#مرینت#

اطمینان تام و تمام داشتم که به تنهایی از پس گربه سفید

بر نخواهم آمد. به همین علت بود که مجبور شدم به خانه

باز گردم و از جعبه معجزه آسا ها استفاده کنم.

وقتی رسیدم کیفم را روی تخت گذاشتم و نگران بودم.

این دفعه مثل دفعه های قبل نبود. من کاملا مختار بودم؛

کسی برای استفاده کردن از معجزه گرها بر من نظارت

نداشت. از طرفی این حس ترس را در قلب انسان زنده

می کرد. دیگر کسی هم نبود که اگر شکست خوردم مرا

راهنمایی کند. اما به هر حال باید عاقلانه ترین تصمیم

ممکن را می گرفتم. تصمیمی که حتی اگر به شکست

انجامید؛ هرگز خودم را بابت آن سرزنش نکنم.

جعبه میراکلس ها را گشودم. نیاز به هم پیمانی قدرتمند

که در این شرایط بحرانی عملکردی خارق العاده داشته

باشد. میراکلس های روباه و اژدها و زنبور را برداشتم.

آلیا و کاگامی را چون می دانستم کجا هستند انتخاب کردم

اماا اصلا از اینکه مجبور بودم دوباره به کلویی اعتماد کنم 

احساس خوبی نداشتم اما واقعا به نیش زنبورش نیازمند

بودم و کسی را شایسته تر از او برای استفاده از میراکلس

زنبور ملکه نمی دیدم.

                             #آدرین#

هنگامی که تبدیل شدم؛ گربه سفید را در حال شکایت از

ارباب شرارت یافتم که از نبود گربه و کفشدوزک حرف

می زد. با یک حرکت غافلگیرانه به او یورش بردم اما 

انگار او مرا غافلگیر کرد. دیگر هیچ چیز نفهمیدم. همه

چیز برایم سیاه شد و هیچ صدایی از اطراف به گوش

نمی رسید تنها صدای زنگ گوشم بود که فکر کنم خیلی

بلندتر از همیشه شده بود. انگار بمب کنارم منفجر کرده

بودند.

                           #ارباب شرارت#


 

ای کاش به مایورا می گفتم که اخلاق این آموک را مثل

گربه سیاه خلق نکند. داشت مغزم را می خرد و جوک های

بی مزه تعریف می کرد.اما به هرحال از لحاظ مهارتی چند

برابر از گربه سیاه واقعی بهتر بود. به یکباره کت نوار به

او شبیخون زد اما کت بلنس با چوب دستی خود یک ضربه

بسیار شدید به سر او وارد کرد. بیهوش به سمت درختی

پرت شد و اطمینان نداشتم که او زنده است یا مرده.

ارباب شرارت: عالیه! حلقه؛ من اون رو می خوام. 

کت بلنس: باشه باشه! الان حلقه رو برات میارم.

                            #لیدی باگ#

وقتی خودم را به کت بلنس رساندم متوجه شدم که او

پیشی کوچولوی خودم نیست. او یک هیولای آموکی 

بسیار قدرتمند است.

گربه سیاه را هم لت و پار کرده بود و حالا هم می خواست

انگشترش را بردارد. سریع یویو خودم را به یک ساختمان

بلند گیر انداختم و گربه سیاه را بلند کردم و مثل برق

از آنجا دور شدم.

گربه را روی صندلی که روی سقف اتاق خودم قرار داشت

گذاشتم. چیزی نمانده بود به حالت عادی بر گردد.

برایش بسیار نگران بودم. ناراحت کننده تر از شکستم از

کاگامی؛ بیهوش بودن کت نوار بود.

ما نباید هویت مخفی یکدیگر را می دانستیم پس سریع

از خانه دور شدم.

                                 #کت بلنس#

وقتی که لیدی باگ گربه را از من دزدید روی یکی از

نیمکت های پارک نشستم. ارباب شرارت هم هی اعتراض

می کرد. منم گفتم که آنها دنبال من هستند پس چند

دقیقه دیگه دوباره میان دنبالم.

                             #لیدی باگ#

معجزه گر هایم را به کاگامی و آلیا و کلویی دادم.

 به هر کدام جداگانه معجزه گر دادم اما زیاد با

کلویی حرف زدم. 

بعد از کلمات تبدیل همه در رو به روی کت بلنس

قرار گرفتیم.

