که دو تا آدم قوی هیکل بودند ادرین روبرو کردند اون ور و بیهوش بود یکدفعا یه مرده ی شیک با زنش در اومد بیرون مرده دست مو گرفت و سوار ماشینم کرد زنم موند ترسیده بودم گربه کردم و گفتم چیکار داری با من ولم کن گفت هیچی گفتم دروغ نگو اصلا تو کی ای گفت اش نام می فهمی گفتم ولم کن گفت نمیشه رسیدیم به یه قصر منو انداخت تو یه اتاق در و قفل کرد و رفت گفتم منو بیار بیرون گفت نمیشه ترسیده بودم رفتم کنج اتاق و گریه ام که خوابم برو وقتی بیدار شدم دیدم جلو مه ترسیدم و جیغ زدم که گفت ...
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 11:8 | نویسنده : 🌺ماریا🌺 |
.: Weblog Themes By Pichak :.
