آدرین با تعجب سرش رو بالا اورد و به کلارا خیره شد.کلارا هم شروع کرد به ادامه دادن. گفت هاگوارتز جای خوبیه ولی وقتی زندگیه خوبی نداشته باشی هر جای دنیا برات بدترین مکان میشه‌.این رو بدون هیچ احساسی توی صداش گفت نه ترسی داشت نه ناراحتی مثل گوینده های اخبار حرف میزد انگار به حرف های خودش واکنش نشون نمیداد.بعد یه کتاب از توی کیفش درورد و به اولین صفحهش خیره شد.کایلا( اون یکی دختره😂) فکر کرد باید یه واکنش نشون بده تا جو رو عوض کنه برای همین به تندی گفت وزارت دیوونه شده. مسخره تر از این نمیشه.هر سال یه چیزه جدید. انگار تنها کارشون شده نظارت روی هاگوارتز مگه قرار نبود که زیر نظر کامل اونا نباشه؟ همین سن ورود کم نبود اون شیطان هارو هم گذاشتن خون اشاما و گرگا. 

کلارا گفت اونا شیطان نیستن، بیخیال، اونا هم ادمن حالا یکم عجیب تر.

کایلا به ارومیگفت ولی نیاز هامون فرق داره.اونا خون و گوشت تازه میخوان.چطور میشه این چیزا رو ازشون بگیری و انتظار داشته باشی کاری نکنن. کسانی که زاده ی تاریکی باشن همیشه همونجا میمونن و نمیشه به زور کسی رو وارد روشنایی کرد. اونا قدرتمندن درسته جادو هاشون با ما فرق داره ولی توانایی های خاصی دارن که ما به خواب هم نمی بینیم اگه اون توانایی هارو پرورش بدیم و بعد علیه ما بشن چی؟ اگه جنگ بشه چی؟ اینا همش فقط یه تظاهره اونا دارن ما رو فریب میدن تازه زمانی که همسن ما هستن و به مدرسه میان مشکلی نیست ولی بعدش من و تو میخوایم کنترلشون کنیم؟ اونا سیاهن کلارا و دنبال روشن شدن هم نیستن دنبال قدرتن و قدرت زیاد کینه های بین ما و اونا رو بزرگ میکند

 

 

آدرین سرش تیر میکشید.مطمئن بود یکمی دیگه منفجر میشه دوست نداشت صدای کایلا رو حتی برای یک لحظه ی دیگه هم بشنوه. میخواست داد بزنه یه چیزی بگه بهش بگه اشتباه میکنی ولی فایده ای نداشت. شایدم کایلا داشت حقیقت رو میگفت چیزایی که آدرین هیچ وقت جسارت اعتراف کردنشون به خودش رو نداشت.نمیتونست به خودش بگه یه اهریمن هیچ وقت که فرشته نمیشه.یا نمی تونست به خودش بگه ازت بدجور متنفرم.

 

کلارا گفت 

کایلا اگه شرایطش باشه جادوگرا از اونا خیلی شیطانی تریم لابد ولدمورت گرگینه بوده یا مثلا گریندل والد خون اشام بوده و ما نمیدوستیم نه؟

تاریخ جادوگرا خیلی خیلی خونین تره.

 

کایلا گفت چه تضمینی هست به ما توی مدرسه آسیب نرسونن؟

کلارا گفت

هاگوارتز رو سه بخش کردن و بخش هر گروه متفاوته اونا نه میتونن پیش هم بدن نه بیان پیش ما دیگه مشکل چیه؟

کایلا که به نظر کم اورده بود سکوت کرد اما بعد یک دفعه گفت دورگه ها چی؟(خون اشام و جادوگر، گرگینه و جادوگر)

 

این رو که گفت آدرین دیگه نتونست تحمل کنه به سم نگاه کرد و دید سم بدجور اخم کرده و لب پایینش رو گاز میزنه

اما قبل از اینکه آدرین فرصت کنه عصبانیتش رو خالی کنه و چیزی بگه کلارا گفت

من قول میدم بهشون بکم به تو یه نفر آسیب نرسونن ، لبخند کوچکی زد و دوباره سرش رو برو توی کتابش.

آدرین خودکاری از توی جیبش درورد و با لبخند روی دستش نوشت نظر تو چیه سم؟

سم خودکار رو گرفت و روی دستش نوشت

من دو روز نشده کایلا را میکشم باور کنن آدرین باور کن

آدرین دوباره روی دستش نوشت باید دید کلارا میاد بگه که کاری به این دختره نداشته باشیم یا نه و بعد آروم لبخند زد

به نظر می رسید کسی متوجه آنها نشده بود کلارا داشت کتاب میخوند. کایلا از پنجره ی قطار بیرون رو نگاه میکرد و اون یکی پسر هم که انگار برادر کایلا بود خواب به نظر میرسید

 

تمام شد امیدوارم خوشتون اومده باشه♥️♥️ میدونم خیلی خوب نمینویسم ولی با این حال تجربه ی اولم هست پس ممنون میشم نظر بدین♥️♥️



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۹ | 13:48 | نویسنده : 💓tina💓 |