کت بلنس: به به! ببین کیا اومدن ملاقاتم (کتلیزم)

لیدی باگ: گردونه خوش شانسی(سوپر شانس)

یک اسفنج ظرف شویی بود. باید چکار می کردم

وولپینا از طلسم توهم خود استفاده کرد تا برای من

وقت بخرد. حدودا سی ثانیه ای کت بلنس با توهم های

وولپینا می جنگید.

هر بار که با یویو اقدام به حمله می کردم او با چوب

دستی خود یویو نازنینم را پس می زد.

​​​​نوبت کاگامی بود. تا توانست سرگرمش کرد و من با

یویو او را طناب پیچ کردم. همه با سرعت  سمتش 

دویدیم. ولی با یک کاتالیزم طناب ها را برید.

برای اینکه دیگر از کاتالیزمش استفاده نکند؛ اسفنج

ظرفشویی را در دهانش گذاشتم.

من و آلیا پاهایش را گرفته بودیم و کاگامی دست هایش

را. با این حال به نظر می رسید می توانست همه ما را

با هم پرت کند. خواست همین کار را هم بکند اما اینبار

کلویی به دادمان رسید.

زنبور ملکه: نیش زنبور.

دیگر کت بلنس یک مجسمه واقعی بود. زنگوله اش را

شکستم.

لیدی باگ: کفشوزک معجزه آسا

وقتی یویو رو پس گرفتم پر و پروانه را از شرارت آزاد

کردم.

                                             #ارباب شرارت#

نههههههههههههههههههههههههه. این عادلانه نیست. غیر ممکنه.

اطمینان داشته باش لیدی باگ، روزی که معجزه آسات رو ازت بگیرم

بلایی سرت میارم که توی تاریخ فرانسه ثبتش کنن. من بالاخره موفق

می شم. من فرمانروای دنیا خواهم شد.

                            #آدرین#

ابتدا همه چیز را تار می دیدم و گوشم زنگ می زد.

وقتی کمی به خودم آمدم با خودم گفتم اینجا کجاست؟

خواستم بلند شوم که نقش زمین شدم. گویی باید مانند یک

خزنده می خزیدم. اما کمی که حالم بهتر شد توانستم

بر زمین قدم بگزارم.

اوه اتاق مرینت! پر از عکسای خودمه. عجب طرفداری دارم.

اون چیه؟ دفتر خاطرات مرینت. شنیدم که اون تمام راز هاش

رو توی اون میزاره. چقدر فضولیم گل کرده! نه نه من نباید...

نه یه ناخنک کوچیک که اشکالی نداره... اما وسیله شخصیه...

اصلا کی من رو اورده روی سقف خونه مرینت؟ احتمالا 

لیدی باگ بوده... اما اگه همه بفهمن که من کت نوارم...

پدرم منو می کشه! نه اونا هیچ مدرکی ندارن... خب

وقتشه برم سراغ دفترچه خاطرات... عجب چیزی بشه...

وای نه این چه کوفتی بود؟... پاک یادم رفته بود...

بدبخت شدم... این بلا سر سابرینا هم اومده بود...

​​​​​​کلیدش کجاست... پلگ باید چیکار کنم؟ موقع تبدیل شدنه...

پلگ: پیاده شو با هم بریم! باید یاد آوری کنم که تو نمی تونی تبدیل بشی.

آدرین: چی؟؟؟ برای چی نمی تونم تبدیل بشم؟

پلگ: انگشترت توی دست راستته و توی این جعبه پلمپ شده.

اگه تبدیل بشی، دفتر خاطرات مرینت هم باهات تبدیل می شه

و دفتر خاطرات مرینت به قدرتت می چسبه و به قدرتت آسیب میزنه.

آدرین: پس الان من باید چکار کنم؟

پلگ: یکم خاک بیار، به آب آغشتش کن بعد بگیرش تو سرت

آدرین: راست می گم الان چه خاکی بگیرم تو سرم؟

پلگ: خود دانی!

منتظر ادامه ای؟ 

رایگان نیست باید زیاد نظر بدید تا بزارم

اگه خوشتون اومد نظر بدید

نیومد هم ندید تا ادامه ندم

فقط تا اینجا بدونید که طنز و جذابیت داستان تازه داره شروع می شه

ضد حال گنده ای هم انتظارتون رو می کشه

 

 

 



تاريخ : جمعه دوم خرداد ۱۳۹۹ | 23:45 | نویسنده : ⭐cat noir⭐ |