوید  جنگلی که پناهگاهش بود

از زبان مرینت

چشمهامو با درد باز کردم بدنم  کوفته شده بود از اینکه زنده بودم خوشحال بودم (این بخ بخ نمی دونه چیکارش موخوام بکنم)

صدایی امد که  مرا از افکارم بیرون کشید

کت نوارررر

فرباد زدم ولم کنننننن

حالا  که دقت  کردم دیدم به صندلی بسته شدم

کت توار: اروم باش مگرنه یخورده زودتر زجر دادنمو شروع می کنم

من من کننان گفتم: می..خوای چیکار کنییی

درحالی که چاقو یش را تیز می کرد به سمت امد و

گفتتتت:کات🙂

۱۰ نظر موخوام

حرف اضافه ام نباشه

نظر بارونم قبول



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ | 17:25 | نویسنده : ☆𝑓𝑎𝑡𝑖𝑚𝑎☆ |