ناشناس:دوباره ب تابلو عکس نگاهی میندازم ،ب یاد گذشتم میوفتم گذشته ای که هرگز دلم نمیخواد تکرار بشه
فلش بک
بغض میکنم و ی نگاه دیگه ب اتاقی که الان همه چیزش رو جمع کرده بودم میندازم ،با صدای مامان ب خودم میام و رو به مامان میکنم ،تو چهار چوب در ایستاده بود با دیدن بغضم اخمی میکنه و میگه انقدر دلتنگ این خونه نباش ،میدونی که دیگه نمیتونیم داخلش بمونیم ،سرمو پایین میندازم و ساک دستیمو کشون کشون میبرم
سوار ماشین شدم و هنزفریام رو تو گوشم گذاشتم و سرمو به پنجره تکیه دادم ،غرق خواطراتم شدم چند ساعنی میشد که تو راه بودیم ،تو راه شهر جدید نیویورک ،تا پیش خاله ساکو زندگی کنیم (اسم من دراوری )ساکو خواهر دوقلو ی مامانم سابین بود با فرق اینکه چشماش قرمز رنگ بود ،خیلی دوسش نداشتم یکم عجیب بود ، کنار بیابون توقف کردیم مامانم نگاهی بهم انداخت و گفت : مارینت دیگه خستم یکم میخوابم 1 ساعت دیگه بیدارم کن دوست داشتی هم ی گشتی اینجا بزن درجوابش فقط سکوت کردم ،نیم ساعتی میگذشت نگاهی به بیرون انداختم همش بیابون بود عاحی کشیدم و پیاده شدم یکم راه رفتم و حس کردم یچیزی ب سرعت از پشتم رد شد ب عقب نگاهی انداختم چیزی نبود ب راهم ادامه دادم کمی گذشت و نفهمیدم که از ماشین دور شدم اخمی کردم و سعی کردم از راهی که اومدم برگردم ینفر دستش رو رو شونم گذاشت اما چیزی نبود کمی ترسیدم تند تر قدم برمیداشتم اما یهو جلوم ی گربه سیاه با چشمای سبز یاقوتی دیدم تعجب کردم ی گربه اینجا چیکار میکرد ب سمتش رفتم و بلندش کردم از نظرم خیلی کیوت بود اما یعو حس کردم چهرش عوض شد یجوری شد و چنگی ب صورتم انداخت ک از دستم ول شد ترسیده بودم و تند تند ب سمت ماشین میدوییدم بلاخره پیداش کردم و سریع سوار شدم نگاهی ب ساعت انداختم ،وقت هنوز تغییری نکرده بود ،تعجب کردم و ترجیح دادم فراموشش کنم ی ساعت شد و مامانو بیدار کردم تا راه بیوفتیم کم کم وارد شهر شدیم ،جای فوقالعاده ای بود کم کم خونه ی ترسناگ و بزرگ خاله نمایان شد خونه ی قدیمی ای بود ،بعد کلی سلام علیک وارد شدیم و خاله گفت :اوه مارینت عزیزم حتمی خیلی خسته ای بیا تا اتاقت راهنماییت کنم
سر تکون دادم و خاله تو اتاقی که توی شیروونی بود راهنماییم کرد دوسش داشتم روی نوک پا گشتی چرخی زدم و دور و برشو با چشممام انالیز کردم و روی تختش نشستم نیم پوت های مشکی و خوشگلمو درآوردم و چوگرمو باز کردم و گوشه ای پرت کردم ،من مارینت دوپان چنگ ،تک دختر سابین چنگ و تام دوپان بودم و هستم ،15 سالمه قدم 153 و وزنم 45 تیپای دارکو خیلی دوست دارم موهام تا روی شونمه و معمولا باز میزارم امروز رو باید میخوابیدم چون از فردا مجبود بودم برم مدرسه اوغ سرمو رو بالشت فرو کردم و خوابم برد ساعت 10 و 40 دقیقه با صدای مامان بیدار شدم و با انزجار از سر جام بلند شدم
***************
ورودی مدرسه
چشمم ب ی پسر مو بلوند و چشم سبز خورد که کلی چسب زخم های فانتزی رو صورتش زده بود وکلی پرسینگ داشت و ی هودی لش مشکی با شلوار نود مشکی و کفش سفید ست کرده بود چهره ی بی احساس و بی خیالی داشت و نوک بینیش یکم صورتی شایدم سرخ بود و رو مچ دستش ی تتو ی عجیب داشت ،تعداد زیادی دختر دورش بودن و هرکدوم ب نوعی سعی در جلب توجهش داشتن که بیفایده بود
دو زنگی از شروع کلاسا گذشته بود که زنگ خطر مدرسه زده شد و همه تو راه رو جم شدن و میخواستن برن بیرون تعداد جمعیت خیلی بالا بود و منو پسره از شدت فشار بهم چسبیده بودیم نگاهی بهش انداختم ،نگاهش عجیب بود و سعی داشت بوم کنه تعحب کردم و خودمو سمت دیگه ای کشیدم
**************************♡♧♤***********************
اینم از این پارت امیدوارم دوست داشته باشید و اگه بدتون اومد حتمی بگید و خوشحال میشم اشکالاتمو تو نویسندگی بگید^-^
بعدی 6 تا کامنت
جانه~♡
.: Weblog Themes By Pichak :.
