پارت 1

از زبون فلورا:

تنها به سمت دانشگاه حرکت می کردم  با نگرانی وارد شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم 

سرم رو پایین انداختم و منتظر شدم نگاه سنگین  بقییه رو رو خودم احساس می کردم 

اولین بارم بود که به یک دانشگاه می امدم انقدر تلاش کرده بودم که حد نداشت همه با لباس های اراسته و مرتب نشسته بودند و بوی عطر های مارکشان سرم را به درد می یاورد آستینم را بو کردم بوی عطر تقلبی را می داد که وقتی ۳ یورو روی زمین پیدا کردم از دست فروشی خریدم  دستم را در جیبم فرو کردم و منتظر شدم .....


از زبون ایلی:

در خواب مامان بابام رو می بینم که کنار درخت گیلاس داریم دریا رو تماشا می کنیم که یه انفجار اتفاق می افته و از خواب می پرم . به ساعت نگاه می کنم. ساعت 8 هست . 4 ساعت دیگه کلاسا تمام میشن. هرچند که از این کار متنفرم ولی داد می زنم : پاشین. کسی بلند نمیشه. اه میکشم. زیادم داد نزدم. خودم وسایلم رو جمع می کنم، یونیفورمم رو می پوشم و می رم سمت دانشگاه. وارد دانشگاه که میشم همه بهم زل میزنن. آه میکشم. میرم سر کلاسم و میشینم سر میزم. خانم بوستیه میاد داخل : وای آیلی ، کجا بودی دو زنگ دیر کردی 😟 . گروهت کجان؟ نمی خوام بگم که خواب موندن برای همین می گم : دو تا از بچه ها مریض شدن. برای همین بقیه رفتن که اون ها رو ببرن بیمارستان، به من هم گفتن بیام مدرسه تا از درس عقب نیفتم. خانم بوستیه : میگه خیلی خوب. 

یه زنگ بعد...

از زنگ تفریح برمی گردم. میشینم سر میزم و منتظر میمونم که خانم بوستیه بیاد.


از زبان اسکارلت:

اسکارلت:یک روز دیگه:)خب باید اماده بشم ولی چرا گوشیم زنگ نزد؟ هممم(*گوشی خود را چک میکند*) وای خاک عالممم ساعت نه صبحههه!!💔(جیغغغغغغغغ) بچه ها بیدارشیددددد

 جیغو داد کنم وای دیرم شد😣

ولی منکه فقط باید یه هودی بپوشم و یه شلوار=/ خب باید برم حاضر بشم

*پنج دقیقه بعد*

خب خوبه(*هودی را روی سر خود میکشد و بیرون میرود*)

بچه هاااا چرا حاضر نیستیدددددد؟؟؟! اههه چقدر غر میزنم-_-

خب اگه دیر میاید خودم میرم😌.....خودم میرمااااا!!باش:||~ رفتم🥲

و آیلی رو دیدم😑 اون مارو بیدار نکرده خودش اومده😑 رفتم جلو میزش داد زدم:آیلیییییییی

یدفعه خانم بوتسیه اومد

به تته پته افتادم که آیلی گفت : چیزی نیست خانم بوتسیه اسکارلت فقط میخواست بگه که چقدر خوشحاله بچه ها حالشون خوبه . 

یه لبخند زورکی هم زد-_- فک کردم این بدترین اتفاقه ممکنه که خانم گفت : خیلی خب ، اسکارلت لطفا بشین سر جات

همه جا پر بود پس اجباری رفتم کنارش نشستم😑

خب امیدوارم که فردا یکی دیگه کنارش بشینه. از دانشگاه اومدن متنفرم چون همیشه همه منو مرموز میخونن و وقتی به کسی کمک میکنم کسی نمیبینه:) در هر حال نباید افکار منفی به سرم بزنه بعد از هر سختی ای یک آسونی و خوشبختی ای هست😊


از زبون آیلی 

یهو اسکارلت میاد سر میزم : آیلییییییییییییییییی 😠😠😠😤😤 

یهو خانم بوستیه میاد . اسکارلت به تته پته می افته. من سریع میگم : چیزی نیست خانم بوستیه، اسکارلت فقط می خواست بگه که چقدر خوشحاله بچه ها حالشون خوبه و یه لبخند زورکی می زنم خانم بوستیه میگه : خیلی خب ، اسکارلت لطفا بشین سرجات. 

که یهو یه شرور داد زد : میکشمت. از جا می پرم . صدای کلویی میاد که میگه : لیدی باگ ، کت نوار کمک و می بینم که میاد از کنار کلاسمون رد میشه، آه میکشم ولی توجهی نمی کنم و سرم رو تو کتاب می کنم 😁 که یهو میبینم یه دختر مرموز هم رد میشه، و ایندفعه ابر شرور . ایندفعه دیگه پا میشم و میرم یه جایی که قایم بشم. fimown( کوامیم ) وقت تبدیله ☺ fimown نور بب... که یهو اسکارلت میاد پیشم : داری چی کار می کنی، قیافه اش عصبانی می زد. برام مهم نبود، بخاطر مرگ پدر و مادرم آموزش دفاع و حمله دیدم : هیچی قایم شدم. میاد سمتم : لازم نیست تو کلاس برام بهونه جور کنی می گم : انتظار داشتی چی کار کنم، اگه این کار رو نمی کردم اتفاق بدی می افتاد. اصلا وقت ندارم باهاش حرف بزنم باید وارد عمل بشم. برای همین می دوم و از کنارش رد میشم . ایندفعه یه جای بهتر قایم میشم : fimown نور ببخش. و می رم طرف اون ابر شرور، به مردم نگاه می کنم کاملا برعکس رفتار می کنن، اگر ببینه من دارم برخلاف میلش عمل می کنم، من رو هم خنثی می کنه پس... شمشیرم رو بلند می کنم یه ضربدر میکشم ،  می گیرم طرفش و داد می زنم : کور کننده، سریع بررسیش می کنم با یه تفنگ عجیب و غریب بقیه رو خنثی می کنه ، لیدی باگ و کت نوار دارن میان، نباید بفهمن منم یه ابر قهرمانم پس فقط اون تفنگ رو می شکونم و آکوما میاد بیرون . ای ول حدسم درست بود 😁 . ولی سریع می دوم و یه جا قایم می شم : fimown نور خاموش.

از زبون نارسیس نفسمو با حرص فوت کردم ،صدای الارم رو مخم بود

قلتی تو جام زدم تا شاید قعط شه ولی ن 😑

حقیقتا ی شکست عشقی عمیق خوردم 🙂اونم این بود ک دوستشویی منو از تختم جدا کرد 

نگاهی ب خودم توی اینه انداختم ،چشمام شبیه چشم گربه ها تو تاریکی میدرخشید و ترسناک میشد ،سرمو تکون دادم تا از افکارم خارج شم ،وگرنه بازم دیرم میشه

موهای بلندمو بالایه سرم بستم ،ی سرهمی کوتاه و کیوت پوشیدم ،با این ک از رنگش متنفر بودم پوشیدم ،ب سمت مدرسه حرکت کردم و تازه یادم اومد رافائل رو جا گذاشتم اییی گندش بزنن بدو بدو برگشتم و داد زدم ،هویییی راف پاشوو الان دیر میشههه

صدای نالش اومد ،ولم کننننن

ک در جوابش گفتم باشههه و دوباره ب سمت مدرسع حرکت کردم

هیچ وقت دونده ی خوبی نبودم ،تو راه نگاه خیره رو حس میکردم ،حق داشتن ،کدوم بدبختی رنگ موهاش ابیه با چشمای  گربه ای ؟.استرس داشتم ولی در هر حال ی روز مزخرف دیگه بود ن؟.در کلاسو زدم خوبه معلم نیومده بود نگاهی ب کلاس انداختم اخرین میز رو انتخواب کردم ک تو چشم معلم نباشم ، همه نگام میکردن منم هیچ سلامی نکردم جاش ی تشر زدم ک همشون پریدن ،پوزخندی زدم خوشم میویمد ک پسرا ازم بترسن

اون روز رو کاملا با استرس تموم کردم و با فکر اینکه باید بفکر ی خونه ی نزدیک تر باشم ،ن باید میرفتم خوابگاه ،ولی زندگی تکی رو بیشتر دوست داشتم و عجیب بود ک مامانم گفت باید خوابگاه برم هوفف فردا باید میرفتم اونجا،صدای گوشیم اومد مامان بود!:نارسیسا بیا دم در مدرسه چمدونت دست بادیگارده مستقیم میری خوابگا ،نارسیسا:ولی..•تلفن قعط شد ...کمی بعد••°وارد خوابگاه شدم و شماره اتاق رو گرفتم و بدو بدو رفتم تو اتاق ،ولی بیشتر شبیه سویئت بود ی نگا ب دور و ور انداختم و کسی نبود حموم خونه رو پیدا کردم و پریدم توش 


دانشگاه تمام شده بود. من و لارا برگشتیم خونه. اون دختر جدیده هم رفته بود حمام. من سریع گفتم : وای می تونیم براش کیک درست کنیم 😄 لارا امم اممم می کند : اممم... آه ... ولی منکه... بلد نیستم کیک درست کنم 😓😔 می خندم 😂: اشکال نداره خودم بهت یاد میدم 😉براش توضیح می دم تا دیگه کیک رو می زاریم تو فر. خب حالا برای خامه باید پودر شکر رو باهاش مخلوط کنی 😊 لارا میگه : اوکیه. پودر شکر ها پشت آرد بودن. آرد رو برداشتم اما بخاطر سنگینی همش رو رو خودمون خالی کردم . لارا هم ترسید و چون چیزی نمی دید ظرف خامه رو ریخت رو مون 😂 نزدیک بود خندم بگیره اما خودم رو کنترل کردم 😶 که یهو اسکارلت با چهره ای نگران اومد 😦 و یهو زد زیر خنده، ما هم دیگه نمی تونستیم جلو ی خودمون رو بگیریم و زدیم زیر خنده. 😂 که یهو همون دختر جدیده لخت اومد بیرون. و ما هم جیغ کشیدیم

لارا:برو لباس بپوششش(چشاشو گرفته)

که گفت : چتونه؟ حوله دارم تازه هممون دختریم😐. ما قانع شدیم. ایلی:شاید این شروع یه دوستی باشه ولی .... بچه ها هنوز نمی دونن من پدر و مادر ندارم ... ممکنه ... ممکنه بخاطر این موضوع فک کنن من عجیب غریبم و دیگه باهام دوست نباشن؟ 😫😖 نه الان وقت این فکر ها نیست باید صبور باشم 😠 ...


در این رمان قراره بفهمید منو بقیه چقدر خولیم😄🤪و اینکه برای پارت بعدی پنج نظر🥰خیلی هم قابل داره خیلی باهم دعوا و بحث کردیم😐


برچسب‌ها: گذر غم

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 1:51 | نویسنده : 💜‌ℳℐЅЅ ℛᎯℳℬℰℋℰЅℋ𝒯💜 |